ابوسهل

«لغت نامه دهخدا»

[اَ سَ] (اِخ) قهستانی. عمیدالملک. عارض سپاه محمود سبکتکین:
عارض جیش و عمید لشکر میر آنکه او
کرده گیتی را ز روی خویش چون خرّم بهار.
فرخی.
خواجهء عمید عارض لشکر عمید ملک
بوسهل سید همه سادات روزگار.فرخی.
فرخی هندی غلامی از قهستانی بخواست
سی غلام ترک دادش خوش لقا و خوش خرام.
سوزنی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر