ابوعلی بن سینا

«لغت نامه دهخدا»

[اَ عَ لی یِ نِ] (اِخ)(1)حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا ملقب به حجه الحق شرف الملک امام الحکماء. معروف به شیخ الرئیس. از حکمای فخام و علمای کبار جهان و اطبای اسلام است. مراتب علمش بیشتر از آن که محاسب وهم تواند احصا کند و مقامات فضلش بالاتر از آن است که طایر خیال بر آن ارتقا جوید. و او اول حکیمی است که در دورهء اسلامیّه افاضت و افادت را بساط عام بگسترد و طالبان علوم را از مواید حکمیّه و الوان طبیّه متنعم ساخت. پدرش عبدالله از مردمان بلخ و از اعاظم و اعیان آن بلد است و پاره ای مناصب دیوانی تقلد داشته و در عهد دولت منصوربن عبدالملک سامانی به بخارا که مقرّ سلطنت سلاطین سامانی بود بار گشود و از فرط کفایت و کاردانی در نزد وزراء سلطان مقرب و موثق و مصدر انجام امور و مرجع مهام جمهور آمد. یک چند با آن مشاغل در بخارا بزیست سپس به استصواب وزراء از پی انجاح امر به ساحت خرمیثن که از اعمال بخاراست رحل اقامت افکند و در قریهء افشنه که در قرب آن سامان است زنی بود ستاره نام و عبدالله به وی رغبت کرده به عقد مناکحت خود آورد و یک چند نگذشت که خداوند او را به وجود چنان فرزند بیمانند منّتی بزرگ نهاد. به قول مشهور در سیم ماه صفرالمظفر سنهء 373 ه . ق. وبه روایت صحیح در 363 ه . ق. در خرمیثن بدین طالع تولد یافت. و آن فرزند سعادتمند را مسمّی به حسین کرد و بعد از فطام، برادرش که مسمّی به محمود است در آن قریه به وجود آمد. در زمانی که سنین عُمر حسین به پنج رسید، عبدالله را از اعمال مرجوعه فراغتی حاصل گشت با اهل و فرزندان به بخارا معاودت کرد چون آناً فآناً از وی آثار رشد و تمیز و آیات دانش و بینش مشاهده میکرد. به تربیت و تعلیم او همّت برگماشت و وی را به معلمی دانشمند بسپرد تا خواندن قرآن و اصول دین بدو بیاموخت و بعد از آن به اصول علم ادب از نحو و صرف و لغت و معانی و بیان و غیرها اشتغال جست و از لطف قریحت و جودت ذهن و کمال استعداد در مدت پنج سال در آن علوم و فنون چندان احاطت یافت که مزیدی متصورّ نبود. و چون از تکمیل آنها خاطر بپرداخت در نزد محمود مساح که مردی فاضل و در فنون ریاضی سرآمد عصر و یتیمهء دهر بود و معاش خویش از کسب بقّالی میگذرانید فرش تلمذ بگسترد و از وی علم حساب و صناعت جبر و مقابله فراگرفت تا آنکه با استاد هم ترازو شد و در آن کمالات مقامی منیع یافت. سپس نزد اسماعیل زاهد که از افاضل فقهای آن عصر بود به تحصیل علم فقه اشتغال ورزید و در نزد آن فقیه کامل طریقهء سئوال و وجوه اعتراض و جواب مُجیب را چنانکه عادت فقها بر آن جاری بود نیکو فراگرفت و چون در آن عصر ابوعبدالله ناتلی در فن ایساغوجی و صناعت منطق بمزید مهارت و فرط احاطت مسلّم بود، پدرش عبدالله آن دانشمند یگانه را بخانه برد و ابواب اکرام و احسان بر او بگشود و از او درخواست تا از مخزونات خاطر بر وی مبذول دارد پس آن حکیم فرزانه تعلیم و تکمیل آن مراتب را وجههء همت ساخت و ابوعلی به کتاب ایساغوجی شروع کرد پس استاد به حد جنس ابتدا کرده گفت:
الجنسُ هُوَ المقولُ عَلَی الکثرهِ المُخَتلفِه الَحقائق فی جواب ما هُو. و چون از شرح معنی آن خاموش گشت، ابوعلی بر رد و اعتراض لب گشود و ایراداتی وارد کرد استاد را مجال دفع و رفع نماند ابوعلی خود به جواب آنها مبادرت کرده با تحقیق وافی و بیان کافی غبار شبهه از خاطر استاد بزدود و استاد را از آن دقت نظر و حسن بیان زیاده شگفت آمده تحسینها کرد و آفرینها گفت پس استاد، پدر شیخ را در نهان به نزد خود بخواند و آن بیان و تقریر را که از او شنیده بود به وی بازگفت و در تربیت او شرط نصیحت بجای آورد و در آن باب زیاده مبالغت کرد و ابوعلی همچنان در نزد آن حکیم دانشمند به اکتساب صناعت منطقیه مشغول بود تا آنکه علم منطق را چنان تکمیل کرد که هیچکس را با وی مجال تنطق نبود. پس کتاب اقلیدس را شروع کرد. چون چند شکل او را چنانکه رسم است بیاموخت مابقی را به قوت غریزیه و قدرت ذاتیه حلّ کرد و غوامض مسائل کتاب اقلیدس را برای استاد تقریر میکرد به نحوی که هر ساعت حیرت بر حیرت استاد افزوده میشد. آنگاه متوسطاترا تکمیل کرد. بعد از آن به مجسطی مشغول گشت و از مقدمات آن فراغت یافت و به اشکال هندسیّه پرداخت و چون ابوعبدالله خود را در تدریس وی عاجز و قاصر دید، گفت این کتاب را خود مطالعه کن و اگر مسئله ای لاینحل ماند با من در میان نه تا آنرا حل کنم. ابوعلی چنان کرد که استاد گفته بود در اندک زمان آن علم را به مقامی رسانید که هیچیک از اساتید فن را آن مقام حاصل نگردید. پس بسیاری از مسائل مشکلهء مجسطی را حل کرده، به عقد تحریر درآورد و در خلال آن احوال ابوعبدالله ناتلی را مسافرت گرگانج پیش آمد و از وی مفارقت جست. پس شیخ الرئیس بی زحمت استاد به رنج تحصیل تن درداد و راحت از تعب ندانست و روز از شب نشناخت و همت براقتناء مطالب و التقاط مسائل برگماشت و از فنون حکمیّه چه طبیعیّه و چه الهیّه خاطر بپرداخت و مسائل طریفهء آن فنون را زیب خاطر و زیور اوراق کرد او را به علم طب رغبت افتاد و در نزد ابومنصور حسن بن نوح القمری که شرح حالش مسطور است، به تکمیل صنایع طبیّه اقامت گزید و در زمانی اندک فوایدی بسیار از آن علم شریف بیندوخت و در آن صناعت مکانتی یافت که اساتید را بسی دقایق و نکات می آموخت. بعد از اکتناز مسائل طبیّه آن لاَلی تابناک را در درج اطباق و دیعت آورد و در هر جزء از اجزاء نظریه و عملیّه تصانیف و توالیف مرتب کرد و چنان در آن فن عَلَم شد و علماً و عملاً مسلّم گشت که اساتید عصر به تلمذش گردن نهادند و از بیانات و تحقیقاتش حظّ وافی و بهرهء کامل میبردند. سپس به علاج بیماران تعهد جسته هرروزه گروهی که به امراض مزمنه و علل صعبه گرفتار بودند، به خدمتش میرسیدند و از تدابیر حسنه و معالجات جیّده و اعمال یدیه صحّت مییافتند. با وجود مشاغل طبیّه از اشتغال علم فقه آن زمان و مناظرات فقها آنی غفلت نداشت ارباب سیر آورده اند در آن اوان که خود بدان مقام رسید عمرش به بیست نرسیده بود پس بار دیگر همت بر مطالعهء منطق و سایر علوم فلسفه برگماشت و در مدت یکسال چندان اشتغال داشت که شبها به خواب نرفتی الا به اندازه ای که قوای نفسانی را ضرر نرسد. و طعام نخوردی مگر به قدری که بدنرا ضعف نیاید. و هرگاه خواب غلبه کردی از اشربهء مرکبّه مقویّه نوشیدی. نقل است که هرگاه مسئله ای از مسائل منطقیه و غیرها بر وی مشکل آمدی با طهارت به جامع بزرگ رفتی و استغاثه کردی و حّل آن مسئله را درخواست کردی و آن مهّم مکتوم بر وی کشف گشتی و همواره در تحریر کتب و تقریر مطالب بسر میبرد تا آنکه برجُل علوم محیط گشت. بعد از آن بمطالعهء کتاب مابعدالطبیعه که ماقبل الطبیعه وعلم اعلی و علم کلّی و فلسفه اولی نیز گویند بپرداخت.
و چون آن علمی است که بحث کرده میشود در آن از اموری که در وجود خارجی و ذهنی محتاج به ماده نیست، مانند ذات باریتعالی و مجرّدات چنانکه در محل خود ذکر شده است. لهذا شیخ الرئیس با کمال جودت ذهن و حدّت قریحت نتوانست به مطالعت مطالب آنرا فهم نماید. از خود مأیوس گشته یکچند از مطالعه اعراض و اغماض کرد و بدان جهت همواره خاطری پریشان و حالتی پژمان داشت. روزی در بازار بخارا میگذشت در اثنای راه کتابفروشی بنزد وی شتافت و کتابی در دست داشت برای خریداری بر شیخ الرئیس عرضه کرد و چون بگشود و سطری چند برخواند مستفاد گشت که در علم مابعدالطبیعه است و چون خاطر شیخ الرئیس را از آن فن ضجرتی بود در خریداری کتاب تأمل داشت. کتابفروش گفت مالک زیاده تهی دست و قیمت بسی ارزان است هرگاه در بهای آن کتاب سه درهم مبذول داری مرا رهین تشکر و مالک آنرا قرین امتنان فرموده ای. شیخ الرئیس محض رعایت آن شخص و اعانت مالک درهمی چند داده کتاب را ابتیاع کرد و بخانه برد. چون نیک تأمل کرد معلوم شد از مؤّلفات معلم ثانی ابونصر فارابی است و در بیان اغراض مابعدالطبیعه است. با کمال نومیدی به مطالعت مشغول گشت از فضل الهی و فیض نامتناهی مسائلی که [ تا آنگاه ] فهم آن بر وی دشوار بود به آسانی دریافت. و چون از حل آن مطالب صعبه خاطر بپرداخت، ابتهاجی بی نهایت و انبساطی بی پایان بر وی رخ نمود و به شکرانهء آن مواهب سنیه و سپاس از الطاف جزیله مبلغی از اموال خویش بر ارامل و ایتام انفاق کرد. ائمهء سیر آورده اند: در آن اوان امیر نوح بن منصور سامانی را مرضی صعب العلاج طاری گشت اطبای آن بلد از معالجت عاجز آمدند. امیر را رنج نومیدی بر نکایت بیماری مزید گشت و چون آن حکیم فرزانه در فنون طبیّه علماً و عم منحصر و صیت انحصارش در هرجا منتشر بود، شمه ای از فضایل او به پایه سریر اعلی معروض افتاد و به احضارش فرمان رفت. ابوعلی به بالین امیر آمد و از دلایل طبیّه و اسباب سابقه و واصله تشخیص مرض کرد و به اصلاح مزاج و انجاح علاج مبادرت جست. و دراندک زمان انحراف به استقامت و مرض به صحّت مبّدل گشت. سلطان از آن هنر که خود مانند سحری بود زیاده خوشوقت گردید و آنچه در خور شأن سلطنت بود به ازاء آن خدمت بر وی مبذول فرمود و مقرر داشت که همواره ملازم آستان و حاضر بارگاه باشد. ابوعلی بالتزام سدّهء علیا مواظبت جست. چندی نگذشت که رتبه و شأن وی از جمیع اعیان و ارکان درگذشت و در آن ایام از سلطان رخصت یافت که یک چند در مخازن کتب سلطانی بسر برد. ابوعلی بدان مخازن که معادن جواهر شریفه و لآلی نفیسه بود، درآمد. و چندان کتب دید که دیده اش خیره گشت و درآنجا مقیم شد و هرلحظه دامان خاطر را از آن گوهرهای آبدار مالامال میکرد و هرکتاب که متعدد بود یکی را از برای خود ضبط و ذخیره می نهاد و هرکدام منحصر بفرد می یافت به استنساخ و استکتاب نسخه ای از جهت خویش فراهم میفرمود. چون اینگونه توفیقات یزدانی و تأییدات سبحانی برای او میسر آمد، در علوم شرعیه و صناعات فلسفیه و فنون ادبیه که نتایج افکار متقدمین و متأخرین بود تصانیف و توالیف بپرداخت. قضا را در خلال آن احوال شبی آتش به کتابخانه درافتاد و بسیاری از آن کتب شریفه یکسره بسوخت. جمعی از اهل حسد و خداوندان حقد که پیوسته با وی طریق خصومت می پیمودند شهرت دادند که شیخ خود به عمدا در آن کتابخانه آتش افکنده تا آنکه کتب متقدمین که نسخ آنها به فرد انحصار دارد یکباره از میان برود، سپس آنها را از مکنونات خاطر خویش و مخزونات کتابخانهء خود مدوّن و مرتب ساخته انشاء و ابداع آنها را به خویشتن نسبت دهد. رفته رفته این معنی به سمع مقربان حضرت و مرتبان خدمت رسیده در پیشگاه امیر مکشوف آمد. سلطان از آن سخنان روی درهم پیچید و اص از شأن وی نکاست و همچنان بر قدرش می افزود.
نقل است در آن زمان ابوالحسن عروضی از آن حکیم فرزانه درخواست که درعلوم حکمیّه کتابی جامع و نافع تألیف کند. پس شیخ الرئیس اَنجاحاً لمأموله، کتاب مجموع را که جز ریاضی جامع جمیع از اجزاء فلسفه است، در رشتهء تألیف آورد. آورده اند که شیخ ابوبکر برقی از مردم خوارزم که در علم فقه و تفسیر افضل اهل آن زمان و در زهد و تقوی سرآمد زهّاد آن دوران بود و به اکتساب علوم حکمیّه و اقتناء اجزای فلسفیّه رغبتی تمام داشت، از ابوعلی ملتمس شد که در مطالب حکمیّه که همواره مطلوب او بود کتابی آورد، بنابر آن در بیست مجلّد اجزاء فلسفه را بپرداخت و آن را حاصل و محصول نام نهاد. و هم شیخ ابوبکر متّمنی گشت کتابی در علم اخلاق تصنیف کند، کتاب البّر والاثم را در آن علم شریف تألیف کرد و به موجب شرحی که ابن خلکان در ترجمهء شیخ الرئیس آورده است در آن ایام عمرش بیست و دو سال بوده است. بالجمله در آن روزگار امیر نوح بن منصور غریق بحر عدم گشت و سفینهء حکمرانی سامانیان در هم شکست و چهار موجهء فتنه و آشوب بخارا را در میان گرفت. یک چند منصوربن امیر نوح در آن طوفان حوادث مهار مهام بگرفت، سپس غزنویان در آن دیار رایت استیلا برافراختند. روزگاری امور آن نواحی برین منوال بود. و چون در آن زمان پدر شیخ الرئیس در حیات نبود و بساط سلطنت سامانیان بر باد رفته بود، آن حکیم بر وفق دلخواه سروسامانی نداشت. لاجرم به ساحت گرگانج رخت برکشید و چون وزیر خوارزمشاه ابوالحسین سهلی که خود از فقها و هم فقیهان را زیاده دوستدار بود، خاطر شیخ به لقای او میل نمود و لختی از رنج سفر برآسود و با تحت الحنک و طیلسان به مجلس ابوالحسین درآمد. وزیر احترامی که در خور فضیلت او بود منظور نکرد چون مجلس خالی از اغیار گردید، ابوعلی سخن از مسائل فقهیه به میان آورد. ابوالحسین بحری زخار و ابری درربار دید در اثنای مناظرات و مباحثات از جای برخاست و او را در مکان خویش بنشاند و بعد از طی مراسم اعزاز و اکرام از نام و نشانش جویا گشت و چون دانست او کیست و مقصود چیست، بسدهء سنیه مأمون خوارزمشاه شتافت و از قدوم آن حکیم بزرگ بشارت برد. و خاطر خوارزمشاه را ابتهاج بی پایان رخ داد و روزانهء دیگر بحضور طلب کرد. شیخ الرئیس بکاخ سلطانی درآمد و به توجهات کامله و تفقدات شامله مفتخر گشت و خانه ای در خور شأن و شهریه ای به قدر کفاف او را مقرر شد. چون درآن ایّام از افاضل حکما و افاخم اطباء و اعاظم منجمین و اکابر ادبا و اماثل شعرا جمعی کثیر در ظل حضرت خوارزمشاه مجتمع بودند، شیخ الرئیس را نیز در سلک ایشان منظوم داشته و او به منادمت و مصاحبت آن جمع بسر میبرد و صحبت ایشانرا غنیمت میشمرد و پیوسته آن جمع را زیب بزم سلطنت کرده از مناظرات علمیّه و مباحثات حکمیّهء ایشان زیاده محظوظ میگشت. یک چند برین تیره روزگاری میگذرانید و چون سلطان محمود بر آن نواحی نیز استیلا یافت و بر کل آن بلاد فرمان روا گشت چنانکه خوارزم شاه نمیتوانست از فرمانش سرپیچد. به نمیمت نمّامان و سعایت ساعیان در پی قتل آن حکیم بیمانند افتاد ولی بر مقصود ظفر نیافت. تفصیل آن اجمال آنکه: سلطان محمود در مذهب سنت و جماعت قدمی راسخ داشت و از ترویج طریقهء عامه غفلت نمیورزید. قومی در نزد آن سلطان متعصب معروض داشتند که شیخ الرئیس در مناهج تشیّع سلوک دارد و در اثبات حقیت ایشان جدّ کافی و سعی بلیغ میورزد لاجرم ابوالفضل حسن بن میکال را که از اعیان دولت محمود بود بفرمود تا بنزد خوارزم شاه رود و پیغام گذارد که بر من معلوم گشته که جمعی از افاضل حکماء و افاخم اطبا و اعاظم علما که بی مثل و نظیرند در آن دیار توطّن دارند و در نزد شما مجتمعند، مقصود آنکه آن جماعت را بپایهء سریر اعلی فرستی تا شرف مجلس همایون ادراک نمایند و عمدهء مقصود سلطان محمود قتل شیخ الرئیس بود. چون خوارزمشاه از آن داستان آگاهی داشت و مقصود و منظور سلطان محمود را میدانست ابوریحان و شیخ الرئیس و دیگران را بخواند و شرح ماجری بازنمود و صورت حال در میان نهاد و گفت دوست ندارم که مثل شما جماعتی را که با من مصاحب بوده اید، به تکلّف به نزد سلطان محمود فرستم ولی مرا از اطاعت فرمان او گزیری نیست از آن پیش که حسن بن میکال درآید، هریک رفتن غزنین را کراهت دارید سر خود گیرید و چون حسن به خوارزم درآید و بزم ما را از حلیهء وجود شما عاطل بیند، برای ما عذری موجه باشد. چون شیخ الرئیس از حقیقت امر آگاه بود بیدرنگ به جامهء سفر تن بیاراست و عتبهء علیا را وداع گفت. ابوسهل مسیحی نیز از رفتن غزنین اعراض کرده با وی متابعت کرد. و آن دو حکیم بیمانند از گرگانج طریق مسافرت پیش گرفتند و ابوریحان و ابن الخمار رضا دادند چنانکه در ترجمهء هردو مذکور است. مع القصه حسن بن میکال در پی مطلوب به خوارزم درآمد و چون از نیل مقصود محروم ماند، لاجرم صورت واقعه به عرض حضور سلطان برسانید و چون سلطان محمود را در آن باب اهتمام تمام بود، بفرمود تا ابونصر که در علم تصویر خبیر بود صورت ابوعلی را پرداخته و مصوران از آن روی برنقش جمال ابوعلی اطلاع یافته تمثال شیخ الرئیس را بپرداختند. و مقرر داشت که آنها را به مردم هوشیار بسپارند تا هرکس را بدان شباهت بینند و اصل را با سواد مطابق یابند گرفته بپایهء سریر سلطنت فرستند. من جمله چند تمثال هم به ساحت جرجان فرستاده شد القصه شیخ الرئیس با همراهان به عزیمت جرجان و ری روانه شدند ابوسهل مسیحی در طی طریق از فرط تشنگی، راه عدم پیش گرفت. شیخ الرئیس افتان و خیزان با رنج بسیار خود را به ابیورد رسانید با آنکه رنجور و آشفته حال بود در آنجا درنگ نکرده به نسا ارتحال کرد و از آنجا به نیشابور انتقال جست. یک چند در آن سرزمین به عزم اقامت بسر برد. روزی از ماوای خویش بیرون شد گروهی را دید گرد آمده اند و سخنی در میان دارند شیخ الرئیس به بهانه ای در آنجا ایستاده استراق سمع کرد و نام خود بشنید چون نیک گوش فرا داشت مکشوف افتاد که آن جماعت از فرار شیخ و فرمان سلطان محمود سخن میرانند. شیخ زیاده برخود بترسید و صلاح وقت در آن دید که از آنجا مهاجرت کند، لاجرم روی به جرجان نهاد و آن اوان زمان سلطنت قابوس بود، ارباب سیر در آداب و سیر آن سلطان یاد کرده اند که وی پادشاهی فاضل و فاضل دوست و هنرمند و هنرپرور و حکما را خواستار بود و چون صیت فضایل آن امیر عادل فاضل گوشزد اعلی و ادنی شده بود، شیخ با کمال استظهار در آن بلد رحل اقامت افکند و از آنکه راه معاش بر وی تنگ آمد ناچار طبابت پیش گرفت و رفته رفته بدان فن شریف علم شد. گروهی که به امراض مزمنه مبتلا شده و از هیچ علاج سودی نیافته بودند به استعلاج نزد وی حاضر میشدند و در زمانی اندک آن رنج بسیار را بهبود حاصل میگشت و از آن روی وی را ثروت و مکنتی فراهم شد. و در خلال آن احوال خواهرزادهء قابوس سخت رنجور گشت و زمانی دراز پهلو بر بستر ناتوانی نهاد. اطبای آن شهر با جد بلیغ و جهد کافی دسته دسته به معالجت بر بالین وی می نشستند و به عجز تمام برمیخاستند و روز بروز قوی در نقصان و مرض در ازدیاد بود. و امیرقابوس را از آن رنجوری و لاعلاجی ملالتی بی پایان بود. روزی بعرض رسانیدند که در این اوقات طبیبی باین شهر درآمده که در تشخیص امراض ید بیضا میکند و در علاج مرضی دم مسیحی بکار میبرد قابوس چون این بشنید با عجلت بسیار به احضار او فرمان داد و ملازمان عتبهء علیا نزد شیخ شتافتند. بیدرنگ وی را به دربار امیر بردند و امیر بفرمود تا بر بالین بیمار قدم گذارد. بنا بفرمودهء سلطان ببالین مریض درآمد جوانی دید خوبروی متناسب الاعضا که سنین عمرش به بیست نرسیده شیخ نزدیک بستر مریض بنشست زمان ابتدا بپرسید و نبض بگرفت و قاروره بخواست بعلامات و دلایل طبیّه متوجه گشت. ساعتی به فکرت فرو رفت و گفت اکنون مرا شخصی باید که جمیع محلات و بیوتات شهر بشناسد آنگاه مردی را که از همه جا آگاه بود حاضر کردند. پس بفرمود تا مجلس را از اغیار بپردازند چون بنحوی که میخواست مجلس خلوت گشت آن مرد را بنزد خود خواند و بنشانید و نبض مریض بگرفت و گفت نخست نام محلاترا بیان کن. همی یک یک میشمردند تا به محلتی منتهی گشت که از ذکر آن محلّت شریان را در زیر انگشتان حرکات مختلفه و قرعات مضطربه طاری شد. شیخ الرئیس حَّس نبض از دست بداد آن مرد را بفرمود که اینک خانهائی که درین محلّت است، تعداد نما. سپس نبض بگرفت هوش بر نبض و گوش بر گفتار آن مرد فرا داد و همی اسامی خانه میگفت تا بنام خانه ای رسید که شریان را حالات مختلطه و آثار غریبه ظاهر گشت. شیخ الرئیس نبض را از دست رها کرده گفت کس دیگر خواهم تا اسامی ساکنان آن سرا بداند مردی بدین صفت حاضر کردند. شیخ بدو گفت نام اهالی آن خانه یکان یکان بازگوی پس انگشتان برنبض نهاد و سمع برگفتار مرد دوخت و آن مرد نام یک یک میگفت تا آنکه نامی بر زبان راند که نبض از کار طبیعی مانده به ارتعاش و ارتعاد درافتاد. اگر در هر بار سایر حالات بدنیه نیز دگرگون میگشت، در این بار آخرین زیاده تغییر یافت. شیخ ��لرئیس روی بمعتمدان قابوس کرد و گفت این پسر بر فلان دختر که در فلانخانه و در فلان کوی و فلان محلّت است عاشق است و از درد فراق و رنج هجران باین حالت درافتاده است. درمان آن درد و چارهء آن رنج دیدار معشوق و وصل محبوب است و در تمام اعمال از آن جوان رنجور احوال و اقوالی ظاهر میگشت که بر صدق آن مقالات برهان ساطع بود. بعد از اتمام مجلس و تحقیق مطالب محقق گشت که امر چنان است و مایهء بیماری همان. بعد از آن مراتب را بعرض قابوس رسانیدند قابوس را عجب آمد وی را طلب کرد چون به حضور قابوس درآمد و با وی سخن درپیوست از نشانها که در تمثال شیخ دیده بود او را بشناخت از جای برخاست و در کنارش گرفت و بر مسند خود بنشانید و گفت ای افضل فیلسوفان و ای اکمل دانشمندان از تشخیص آن مرض بازگوی. گفت چون نبض و تفسره و علامات دیگر دیدم دانستم که این مرض در ابتدا از امراض بدنیه نبوده است بلکه از اعراض نفسانیه بوده است و چون یقین میدانستم که آن بیمار از فرط حیا کتمان سرّ خواهد کرد، ناچار راه تشخیص را در سلوک آن منهاج دیدم و چنانچه معروض افتاد اصابهء حدس کردم پس صورت ماجری مکشوف داشت. ملک را زیاده خوش آمد و آفرینها راند و شیخ را به صلات و جوایز و اکرام و اعزاز چندان بنواخت که مزیدی متصور نبود. پس گفت ای اجل حکیمان این هردو خواهرزادگان من و بایکدیگر خاله زادگانند اختیاری نیکو کن تا دختر را برای این پسر به عقد ازدواج پیوند دهیم. پس شیخ به حسب فرمان قابوس اختیاری معین کرده عقد بربستند. بیمار را در اندک زمان آن رنج بسیار زایل گشت. بالجمله قابوس مصاحبت آن فیلسوف بزرگ را غنیمت دانسته آناً فآناً بر اعزاز و احترام وی می افزود و در نزد سلطان محمود شفاعت و ضراعت در بارهء او از حد بگذرانید و از آن مفاوضات و مراسلات، عاقبت کار محمود گردید و غبار کینه که سلطان محمود از شیخ الرئیس در سینه داشت یکسره زایل گشت.
مع القصه یکچند آن حکیم بزرگ در ملازمت قابوس بسر برد قضا را در آن ایام اهل مملکت بر قابوس شورش کرده نوائر فتنه چنان اشتعال یافت که از هیچ تدبیر خاموش نشد. بساط سلطنت پامال و خود او دستگیر آمده در یکی از قلاع بسطام که موسوم به خناشنک بود او را به قید حبس آوردند و بعد از چند روز مقتول گشت. چنانکه این واقعه در تواریخ مضبوط است. پس به ناگزیر شیخ از جرجان با عجلت تمام بیرون شده طریق دهستان پیش گرفت و مدتی در آن سرزمین اقامت و به تألیف چند کتاب اشتغال جست و پس از چندی بیمار و ناتوان به ساحت جرجان معاودت کرد و در بسط بلوی و بث شکوای خویش قصیدهء غرائی که یک بیتش این است بیاورد:
لَمّا عَظمْت فَلیس مِصر واسعی
لَمّا غَلاثمنی عدمِت الُمشتری.
و هم در آن ایام ابوعبیدالله جوزجانی مسمّی به عبدالواحد به جهت تحصیل علوم فلسفه، مصاحبت شیخ الرئیس اختیار کرد و همواره تا اواخر ایّام زندگانی آن حکیم فرزانه به ملازمتش بسر میبرد. و اکثر مورخین تمام حالات شیخ را از قول او روایت کرده اند و غیر اخبار او را در آن باب مستند و معتمد ندانسته اند. از ابوعبیدالله نقل کرده اند ابومحمد شیرازی که در جرجان ساکن بود و به تحصیل علوم فلسفه رغبتی تمام داشت، از شیخ درخواست کرد که فضل شامل عام و قبض کامل تام را از وی دریغ نداشته بافادات و افاضات خویش وی را مستسعد و مستفیض دارد. شیخ الرئیس از قبول این معنی بر وی منّت نهاد پس ابومحمّد در قرب جوار خود از برای شیخ الرئیس خانه ای خرید و شیخ در آنجا فرود آمد. و با فراغ بال و رفاه حال بدانجا بسر میبرد و همه روزه به محضر شیخ سعادت اندوز شده علم منطق و مجسطی از او فرا میگرفت. و ابوعبیدالله نیز از هر باب در هر کتاب با او موافقت و مرافقت داشت و چون روزگار دراز از وی دست فتنه و آشوب کوتاه مانده بود، به تصنیف و تألیف مواظبت جسته کتاب اوسط جرجانی و مبدأ و معاد و دیگر کتب را در آن ایام بپرداخت، چنانکه تفصیل جملهء آن کتب مرقوم خواهد گشت و هم مؤلفاتی را که در دهستان شروع کرده بود به پایان برد. چون زمانی برین بگذشت و از مکث جرجان دلگیر گشت، از آنجا مسافرت کرده به جانب ری متوجه شد. آن روزگار ایام سلطنت مجدالدوله و ملکه مادرش بود برخی که از جلالت قدر شیخ الرئیس مطلع و از ورود او آگاه بودند، نزول وی را بدان سرزمین معروض داشتند و او شیخ الرئیس را طلب کرد و چون به شرف حضور سعادت یافت زیاده تو قیرش نمودند و در التزام سُدهء علیا حکم اکید عزّ صدور یافت. شیخ الرئیس تقبل آستان کرده و در عتبهء علیه ملازمت جست. اتفاقاً در آن ایام مجدالدوله را مرض مالیخولیائی عارض گردید. ملکه شیخ را به معالجت بخواند و در اندک زمان از علاج آنمرض آثار مسیحا ظاهر کرد و احسان بسیار و اکرام زیادت از ملکه بدید. و در آن ایام کتاب معاد را به نام مجدالدوله تصنیف کرد. در اثنای آن روزگار این معنی اشتهار و انتشار یافت که سلطان محمود به عزم تسخیر ری مراحلی طی کرده و عماقریب رایت استیلای او در آن نواحی شقه گشا خواهد شد. شیخ الرئیس را خوف و هراس غالب آمد ناچار از ری به قزوین انتقال کرد و از قزوین به همدان رفت. و آن ایام نوبت امارت و حکمرانی به نام شمس الدوله بن فخرالدوله بود شیخ الرئیس به کدبانویه(؟) که از امرای شمس الدوله بود پیوست و یک چند نظارت امور وی به او تعلق گرفت قضا را در آن ایام شمس الدوله را قولنجی طاری گردید و مراتب طبیّهء او در حضرت سلطنت مکشوف افتاد. آن حکیم را بخواست و استعلاج کرد. شیخ الرئیس با حقن و شیافات مفتحه و سایر تدابیر طبیّه وی را از آن مرض خلاص داد. و مورد تحسین و آفرین شمس الدوله گردید و در ه��ان مجلس آن حکیم اجل را به خلاع گرانمایه بنواخت و هم به منادمت خویش امتیاز داد. در این اثنا شمس الدوله به کرمانشاهان و حرب عناز که حاکم آن دیار بود توجه فرمود و شیخ نیز در آن سفر ملازم بود. بعد از تلاقی فریقین شمس الدوله را مطلوب میسر نگردید و فتحی دست نداد و به همدان معاودت کرد و از شیخ الرئیس درخواست که کلیهء امور وزارت وی را متقلد گردد و او قبول کرد و یک چند رتق و فتق مهام را با نهایت اقتدار بگذرانید. چون در آن ایّام خزانهء شمس الدوله تهی از سیم و زر بود تمنّای لشکریان و وظایف ملازمان و مرسومات صاحب منصبان چنانچه بایستی به ایشان عاید نمیشد، مردمان این معنی را از شیخ الرئیس دانسته به تحریک ارباب غرض و تفتین اصحاب حسد گروهی از لشکریان به سرای شیخ ریختند و آنچه یافتند به غارت بردند، سپس وی را گرفته به حضور شمس الدوله آوردند و بر قتلش تحریض میکردند. شمس الدوله آن عرایض را التفاتی نیاورد ولی محض اطفاء نوایر فتنه و اخفاء محبّت آن حکیم فرزانه دست وزارت او را کوتاه کرد. لاجرم شیخ الرئیس خانه نشین و خلوت گزین گردید و به منزل ابوسعید دخدوک که با او اتحاد داشت فرود آمد و هم قریب چهل روز در آنجا متواری بود. اتفاقاً در آن ایام مرض قولنج که شمس الدوله را معتاد بود، بر وی عارض گشت و در طلب شیخ الرئیس جدّ و جهد بسیار کرده بعد از جستجوی بی شمار از وی نشانی جستند. شمس الدوله جمعی از خواص خود را بنزد وی فرستاده و حضورش را خواهشمند گردید. شیخ الرئیس اطاعت کرده پس از درک حضور شمس الدوله از دیدار وی فرحی بی نهایت حاصل کرده و با تفقدات بی پایان و توجّهات بیکران مراسم اعتذار بجای آورد. شیخ الرئیس دیگر باره آن عارضه را علاج کرد و شمس الدوله از قدر معاندینش بکاست و بیش از پیش بر اعزاز و اکرام او بیفزود و ثانیاً منصب جلیل وزارت به وی تفویض فرمود. در آن ایام ابوعبیدالله که از اجلهء تلامیذ شیخ الرئیس و از خواص اصحاب او بود، متمنیّ گشت که کتب ارسطو را شرح کند و چون از برای آن حکیم بزرگ با وجود مشاغل وزارت فراغی نبود، از آن درخواست معذرت خواست و چون ابوعبیداللهالحاح از حد بگذرانید، فرمود: اکنون که ترا بکشف حقایق حکمیّه رغبت است مخزونات و معتقدات خود را مدون خواهم داشت و بی آنکه مباحث دیگران و اقوال مخالفین در میان آرم تألیفی خواهم کرد. ابوعبیدالله بشکرانهء آن نعمت ثنا کرد و دعا گفت پس شیخ الرئیس قبو لملتمسه بتصنیف طبیعیات شفا پرداخت و ایضاً کتابی از کتب خمسهء قانون را نیز در آن ایام برشتهء تصنیف درآورد. و از فرط میل و کثرت ولع که او را در مقالات علمیه بود، هرشب جمعی کثیر از طلاب علوم و جمّی غفیر از علماء آن مرز و بوم در حضرتش جمع میشدند و از بیانات شافیه و مقالات وافیه آن فیلسوف اعظم استفاده و استفاضه می کردند. ابوعبیدالله گوید: هریک از متعلمان را نوبتی بود که تقدیم و تأخیر میسر نمیشد. من در موعد مقرر از کتاب شفا مستفید گردیده، سپس دیگران مستفیض می شدند. و زمانی بر این منوال برگذشت اتفاقاً شمس الدوله به حرب حاکم جبال که طغیان و سرکشی آغاز کرده بود تصمیم عزم داد و بفرمود تا شیخ الرئیس نیز مانند رایت منصور همراه باشد. پس شیخ الرئیس از ملازمت استعفا کرده معاف شد و در همدان بماند و امیر بیرون رفت. به اقتضای تقدیر و سوء تدبیر در عرض راه، دیگرباره امیر را مرض قولنج عارض گشت. از وجود مقوّیات مرض و فقدان اسباب علاج قولنج را از هر باره رنج افزون آمد و به استصواب امرا و سایر ملازمان از پی اصلاح مزاج و انجاح مرام به صوب همدان عطف عنات کردند و امیر را در محفه ای جای داده روی به راه نهادند هنوز به بلدهء همدان نرسیده بودند که گرگ اجل دررسید و صولت حیاتش درهم شکست امرا و اعیان آن مملکت به حکومت فرزند وی تاج الدوله رضا دادند و با وی بیعت کردند و کسی به طلب شیخ فرستادند تا وزارت را متقلد شود. چون در روزگار شمس الدوله از لشکریان و سایر مردمان رنج بسیار دیده و ناملایم بیشمار شنیده بود، از قبول وزارت امتناع جست و از خوف اجبار و بیم الزام ایشان به خانهء ابوغالب عطار که از تلامیذ و هم از خواص دوستان او بود متواری گردید و مکتوبی به علاءالدوله ابوجعفر کاکویه بنوشت؛ ایما بر آنکه اشتیاق تقبیل حضور زیاده از آن است که در ذرایع و عرایض درآید هرگاه به احضارم اظهاری شود به زیارت عتبهء علیه شتابان خواهم شد و آن مکتوب را در نهانی بجانب علاءالدوله بفرستاد. مع القصه در آن هنگام ابوعبیدالله از شیخ الرئیس درخواست کرد که اکنون که اوان فراغت و زمان رفاهیّت است، خوشتر آنکه اوقات سراسر افاضات به اتمام تتمهء شفا و قانون مصروف آید. شیخ قبول کرد و ابوغالب را بخواست و از وی کاغذ و محبره طلب کرد پس رؤس مسائل حکمت را که بایستی در آن کتاب درج کند در ده روز فهرست کرده سپس در مطالب عالیه و مقاصد شریفهء آن کتاب تجدید نظر فرمود و یک یک را شرح می کرد و بر دقایق و نکات آن می افزود و آنچه را متعلق به مطلبی و مقامی میدانست در محل خود ایراد میکرد. و هر روز چندین ورق بر این نسق تسوید و تحریر میفرمود. و چون از طبیعیّات و الهیّات آن کتاب خاطر بپرداخت و جمله را از سواد به بیاض آورد، به تألیف اجزاء منطقیه آستین برزد و جزوی از آن اجزاء برنگاشت.
آورده اند که تاج الملک در ایام شمس الدوله در سلک امرای وی منسلک بود چون پسرش تاج الدوله بر مسند حکمرانی جای گرفت و دست وزارت بر اومسلم شد نظر به کینهء دیرینه ای که از شیخ الرئیس در دل داشت درحضرت تاج الدوله از شیخ الرئیس سعایت برد و شکایت آغاز کرد که وی را ��ا علاءالدوله کاکویه در نهانی مراسلات و مفاوضات است. آن سخنان بر تاج الدوله اثر کرده بفرمود تا شیخ را گرفته به زندان برند. جمعی درصدد برآمدند و در هرجا گمان رفتی، میرفتند. آخرالامر گروهی از معاندین وی گماشتگان تاج الملک را به خانهء ابوغالب عطار دلالت کردند و ناگهان به خانهء ابوغالب درآمده شیخ را بند کرده به قلعهء بردان بردند. نقل است که چهارماه در آن قلعه بماند و درآن ایام که هنگام سجن و سجین او بود، فراغ وقت را غنیمت شمرده بعض اجزاء شفا را که ناتمام مانده بود به اتمام برد و تاب هدایه و رسالهء حی بن یقظان را نیز در آن قلعه تصنیف کرد و قصیده ای در شرح حال خود که یک بیت آن این است انشاد فرمود:
دُخُولی فی الیقین کما تراه
و کُلّ الّشک فی امر الخُروُج.
در خلال آن حال علاءالدوله به قصد تنبیه تاج الدوله و تسخیر همدان بدان صوب متوجه شد. تاج الدوله چون تاب مقاومت نیاورد به قلعهء بردان که شیخ محبوس بود پناه برد و چون علاءالدوله بی منازعی به همدان درآمد، بحکم فتوّت و مروّت همدان را به پسر شمس الدوله واگذارد. و خود به اصفهان مراجعت کرد. بعد از نهضت علاءالدوله، تاج الملک وزیر با شیخ الرئیس در مقام اعتذار برآمده و از وی درخواست که در صحبت ایشان به همدان بازگردد. شیخ مسئول وی را مقبول شمرده بمصاحبت پسر شمس الدوله و تاج الملک به همدان آمده در خانهء یکی از سادات علوی که از دوستان وی بود منزل گزید و باب مراودت و مخالطت بر مردمان مسدود کرد و اجزاء منطقیّه و سایر مباحث شفا را که ناتمام بود در خانهء علوی بپایان برد و رسالهء ادویهء قلبیّه را هم در آن زمان بپرداخت. گویند بعد از وفات شمس الدوله قرب دو سال در کنج انزوا با گنج تألیف و تصنیف بسر برد و چون از طول اقامت دلتنگ شده بود بهوای رفتن اصفهان درافتاد و در انتظار وقت و انتهاز فرصت میگذرانید تا آنکه مقتضیات را موجود و موانع رامفقود یافت و لباس اهل تصوف درپوشید و برادر کهتر خود محمود را با ابوعبیدالله و دو غلام برداشته طریق اصفهان را وجههء همت ساخت. بعد از رنج بسیار به قریهء طبرک که نزدیک شهر اصفهان بود رسید و چون یک دو روز در آن قریه از رنج راه برآسود علاءالدوله را خبر شد که آن مطلوب و آن مقصود که همواره انتظارش میبرد به قلمرو او وارد گشته جمعی از مشاهیر امرا و ارکان و گروهی از معارف فضلا و اعیان اصفهان را بفرمود که وی را استقبال کنند و جنیبتی مخصوص با ساخت سلطانی و خلعتی گرانبها و سایر تشریفات نیز برای شیخ آماده دارند. پس در کمال اعزاز به شهر اصفهان درآمد و در یکی از محلات در خانهء عبدالله بن ابّی که از اعاظم رجال بود فرود آوردند و هرگونه مایحتاج که در خور و شایسته بود فراهم کردند، پس علاءالدوله دیگر روز شیخ الرئیس را ب��ضور خود دعوت کرده و زیاده از حد تعظیم و تبجیل مرعی فرمود و مقرر داشت تا درلیالی جمعه جمعی از فقها و حکما که در آن بلد اقامت داشتند بمجلس علاءالدوله حضور به هم رسانند و جز مناظرات علمیّه و مباحثات حکمیّه سخنی در میان نیارند. نقل است: در هر شب جمعه که علما حاضر می گشتند شیخ الرئیس مسئله ای را مطرح میفرمودی و چون بسخن درآمدی دیگران سراپا گوش می شدند و از بیاناتش استفادات می کردند و هریک را در هر باب شبهتی بود از وی میپرسید و او با بیانی موجز حل میفرمود. و در آن ایام وقتی ابومنصور حیان که یکی از فضلا و ادبای اصفهان بود در نزد امیر علاءالدوله نشسته و شیخ نیز حاضر بود، از لغات عربیّه سخن بمیان آمد و شیخ در آن باب لوای مفاخرت برافراشت. ابومنصور گفت شیخ علوم فلسفه و حکمت را چندان داراست که هیچکس را با وی یارای همسری و برابری نیست ولی فن لغت بسماع اهل لسان منوط و موکول است. بدین واسطه در این مورد اقوال شیخ حجّت نباشد. شیخ را آن سخن گران آمد و بکتب لغت رجوع کرد و کتاب تهذیب اللغه را که از تصانیف ابومنصور ازهری است از خراسان بطلبید و نسخ دیگر نیز بدست کرد و بمطالعه مشغول گردید و در علم لغت بمرتبه ای رسید که مافوق آن متصورّ نبود. بعد از آن قصیده ای انشاد کرد مشتمل بر لغات طریفه و الفاظ بدیعه و سه رساله انشاد فرمود که هر رساله بر چند فصل مشتمل بود: یکی بر طریقهء ابن عمید و ثانی بر سبک صاحب بن عباد و دیگری بر شیوهء ابراهیم اسحاق صابی. و آن رسایل را مانند کتب قدیمه مرتب داشت و آن داستان با امیر در میان نهاد و درخواست تا آن راز را مکتوم فرموده و به هیچ وجه ابراز نفرماید. بنا بر رسم معهود روزی ابومنصور به حضور امیر درآمد و بعد از طی مقالات بدو متوجه گشت و گفت این رسایل را در این روزها یافتیم و همین خواهیم تا مضامین نظم و نثر آنرا معلوم کنیم. ابومنصور بگرفت و آنها را با دقت نظر مطالعت کرد و بسیاری از آن مواضع بر وی مشکل ماند. در این اثنا شیخ الرئیس حاضر گشت و هر لغتی که بر ابومنصور مشکل مانده بود بیان فرمود و در استدلال و استشهاد چندان احاطت و استیلاء ظاهر کرد که حاضران در حیرت شدند ابومنصور بفراست دریافت که آن نظم و نثر از نتایج طبع اوست. لاجرم خجل و منفعل بنشست و به معذرت برخاست و گفت آمنّا و صدقّنا که تو خود در هر فن از هر ذی فن افضل و اعلمی. و در آن اوان کتاب لسان العرب را که در فن لغت است، تألیف فرمود لیکن شیخ را فرصتی دست نداد که آنرا از سواد به بیاض آرد و آن کتاب با سایر مؤلفات وی به غارت رفت. چنانکه تفصیل آن در خاتمهء ترجمه یاد خواهیم کرد. و مقارن آن ایام علاءالدوله منصب جلیل وزارت را بدو تفویض فرمود. نقل است در آن روزگار که عنان وزارت در کف کفایت شیخ الرئیس بود همواره قبل از ط��وع صبح صادق از خواب برخاستی و به تصنیف و مرور کتب اشتغال ورزیدی و بعد از ادای فرایض تلامیذ او مانند کیا رئیس و بهمنیار و ابومنصور رزیله و عبدالواحد جرجانی و ابوعبدالله معصومی و سلیمان دمشقی و جمعی دیگر در حضرتش حاضر می شدند و حقایق حکمیّه و دقایق طبیّه و دیگر علوم را استفاضه می کردند. بهمنیار گوید: در آن ایام شبی در صحبت احباب به عشرت و عیش صبح کرده بودیم و بعد از افتراق به مدرس اجتماع کردیم. شیخ الرئیس به تحقیقات دقیقه مبادرت جست هر قدر در تفهیم مطالب و توضیح مقاصد اهتمام فرمود آثار فهم و ادراک در ما ندید و به جانب من متّوجه گشت و گفت پندارم که دوش اوقات شریفه و عمر عزیز را به تعطیل و اهمال ضایع کرده اید. عرض کردم چنان است که دریافته اید پس برآشفت و آب در دیدگان بگردانید و آه سرد برآورد و گفت بسی افسوس دارم که عمر گرانمایه به بیهودگی درباخته و باین معارف و معانی قدری و وقعی ننهاده اید. سبحان الله ریسمان بازان در پیشهء خود به مقامی میرسند که مایهء حیرت هزار عاقل میشوند و شما در اقتناء معارف فقه چندان قادر نشده اید که جهال زمان از ملکات روحانیهء شما متحیر گردند. الغرض آن شاگردان فخام که هریک استادی مسلم بودند همه روزه از محضر وی استفادت می کردند و در ادای فرایض پنجگانه به وی اقتدا میکردند و به فیض صلوه جماعت مستفیض میشدند. سپس شیخ الرئیس به قطع و فصل امور و اصلاح نظام جمهور میپرداخت و از رای رزین و فکر دوربین در اصلاح عباد و تعمیر بلاد و اطفاء فساد تدبیراتی میکرد که اصحاب کیاست را عقول به حیرت فرو میشد.
آورده اند که در آن ایام یکی از اجلاء امراء که خود از منتسبان سلطنت بود بمرض مالیخولیا گرفتار شد و در خاطر وی چنان نقش گرفته بود که خود گاو فربهی شده است و همه روزه بانگ گاو همی کرد و هرکس بنزدیک وی میرفت، او را رنجه میداشت و میگفت اینک من گاوی فربهم مرا بکشید و از گوشت من هریسه ای نیکو فراهم کنید. روزگاری بر این احوال برگذشت و مرض وی هرروز بیش از پیش بود رفته رفته اشتداد آن مرض به جائی رسید که هیچ از اشربه و اغذیه نمیخورد و از آن روی او را هزالی مفرط عارض شده بود. اطبا از معالجت عاجز آمدند لاجرم تفصیل مرض و عجز اطبا را درحضرت علاءالدوله عرضه داشتند و متمنی شدند که شیخ را به معالجت برگمارد. پس علاءالدوله شیخ الرئیس را بخواست و بفرمود تا آن مرض را معالجه کند. شیخ پرستاران مریض را بخواند و از ماهیت آن مرض چنانچه باید اطلاع یافته، گفت بروید و او را بشارت دهید که اینک قصاب را خبر کرده ایم و می آید تا تو را بکشد مریض چون این خبر بشنید شادی بسیار کرد و از جای برخاست و بنشست شیخ با تجمل و کوکبهء وزارت بدر سرای بیمار آمد و خود کاردی بدست گرفته با یک دو تن از ملازمان به درون سرای رفت. و فریاد زد گاوی که او را باید کشتن در کجاست؟ بیرون بیاورید تا بکشم. بیمار چون این بشنید از منزلی که داشت مانند آواز گاو بانگی کرد یعنی اینجاست شیخ فرمود که او را میان سرای بکشید و ریسمان بیاورید که دست و پای او را ببندید بیمار را چون این آواز بگوش رسید از فرط خوشحالی برخاسته میان سرای درآمد و بر پهلو بخفت پس دست و پای او سخت محکم ببستند شیخ خود نزدیک آمد و کارد برکارد بمالید و بنشست و دست بر پهلوی او میزد چنانکه عادت قصابان است. پس گفت این گاو سخت لاغر است. امروز برای کشتن خوب نیست چند روز او را علوفه دهید تا فربه شود و زودتر او رابکشند. بیمار از شوق آنکه زودتر کشته شود بخوردن درآمد و بدان سبب از هر گونه اشربه و اغذیه بدو دادند و داروهای مناسب خورانیدند و اطباء بفرمودهء شیخ دست بمعالجت برگشودند و در اندک زمان آن بیمار از آن مرض صعب العلاج خلاص یافت و علاءالدوله از آن تدبیر صایب و آن علاج نیکو زیاده شگفت آمد و بر تحسین و آفرین شیخ بیفزود.
در تاریخ الحکماء مضبوط است که در آن ایام به اتمام بقیهء کتاب شفاء بپرداخت و از کتاب منطق و مجسطی فراغت یافت. چه قبل از آن بر کتاب اقلیدس و ارثماطیقی و موسیقی اختصار کرده بود و در هر کتاب از ریاضیات زیادتیها که محتاج الیه میدانست بیفزود. اما در مجسطی ده شکل از اختلاف منظر ایراد کرده و همچنین در آخر مجسطی در علم هیئت مطالبی آورد که قبل از وی نیاورده بودند و در کتاب اقلیدس شبهاتی چند ایراد کرد و در ارثماطیقی خواص حسنه استنباط کرد. و در موسیقی مسئلها افزود که متقدمین حکما از آنها غافل بودند و همی بر آن کتاب میفزود تا آنکه به جمیع فنون حکمیّه مشحون آمد و به تصحیح و تنقیح آن پرداخت و جملهء آنها در آنجا اتمام پذیرفت، الاکتاب نبات و حیوان. گویند آن کتاب را در سالی که علاءالدوله بشاپور میرفت در عرض راه تصنیف کرد. و ایضاً در آن روزگار که متقلد وزارت و مقیم اصفهان بود، کتاب نجات را که از اجل تصانیف اوست به رشتهء جمع و تألیف درآورد. الغرض هر روزه بیش از پیش در حضرت علاءالدوله اختصاص و مزیتی دیگر میدید. و گویند در ایامی که علاءالدوله محض اصلاح پاره ای از مفاسد به همدان رفت، شیخ نیز ملازم او بود و ابوعبیدالله که پیوسته مصاحب شیخ الرئیس بود حکایت کند: در آن ایام شبی در مجلس علاءالدوله صحبت از نجوم درپیوست و اختلالی که در تقاویم معموله بحسب ارصاد قدیمه واقعست بمیان آورد علاءالدوله بفرمود که شیخ الرئیس دست از آستین فضایل برآورده بپای مردی دانش و بینش، رصدی بناکند. پس گنجور خویش را بخواند و مقرر فرمود که هرنوع و هر طور که آن دستور معظم دستور دهد بیدرنگ مصارف مقرره را بپردازد. ابوعبیدالله گوید که شیخ مرا طلب کرده اصلاح آن ��مر و انجام آن قصد را در عهدهء اهتمام من مفوض داشت و محض تسهیل عمل و تشریح نکات و توضیح دقایق خود رساله ای در آن باب املا فرمود و من به حسن اهتمام و کمال مراقبت در چند سال نیل مقصود را چندان آلات و ادوات فراهم آوردم که مزیدی متصور نبود، ولی کثرت اسفار علاءالدوله و وفور مشاغل شیخ الرئیس که در هرسال از بنای رصد خانه شاغل و مانع گشت، و از آن روی آن امر معوق ماند و حاصلی که در آن باب عاید شد، آن بود که اکثر غوامض نجومیه منحل گشت واغلب اعمال رصدیه معلوم و مشهود گردید و کتاب حکمت علائیه را در آن ایام به انجام رسانید. و هم ابوعبیدالله گوید: مدتها گذشت که در زمرهء تلامیذ آن استاد الکل فی الکل بودم هرگز ندیدم که در سیر کتب به ترتیب مطالعه کند بلکه مواضع مشکلهء هرکتاب را تفحص کردی تا شأن و مقام مصنف را بشناسد و هم نقل است که چون کتاب مختصر اصغر را که در منطق تألیف کرده است، به شیراز بردند فضلا و حکمای آن سرزمین در چند موضع آن کتاب ایرادات و شبهات یافته بر جزوی چند بنوشتند با مکتوبی بنزد ابوالقاسم کرمانی که رفیق ابراهیم بن بایار دیلمی بود فرستادند ابوالقاسم آن اجزا را به نزد شیخ الرئیس برد شیخ اجزا را بگرفت و نظر میکرد و با ابوالقاسم سخن می گفت و با سایر مردم تکلم می کرد تا هنگام نماز عشا بر این منوال بگذرانید پس آغاز نوشتن ایراد و جواب یک یک از آن شبهات کرد و آن ایام فصل تابستان و شبها در نهایت کوتهی بود هنوز شب از نصف نگذشته بود که تمام آن ایرادات و آن شبهات را جواب بنوشت. ابوالقاسم کرمانی گوید: بر شیخ وارد گشتم در حالتی که شیخ بر مصلّی نشسته و اجزائی که در جواب مشکلات علمای شیراز نوشته بود نزد من بگذاشت و فرمود این اجزا را بگیر و در مکتوب خود از تحریر جواب مسائل و صورت حال بنویس. ابوالقاسم صورت حالی را بنوشت و چون فضلا و علمای شیراز آن تحریر دلپذیر و مطالب بی نظیر را دیدند متعجب گردیدند و بر فضائل او و قصور ادراک خود اعتراف و اقرار آوردند.
حکایت کرده اند در هنگامی که آن فیلسوف بزرگ در اصفهان متقّلد وزارت بود، وقتی علاءالدوله کمربندی از سیم که مُحلّی بزر و مکلّل به لآلی بود با کاردی که از جواهر ترصیع و از گوهرهای قیمتی آویزها داشت به وی موهبت فرمود و چون کمر مرُصع و کارد مکلل بازَی وی مناسب نبود، بیکی از غلامان که مقّرب حضور بود ببخشید. پس از چند روز علاءالدوله بدید که آن غلام کمر را در میان بسته و آن کارد را بر کمر زده حقیقت امر را پرسید غلام عرض کرد که شیخ الرئیس به من مکرمت کرده است. علاءالدوله زیاده ازین معنی برآشفت چه آن کمر و آن کارد از مختصّات علاءالدوله بود. غلام را سیاست بلیغ کرده به قتل شیخ کمر بربست یکی از محرمان حضور که با وی اتحاد و دوستی داشت شیخ را از ماجری مطلّع ساخت و آن حکیم از لباس معتاد به کسوت دیگر تن بیاراست و از اصفهان روی به ری نهاد. چون بدان سرزمین درآمد از پی تحصیل قوت به بازار شد. به هر سوی مینگریست، دکه ای به نظر درآورد که در آنجا جوانی نیکوروی نشسته جمعی از مرضی بر وی اجتماع دارند شیخ نزدیک دکهء آن جوان طبیب بایستاد و در اعمال و اقوال او چشم دوخته و گوش فراداشت در آن اثنا زنی قاروره بر دست به استعلاج به نزد وی حاضر شد جوان چون قاروره بدید بلاتأمل و درنگ گفت مریضی که این قاروهء اوست یهودی است. بعد از آن گفت چنین میدانم که صاحب قاروره امروز ماست خورده، گفت چنین است. سپس گفت خانهء این مریض و خوابگاه او در مقامی پست است. زن گفت آری. شیخ الرئیس از حدس آن جوان زیاده در تعجب شد ناگاه جوان را بر وی نظر افتاد. شیخ الرئیس را به نزد خود خواند و بر صدرش بنشانید چون از عمل و معالجت فراغت یافت گفت چنان میدانم که تو خود شیخ الرئیس باشی که از بیم علاءالدوله فرار کرده ای شیخ را حیرت زیاده شد پس استدعا کرد که بر وی منّت گذارد و در منزل او فرود آید شیخ الرئیس با جوان طبیب روی به منزل نهادند پس از شرایط میزبانی و سایر تکلّفات که از وی به تقدیم رفت. روزی شیخ الرئیس سخن از ماضی به میان آورده گفت در آن روز از چه رو دانستی آن قاروره از یهودی است و او ماست خورده و مکانش در جای پست است؟ عرض کرد که چون آن عورت دست بیرون آورد پیراهنی که بس قیمتی و لکن چرکین بود در تن داشت، دانستم که آن زن یهودیه است و هم آلودهء به ماست بود حکم کردم که ماست خورده و چون در این شهر محّلهء یهودیان در مقام پستی است، لهذا گفتم که منازل شما این حال دارد. شیخ دیگرباره پرسید که از چه دانستی که من ابوعلیم و از بیم علاءالدوله فرار کرده ام، جوان گفت چون صیت فضایل و آوازهء جلالت شنیده بودم آنرا در ناصیه ات مشاهدت کردم بخاطرم بگذشت که شاید ابوعلی باشی و میدانستم که علاءالدوله با رغبت و اختیار از مانند تو حکیم و وزیری دست بردار نخواهد شد لاجرم حادثه ای روی داده است و بدان واسطه باید از وی فرار کرده باشی، شیخ الرئیس بدان طبیب گفت اکنون مسئول تو از من چیست تا آنرا قرین انجاح کنم؟ گفت علاءالدوله از چون توئی چشم نخواهد پوشید و عماقریب در استرضای خاطر شریف برآید و بر منصب سابق برقرارت دارد ملتمس آن است که چون نزد وی روی آنچه از من دیده ای به عرض برسانی و مرا در سلک ندیمانش منتظم سازی. چند روزی برنیامد که علاءالدوله جمعی از خواص خود را با تشریف وزارت به معذرت نزد شیخ فرستاده و وی را به اصفهان بخواند. شیخ الرئیس آن جوان طبیب را همراه برده پس از رسیدن به حضور علاءالدوله ماجرای آن جوان را به عرض رسانید. رفته رفته او را در جرگه ندمای علاءالدوله منسلک داشت. در زمانی که شیخ الرئیس در اصفهان به شغل وزارت و امر ریاست میگذرانید چندان نوادر و لطایف در طی مکالمات درج میکرد که ادبای دقیقه یاب و ندمای نکته سنج در حیرت میشدند.
در تاریخ نگارستان نگارش یافته که شیخ الرئیس هرچند بر اصحاب علوم و ارباب فنون در استادی مسلّم بود و در هر باب و کتاب همه کس را ملزم میکرد، ولی وقتی از اوقات از مردی کناس چندان الزام دید که در نزد همراهان رفته از فرط شرم و خجلت خاموش گردید و آن داستان چنان بود که روزی با کوکبهء وزارت از راهی میگذشت کناسی را دید که خود بدان شغل کثیف مشغول و زبانش بدین شعر لطیف مترنم است:
گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت.
شیخ را از شنیدن آن شعر تبسم آمد با شکرخنده ای از روی تعریض آواز داد که الحق حدّ تعظیم و تکریم همان است که تو در بارهء نفس شریف مرعی داشته ای قدر جاهش این است که در قعر چاه بذّلت کنّاسی دچارش کرده و عزّ شأنش این است که بدین خفّت و خواری گرفتارش ساخته ای و عمر نفیس را در این امر خسیس تباه میکنی و این کار زشت را افتخار نفس می شماری. مرد کناس دست از کار کوتاه و زبان بر وی دراز کرده گفت در عالم همت نان از شغل خسیس خوردن به که بار منت رئیس بردن. ابوعلی غرق عرق شد و با شتاب تمام بگذشت. الغرض ابوعلی در ملازمت علاءالدوله چندان دُرر آبدار و لالی شاهوار در درج اطباق به یادگار گذاشته است که از مدح و وصف و از قوهء تحریر بیرون است. در کتب تواریخ مسطور است که چون سلطان محمود سبکتکین عراق عجم را مسخر کرد و مجدالدوله دیلمی را گرفته به غزنین فرستاد ابوجعفر علاءالدوله کاکویه که از جانب مجدالدوله حاکم اصفهان بود از صولت سلطان محمود خائف گردیده بفارس رفت. سلطان محمود پس از ضبط آن مملکت و تسخیر ری ایالت عراق و مضافات آنجا را به فرزند خود مسعود بازگذاشت و خود به غزنین مراجعت کرد. علاءالدوله به صلاح وقت پسر خود را با تحف بسیار و هدایای بیشمار نزد سلطان مسعود فرستاد و آن کردار در پیشگاه حضور سلطان مقبول و پسندیده افتاد و حکومت اصفهان و مضافات آن ملک را به دستور سابق به وی رد کرده بر استقرار و استیلایش اهتمام کرد تا مسلط شد. چون چندی برگذشت از فرط استیلا و حسن تدبیرات شیخ الرئیس ملک را از هر خلل مصون دیده داعیهء استقلال پیدا کرد. سلطان مسعود را از مافی الضمیر وی اطلاع حاصل شد با لشکر جرّار روی به اصفهان نهاد. علاءالدوله تاب مقاومت نیاورده از اصفهان به شاپور و اهواز رفت. سلطان مسعود به اصفهان درآمد و خواهر علاءالدوله به دست سلطان مسعود افتاد شیخ الرئیس سپاس نعمت قدیم را منظور داشته در حفظ ناموس علاءالدوله زیاده مراقبت داشت. فکر رزین وعقل دوربین وی را بر آن رهنمائی کرد که در نهان به سلطان مسعود بنوشت که خواهر عل��ءالدوله را شأن و رتبه به حدّیست که کفو تو خواهد بود. بهتر آن است که او را از پردگیان حرم خویش فرمائی و چون چنین کنی علاءالدوله بی مزاحمت خط اصفهان بر تو مسلّم خواهد داشت. پس خواهر علاءالدوله را به عقد خویش درآورد و در زمرهء پرده نشینان خاصش به مزید مرحمت اختصاص داد سپس اصفهان را به علاءالدوله بازگذاشت و خود به ری معاودت کرد. و چون چندی برگذشت نمّامان و بدگویان به عرض سلطان مسعود رسانیدند که علاءالدوله به تهیهء اسباب جنگ مشغول است و عزم رزم و تسخیر ریرا وجههء همت کرده. سلطان مسعود زیاده خشمناک گشته به علاءالدوله پیغام فرستاد که راستی بیندیش و از خیال کج درگذر و عرض خود مبر و زحمت ما مپسند و گرنه خواهرت را رها میکنم و به اوباش لشکر می بخشم. چون علاءالدوله آن سخنان بشنید موی بر تنش عَلَم شد و سراپا چون شعله برافروخت. شیخ را بفرمود تا از جانب خود جواب را بکتابت کرد. شیخ الرئیس بعد از طی مراسم مقّرره بنوشت که هرگاه اهل شقاق و نفاق در باب خلاف علاءالدوله چیزی به عرض رسانیده اند بهتان صرف و افترای محض است. در خصوص بانوی حرم شرحی رفته بود، اگرچه آن مخدّره خواهر علاءالدوله است ولی اکنون منکوحهء امیر است اگر طلاقش دهی مطلقهء تو باشد و جمیع عالمیان دانند که غیرت زنان بر ازواج است نه بر اخوان. سلطان مسعود چون رسیلهء شیخ مطالعت فرمود از صدق آن عبارات و سایر امارات بر وی معلوم گشت که آن خبر اصلی ندارد و بجبران گفتار از شأن نمّامان زیاده بکاست و بر حرمت خواهر وی بیفزود.
اهل سیر آورده اند که: هم مقارن آن اوان سلطان محمود از تخت و کاخ بتخته و خاک رفت چون آن خبر به فرزندش سلطان مسعود رسید دواسبه به جانب غزنین تاخته تا ملک موروث را بی زحمت مدعی و رنج انتظار در تصرّف آورد. پس وارد غزنه گردید بعد از استقرار و استقلال، ابوسهل همدانی را والی عراق گردانید ابوسهل با علاءالدوله طریق تکبّر و تجبّر پیش گرفت و بلاف و گزاف سخن راند. علاءالدوله تحمل تکالیف او نکرده آخرالامر کار علاءالدوله و ابوسهل به پیکار و محاربه کشید و علاءالدوله منهزم گشت. ابوسهل به اصفهان درآمد و بسیاری از امتعهء نفیسه و کتب شیخ الرئیس که از سواد به بیاض نرفته بود به غارت رفت و چون یک چند بگذشت دیگر بار علاءالدوله ساز لشکر کرده بر ابوسهل بتاخت و او را منهزم کرده و بر مسند ایالت مستقل و مستقر گشت. و شیخ الرئیس ثانیاً بجمع و ترتیب کتبی که از سواد به بیاض نرفته بود بپرداخت. مع القصه شیخ الرئیس در ارتقاء مدارج کمال چنان مقام اعلی گرفته که هرکس را ادنی تدرّبی است از سیر مؤلفات آن فیلسوف یگانه بر مراتب فضل او مطّلع خواهد گشت. اگر چه ثبوت آن مدّعا و وضوح آن معنی کالشمس فی رابعه النّهار است ولی محض تزیین این اوراق و ترصیع این اطباق پاره ای از ظرایف این کلمات و شمه ای از نوادر و حکایات او را که هریک در جای چون در یتیم است، درین گنجینه لالی به ودیعت میگذاریم.
نقل است که استاد ابوریحان بیرونی هجده مسئلهء طبیعیّه را که اوایل آن مسائل بر این شرح است از اعتراضات بر ارسطو و استفسار بعض مطالب و اشکالات خود انتخاب و التقاط کرده در رساله ای مدوّن داشته نزد وی بفرستاد: مسئلهء اولی اعتراض بر ارسطو در باب خفه و ثقل اجسام فلکیّه، مسئلهء دوّیم اعتراض بر آن فیلسوف در باب قدم عالم و در خصوص اتکال وی در این عقیدت بر اقوال قرون ماضیه و احقاب سالفه، مسئلهء سیّم اعتراض بر ارسطو و سایر حکماء متقدمین در باب جهات سته که از چه روی جهات را منحصر در شش دانسته اند، مسئلهء چهارم اعتراضات بر آن فیلسوف که از چه جهت بر عقیدت قائلین جزء لایتجزی تشنیع آورده با آنکه حکما را نیز از آن ایراد که بر متکلمین وارد است گزیری نیست، مسئلهء پنجم اعتراض بر آن حکیم دانشمند که چرا وجود عالمی را که خارج ازین عالم باشد ممتنع و محال شمرده و بر معتقدین این عقیدت تشنیع آورده با آنکه براهین امکان وجود آن بسی واضح و دلیل امتناعش زیاده مقدوح است، مسئلهء ششم اعتراض بر آن فیلسوف که شکل فلک را چرا کری دانسته و در نفی شکل بیضی و عدسی به لزوم خلاء تمسک جسته باآنکه هر دانا میداند که ممکن است شکل فلک بیضی و عدسی باشد و خلاء نیز لازم نیاید، مسئلهء هفتم اعتراض بر آن حکیم در باب تعیین یمین و جهت مشرق که خود مستلزم دور خواهد بود، مسئلهء هشتم در اعتراض بر ارسطو در باب کرویّت شکل نار با آنکه بمذهب ارسطو لازم است که شکل نارغیر کروی باشد و استفسار پاره ای مطالب که در کتب ارسطو دیده است، مسئلهء نهم سئوال از حقیقت حرارت و شعاعات که اجسامند یا اعراض، مسئله دهم اندر استفهام از حقیقت استحاله و انقلاب عناصر که استحالات آنها بر یکدیگر از چه قبیل است، مسئلهء یازدهم اندر پژوهش از سبب احراق شیشه ای که مملو از آب صافی باشد اجسام محاذیه با خود را، مسئلهء دوازدهم در سئوال از مکان طبیعی عناصر، مسئلهء سیزدهم استفهام از کیفیت ادراک باصره، مسئلهء چهاردهم در سؤال از سبب اختصاص ربع مسکون ارض به عمارت با آنکه ربع شمالی دیگر آن بار ربعین جنوبین در این حکم مشترک اند و سبب امتیازی نیست، مسئلهء پانزدهم استفهام و استنکار در تلاقی سطوح با برهان هندسی، مسئلهء شانزدهم استفهام از امتناع خلا با آنکه امکان خلا در زجاجهء ممصوصه محسوس است، مسئله هفدهم اندر پژوهش از سبب شکستن اوانی از شدّت برودت، مسئلهء هجدهم در سئوال از سبب وقوف یخ بالای آب با آنکه یخ بمراتب از آب ثقیل تر است.(2) مع الجمله چون استاد ابوریحان را با ابوعبدالله معصومی که از افاضل شاگردان شیخ اس�� معارضات و مراسلات در میان بود، شیخ الرئیس بعد از تتبّع و تصفّح آن رساله جواب آن مسائل و حلّ آن مشکلات را بر عهدهء ابوعبدالله، متحتم شمرده از ایراد اجوبهء آنها دم فروبست و چون در رد جواب تأخیری رفت ابوریحان وسیلها بیانگیخت و رسیله ها بفرستاد و جواب طلب کرد. شیخ الرئیس از مطاوی نامجات ابوریحان مستحضر شده به ایراد اجوبه آنها کلک تحقیق برگرفت. نخست به اعتذار برخاست و درآغاز رساله خود عباراتی برنگاشت که مفاد آنها بر این بیان است: خدایت یاری کند و از شرّ هر مکروه مصون دارد در اجوبهء مسائل و ارسال رسایل اگر تأخیر شد تقصیر نیست چه می پنداشتم که ابوعبدالله معصومی تا کنون اجوبهء آنها را پرداخته و بدان جانب فرستاده است. مع الجمله شیخ الرئیس جواب هریک را در ذیل هر سئوال بیان کرده در چند ورق مرتب و مدّون داشت و آن رساله را بدین عبارت خاتمت آورد: فهذا جواب ماسألتنیه من المسائل و نحب ان اشکل علیک شی ء من هذا الفصول ان تمن علی بمطالبه المعاوده لشرحها حتی اعجل فی ایضاحها و انفاذها الیک.
آورده اند که شیخ الرئیس روزگاری دراز بر تجرد نفس ناطقه سخن کرد تا اینکه کلام را منجر کرد بر اینکه اجسام عنصریه پیوسته در تبدل و انحلال و زوال است و جامع مابین متشتتات و واصل بین المتفرقات و اصل محفوظ و سنخ باقی، نفس ناطقه است که اصلاً تغّیر و تبّدل در او راه ندارد. بهمنیار انکار کرده گفت چنانچه اجسام دائماً در تبدل و تغیراند و با وجود این تبدلات در ظاهر متصل واحد دیده میشوند چه ضرر دارد که نفس ناطقه نیز مانند اجسام همواره در تبدل باشد و چون نفس خود غیر محسوس است تبدل او نیز محسوس نباشد و در این انکار مبالغت آورد. جواب این شبهه و نقض این انکار را از شیخ مطالبت داشت. شیخ الرئیس سائر تلامذه را مخاطب ساخته فرمود که این سائل حق مطالبهء جواب ندارد زیرا که این سائل شک دارد در اینکه از من سئوال کرده یا از غیر من، چه بنابر عقیدت او ممکن است شیخ ابوعلی نخستین، زوال یافته ابوعلی دیگری بجای او موجود شده باشد. و در ترجمهء شیخ ابوسعید ابوالخیر یافت خواهد شد که آن عارف یگانه با این فیلسوف فرزانه ضیاء یک عصر و فروغ یک عهد بوده اند آن عارف کامل به فضائل این حکیم دانا زیاده اعتراف داشت و همواره مابین ایشان طریق موالات مسلوک و ابواب مراسلات مفتوح بود چنانچه نقل است یک دو سال قبل از وفات شیخ الرئیس این نامه گرامی را نوشته نزد ابوعلی ارسال داشت: ایهاالعالم وفقک الله لماینبغی و رزقک من سعاده الابد ماتبتغی انی من الطریق المستقیم علی یقین الا ان اودیه الظنون علی الطریق المجد متشعبه و انی من کل طالب طریقه لعل الله یفتح لی من باب حقیقه حاله بوسیله تحقیقه و صدقه تصدیقه وانک بالعلم وفقت لموسوم و بمذاکره اهل هذه الطریقه مرسوم فاسمعنی مارزقت و بین لی ما علیه وقفت والیه وفقت و اعلم ان التذبذب بدایه حال الترهب و من ترهب تراب و هذا سهل جداً و عسر ان عدّ عدّا والله ولی التوفیق. حاصل ترجمه آنکه: خدای عزّوجل بدان معارف و معالی که درخور و شایسته است توفیقت دهاد و سعادت جاودانی را که خود جویا و پویای آنی مرزوقت داراد. من خود در طریق مستقیم بر جادهء یقینم ولی بر طریقهء حقه اودیهء ظنون و انهار عقاید منشعب و پراکنده است و من هرکس را از طریقی که پیموده است پرسان میشوم شاید که حضرت حق به وسیلهء تحقیق او و از صدقهء تصدیق او حقیقت حال را بر این فقیر مکشوف دارد. چون آن عالم کامل که خدایش توفیق دهد در مراتب علمیه حکیمی نامدار و در السنهء سالکان طریقهء حقه ماثر و نشان است این روی از وی درخواست میکنم مطالب حقه ای که به آن عالم مرزوق شده باین فقیر مسموع دارد و آن معانی را که بر دقایق آنها واقف گشته برای من توضیح کند و آن عالم یگانه باید بداند که تذبذب خود بدایت حال ترهّب است و کسی که ترهّب کند به مقام تَرأب فایز باشد و این امر بسی سهل در پندار باشد ولی در مقام کردار زیاده صعب بشمار آید. پس شیخ در جواب نوشت: وصل خطاب فلان مبیناً ماصنع الله تعالی الیه و سبوغ نعمه علیه والاستمساک بعروته الوثقی والاعتصام بحبله المتین و الضرب فی سبیله و تولیه شطرالتقّرب الیه و التوجّه تلقآء وجهه نافضاعن نفسه غبره هذه الخربه رافضاً بهمته الاهتمام بهذه القذره اعّز وارد و اسّر واصل و انفس طالع واکرم طارق فقرأته و فهمته و تدّبرته و کررته و حققته فی نفسی و قررته فبدأت لشکرالله واهب العقل و مفیض العدل و حمدته علی ما اولاه وسالته ان یوفّقه فی اخریه و اولیه و ان یثبت قدمه علی ما توطّاه ولایلقیه الی ما تخطّاه و یزیده الی هدایته هدایه والی درایته الّتی آتاه درایه انّه الهادی المبشّر و المدبّر المقدّر عنه یتشعب کلّ اثر و الیه تستند الحوادث و الغیر و کذلک تقضی الملکوت و یقتضی الجبروت و هومن سرّالله الاعظم یعلمه من یعلمه و یذهل عنه من لایعصمه طوبی لمن قاده القدر الی زمره السّعداء و حاد به عن رتبه الاشقیاء و اوذعه استرباح البقاء من رأس مال الغنی و ما نزهه هذالعاقل فی داریتشابه فیها عقبی مدرک و مفوت و یتساویان عند حلول وقت موقّت دارالیمها موجع و لذیذها مشبع وصحتها قسر الاضداد علی وزن و اعداد و سلامتها استمرار فاقه الی استمراء مذاقه و دوام حاجه الی مج مجاجه نعم والله مالمشغول بها الا مثبط و المتصرّف فیها الا مخبط موزّع البال بین الم و یأس و نقود و اجناس اخیذ حرکات شتّی وعسیف اوطار تتری و این هو من المهاجره الی التوحید و اعتماد النظام بالتفرید و الخلوص من التشعب الی التراب و من التذبذب الی التهذب و من باد یمارسه الی ابد یشارقه هناک اللذه حقاً والحسن صدقاً سلسال کلما سقینه علی الری کان اهنی و اشفی و رزق کلما اطعمته علی الشبع کان اغذی وامری ری استبقاء لاری اباء وشبع استشباع لاشبع استبشاء و نسأل الله تعالی ان یجلو عن ابصارنا الغشاوه و عن قلوبنا القساوه وان یهدینا کما هداه و یؤتینا مما آتاه وان یحجر بیننا و بین هذه الغارّه الغاشه البسور فی هیئه الباشه المعاسره فی حلیه المیاسره المفاصله فی معرض المواصله و ان یجعله امامنا فیما آثر و اثر و قائدنا الی ما صار الیه و صار انه ولی ذالک فاما ما التمسه من تذکره ترد منی و تبصره تاتیه من قبلی و بیان یشفیه من کلامی فکبصیر استرشدمن مکفوف وسمیع استخبر عن موقور السمع غیرخبیر فهل لمثلی عن یخاطبه بموعظه حسنه و مثل صالح و صواب مرشد و طریق اسنّه له منقذ والی غرضه الذی امّه منفذ و مع ذلک فلیکن الله تعالی اول فکر له و آخره و باطن کل اعتباره و ظاهره و لتکن عینُ نفسه مکحوله بالنظر الیه و قدمها موقوفه علی المثول بین یدیه مسافراً بعقله فی الملکوت الا علی وما فیه من ایات ربّه الکبری و اذا نحط الی قراره فلیرالله تعالی فی آثاره فانهُ باطن ظاهر تجلی بکلشی ء لکل شی ء ففی کل شی ء لهُ آیه تدل علی انه واحدّ. فاذا صارت هذه الحالهُ ملکه انطبع فیها نقشُ الملکوت و تجلی له آیه قدس اللاهوت فالف الاُنس الاعلی و ذاق اللذه القصوی واخذ عن نفسه هواها الاولی َو فَاضت علیه السکینهُ و حفت لَهُ الطمانینه و اَطلع علی العالم الادنی اطلاع راحم لاهله مستوهن لخیله مستخف لثقله مستحسن لفعله مستطل بطرفه و یذکر نفسه و هی بها بهجه فتعجب منهم تعجبهم منه و قد ودعها و کان معهاکمن لیس معها ولیعلم انّ اَفضل الحرکات الصلوهُ وامثل السکناتِ الصیّام انفع البر الصدقهُ و از کی السیر الاحتمالُ وابطال السعی الریاء و لن تخلص النّفس عن الدرن ما التفتت الی قیل وقال و مناقشه و جدالِ وانقلعت بحاله من الاحوال و خیرالعمل ما صدر عن خالص نیّه و خیر نیه ماینفرج عن جناب علم و الحکمهُ امُ الفضائل و معرفه الله اوّل الاوایل الیه یصعد الکلم الطیبُ والعمل الصالح یرفعه ثم یقبل علی هذه النفس المزینه بکمالها الذاتی و یحرسها عن التّلطّخ بمایشینها من الهیآت الانقیادیه النقوش المودیه التی اذا بقیت فی النفس المزینه کانت حالها عندالانفصال کحالها عند الاتصال ِاذ جوهرُها غیرّ مُتثاوِب ولامخالطه و ِانما یدنسها هَیئه الانقیاد لتلکَ الصواحب بل یُفیدها هیاتُ الاستیلاء والاستعلاء وَالریاسهِ و لذِلکَ یهجرُالکذبَ قولا و یخلّی حتّی تحدثَ للنّفس هیئهُ صدوقهُ َفیصّدِقَ الاَحلام والرّویا و اَما اللّذات فلیستعملها علی اصلاح الطّبیعه و ابقاء الشخص و النّوع والسیاسه و امّا المشروب فان تهجر شربه ملهیاً بل تشفیا تداویاً و تعاشر کلّ فرقه بعاده و رسمه و یسمح بالمقدور من المال و تترک لمساعده النّاس کثیراً ممّا هو خلاف طبعه ثمّ لاتقصّر فی الاوضاع الشرعیه و تعظیم السنن الالهیّه و المواظبات علی التعبداتِ البدنیه و یکون دوام عمره اذا خلا وخلص من المعاشرین تطربه الروّیه و الفکره فی الملوک الاول و ملکها واکبس عن عثار الناس من حیث لاتقف علی الناسِ عاهدالله ان تسیر بهذه السّیره و تدین بهذه الدّیانه والله ولی الّذین آمنوا حسبناالله و نعم الوکیل.ُحاصل مضمون و خلاصهء ترجمه آنکه خطاب مستطاب که خود گرامی وارد و سرورافزا واصل و بهترین طالع بود از افق عزت طلوع کرد، ایما براینکه حق عزّ اسمه انواع نعمت و احسان خویش و فنون مواهب و مکارم خود در حق وی تکمیل فرموده به عروه الوثقی حق تعالی مستمسک گشته و به حبل المتین خدای متعال معتصم شده و به جانب حضرت احدیت متوجه گردیده است و هم اشارت برآنکه از دامن نفس شریف گرد دنیوی بیفشانده و به حسن مجاهدات همّت خود را از تحمل مشاغل این سرای دون بالاتر برده است آن نامهء نامی و آن کتاب گرامی را فرو خواندم و معنیش فهم و در مضمونش غور کردم و بی تأمل شکر و سپاس حضرت حق که دهندهء گوهر عقل و بخشندهء میزان عدل است آغاز کردم سپس از واهب العطایا درخواست کردم که آن صدیق یگانه را در دنیا و عقبی توفیق دهد و قدم او را در طریق حق که پیموده است استوار دارد و بدان عقبات خطیره که در نوردیده است باز نگرداند. و همی هدایت بر هدایت و درایت بر درایت او مزید آورد زیرا که جز حق هادی طریق و غیر از او عزّاسمه مبشر و مدّبر نی. هراثری از آثار از وی منشعب شود و هر حادث از حوادث به قدرت او مستند باشد کارگذاران نشأه ملکوت چنین حکم رانند و مقرّبان بارگاه جبروت چنین فرمان دهند همانا این نکتهء لطیف از اسرار الهی سرّی است اعظم آنکس بدین معنی پی برد که خدایش دیدهء بصیرت ببخشد و آنکس ازین راز محروم ماند که خدایش در طریق حقیقت نگهبان نگردد و خنک آنکس را که تقدیر خدائی او را در سلک سعدا برد و از زمرهء اشقیا براند و همی او را تحریض کند که سود جاودانی را از سرمایهء بی نیازی طلب کند. مرد خردمند را چه تفرج و انبساط خواهد بود در سرائی که فقیر و مالدارش در پایان عمر و انجام امر با یکدیگر مانند باشند و هنگام حلول اجل موعود با همدگر مساوی و یکسان شوند. فرزانگان میدانند که دنیا خود سرائی است که آلامش اذیت دهد و لذایذش کسالت آورد. صحتش در آن است که اضدادی چند برخلاف طبیعت بر وزن مخصوص و استعداد معین بپایند و سلامتش در آن است که احتیاج استمرار یابد تا بذوقی استمراء پذیرد. و همواره بدفع فضولی محتاج باشد. آری بخدا سوگند که جز احمقان که از ارتقاء مدارج کمال بازمانده اند بر این دنیای دون دل نبندند و جز مختبطان بر این دار فانی مفتون نشوند. فریفتهء دنیا همواره در ورطهء رنج و نومیدی گرفتار و پیوسته در خیال نقود و اجناس پریشان و افکار است. و آنان همی در قید حرکات مختلفه باشند و مزدور حاجات متشتته آیند. چنین مردم کجا هوای حق جوئی و حق شناسی دارند و چگونه از شهرستان علایق بجانب توحید مهاجرت توانند، با آنکه از مقام تفرق بمقام تراب قدمی نگذاشته اند و از درجهء تذبذب بر تهذب بار نگشوده اند و از خوابگاه دنیا بسر منزل آخرت دیده باز نکرده اند. آن صدیق یگانه میداند که لذایذ حقیقیه و محسنات صادقه در سرای عقبی است و در آن سرای جاوید آبهائی است که هرقدر تناول کنند سیر نگردند و اینک از حضرت حق درخواست میکنم که پردهء عمی و جهل از دیدگان ما بردارد و زنگ قساوت از قلوب ما بزداید و هدایت بر هدایت افاضت کند و پرده ای فیمابین ما و این دار غرور بیاویزد چه این دنیای فریبنده ترش روئی است که خود را در کسوت بشاشت آراسته وامر دشواری است که خود را در لباس آسانی جلوه داده و فصلی است که خویش را بصورت وصل بازنموده است. ایزد پاک هدایت خود را در هر امری که مختار اوست پیشوای ما قرار دهد و قائد ما گرداند و اوست ولی هدایت و توفیق. سپس مرقوم میشود که آن صدیق یگانه و آن عارف فرزانه از من خواهشمند شده که محض دلالت و رهنمائی شرذمه ای از نصایح و شمه ای از مواعظ برای آن صدیق بنویسم این تمنا بدان ماند که بصیری از نابینا استرشاد و سمیعی از ناشنوای غیر خبیر استخبار کند. موعظه حسنه و مثل صالحی که خود سرمایهء نجات آن صدیق باشد و طریقه ای که موجب ارشاد آن عالم فرزانه گردد از برای مثل من چگونه ممکن است ولی با وجود این گویم بایستی که در آغاز و انجام هرفکرت جز ذات احدیت را مقصد و مطلب نشناسی در ظاهر و باطن هر اعتبار و رویه غیر از حضرت صمدیت را منظور ندانی و دیدگان نفس را از نظر توحید کحل آوری و در برابر حق با قدمی راسخ ممثل و واقف باشی اگرچه پیکرت در عالم ناسوت مقیم باشد شهسوار عقل را بسیر عالم ملکوت مسافرت دهی و از اشراق آیات کبری خاطر او را نشاط دیگر بخشی و چون بتقدیس ذاتیه آراسته گشتی، به تنزیه آثاریه پرداخته در مقام قرائت واذکار لساناً و جناناً حق را منزه و مبرّا دانی چه آن ذات یگانه خود نهان و آشکار است و در هر چیز برای هر چیز خود را جلوهء ظهور داده پس در هر چیز برای معرفت ذات یگانه آیت و برهانی است و آن براهین بر وحدتش گواه فاش و صادقیست و این معنی بر ارباب بصیرت پوشیده نیست که چون وجود انسانی بدان کمالات آراسته گردید و آنها در وی ملکات گشت، نقوش ملکوتیه در نگین آن نقش شده نزهت و قدس لاهوتیه درآن وجود تجلی گیرد و با عالم قدس انس یابد و با انس اعلی الفت پذیرد و به مذاق روحانیت لذتی را که خوشتر از آن نباشد دریابد و خود را نگهبان باشد و از مبدأ فیاض وقار و سکینتی بر وی افاضت گردد و از نواحی آن عالم آرامش و اطمینانی او را فراهم آید و چون بتاج آن کمالات متوج گشت و در قصر جلال خویش جای گرفت از منظرهء حشمت و رفعت بر آن عالم پشت گوشه چشمی بیفکند و بر آن عالم دون بنحوی بنگرد که تو گوئی آن لحظات و لمحات نظارهء آن کسی است که از حضیض بندگی باوج سلطنت رسیده است. چون روزگار گذشته رابنگرد براهل و کسان خویش رحم آورد و خیل حشم سابق را سست و موهون شمارد احمال و اثقال خود را سبک داند پس بجانب اقبال خویش متوجه شده خود را بزرگ داند و ماسوای خود را حقیر شمارد و هر وقت از خویش یاد کند مبتهج و مسرور گردد از رفعت مقام خود و پستی شان اهل عالم تعجب گیرد چنانکه ایشان نیز از تجرد ذات و بلندی جای او متعجب باشند با آنکه از دار دنیا بسرای عقبی رخت نبرده، دنیا را از دست نهاده. تو گوئی مانند کسی است که در دنیا نباشد و بایستی بداند که بهترین حرکات اقامهء صلواه است و نیکوترین سکنات امساک و صیام است و نافع ترین مبرات صدقات است و پاکیزه ترین محامد تحمل شداید است و باطل ترین مساعی مراء و لجاج است. مادامی که نفس به علایق قیل و قال و عوایق بحث و جدال مشغول است هرگز از قذرات دنیای دون خالص و پاکیزه نگردد و بهترین اعمال آن است که از نیّت خالص و عقیدهء صافی باشد و نیکوترین نیات آن است که از معدن علم منشعب شود. حکمت ام فضایل است و شناختن ذات حضرت احدّیت اوّل اوایل و اهّم مشاغل است چه کلمات طیّبه بجانب حضرت حق ارتقا جویند و اعمال صالحه مایه صعود آنها شوند و بایستی آن صدیق یگانه به جانب نفس شریف که خود بکمال ذاتی مزین است نظر کند و آن را از اختلاط احوال قبیحه و مطاوعت امور دنیویه نگهبان شود زیرا که چون نفس را ملکات رذیله حاصل شود که بعد از مفارقت از بدن آنها را زوالی متصّور نگردد چه نفس برحسب فطرت اصلی و جوهر ذاتی از اختلاط مادّه و از امور دنیویه مفارق بوده است. متابعت این امور مایه ظلمت و کدورت آن جوهر شریف خواهد بود و هم آن خلیل جلیل با نفس خود خلوت نماید تا هیئت صدق در او راسخ شود و بدان واسطه احلام و رؤیا را تصدیق کند و بایستی در لذّات بدنیّه اهتمام نورزد جز برحسب اصلاح طبیعت و ابقاء شخص و نوع و اجرای احکام سیاست و تمدّن و در باب مشروبات قناعت کند بر اطفاء حرارت و طریق مداوا و ترک کند مشروباتی که مایهء لهو و لعب شود. و معاشرت کند با هر فرقه بر حسب عادت و رسم آن فرقه و بقدرالمقدور در بذل اموال مضایقه نکند و بسیاری از خواهش های نفسانی خویش را به جهت مساعدت مردم متروک دارد و در اوضاع شرعیه تقصیر روا نداند و در تعظیم سنن الهیّه اهمال جایز نشمارد و در وظایف شرعیهء بدنیّه زیاده مواظبت کند ��ون از معاشرت مردم فراغت یابد و خلوتی فراهم آورد بایستی اوقات خود را در احوال ملوک پیشینیان و ممالک ایشان مصروف دارد و از حالات آنها عبرت گیرد. چونکه از بواطن امور مردم مستحضر نیست از آنچه لغزش شناسد در گذرد و برمردم خرده نگیرد و معاهده کند با حضرت احدیت که سیر این طریقه را نصب العین کند و این دین را پیشهء خود نماید.
و در بعض تواریخ بنظر رسیده است که شیخ الرئیس را با نسوان زیاده موانست و محبت بود از کثرت مباشرت اندک اندک بنیه را هزال و قوه را ضعف طاری گشت - انتهی. و در سالی که علاءالدوله به محاربهء ابن فراس به باب الکرخ رفته بود شیخ الرئیس را قولنجی صعب عارض گردید و چون علاج به حقنه های حادهء قوّیه اختصاص داشت از شدّت وجع بفرمود تا وی را در یک روز هشت مرتبه حقنه کردند بدان واسطه قرحه ای در امعا پدید گشت و در خلال آن احوال علاءالدوله با کمال سرعت بسمت ایذج نهضت فرمود و چون شیخ را از متابعت چاره نبود لاجرم همراه شد در عرض راه صرعی که احیاناً تابع قولنج است عارض گردید و چون آن صرع زایل گشت محض اصلاح قرحه بفرمود تا حقنه مغرّی و مزلقی ترتیب دادند و مقدار دودانگ تخم کرفس که خود کاسرالرّیاح است داخل کنند. بعضی از غلامان که مباشر ترتیب حقنه بودند به عمد یا به سهو پنج دانگ از کرفس داخل کردند پس قرحه و سجح زیاد شد. چون محض علاج صرع معجون مثرودیطوس استعمال میکرد برخی از غلامان که در مال آن حکیم بزرگ که خیانتها کرده بودند و بر خود میترسیدند فرصتی به چنگ آورده مقدار کثیری از افیون داخل آن معجون کردند و شیخ الرئیس در وقت معتاد تناول فرمود و مرض اشتداد یافت پس ناچار وی را با محفه به اصفهان بردند و چون به اصفهان رسید ضعف چنان قوت گرفت که قدرت حرکت نماند. یکچند در معالجت و مداوای خود بکوشید و اندکی از ضعفش زایل شد گاهی به حضور علاءالدوله میرفت و چون نقاهت باقی بود آن مرض گاهی عود میکرد و گاه بهتر می شد. قضا را علاءالدوله به همدان متوجه شد و شیخ را همراه خود ببرد بدان سبب آن علت در عرض راه با شدّت تمام نکس کرد. چون به همدان رسید به یقین دانست که قوت ساقط گشته و طبیعت از مقاومت مرض به کلی عاجز شده است، ترک مداوای خود گرفت و می گفت قوّهء مدّبره در بدن من از تدبیر باز مانده است اکنون دیگر معالجت فایده ندارد پس غسل کرده و آنچه داشت بر فقرا صدقه کرد و غلامانرا خط آزادی داد و همواره باستغفار مشغول بود و پیوسته بتلاوت کلام الله میگذرانید و برین منوال بسر میبرد تا آنکه اجل موعود از پایش درآورد. آورده اند که در حال احتضار این بیت مکرر بر زبان می راند:
نمُوت وَ لَیسَ لنا حاصِلُ
سِوی عُلمنا انّهُ ما عَلِم.
حاصل معنی آنکه مردیم و آنچه با خود بردیم این است که دانستیم که هیچ ندانستیم. الغرض روز جمعهء اوّل شهر رمضان المبارک سنهء چهارصد وبیست و هشت ه . ق. بنا بر مشهور و به قول قاضی نورالله شوشتری و جمعی دیگر از ارباب سیر در چهارصد و بیست و شش ه . ق. به جوار رحمت الهی درپیوست و در همدان در تحت السور در جانب جنوبی مدفون گردید. و از این دو فرد که نوشته میشود سال تولد و اوان تکمیل علوم و زمان وفات وی معلوم می گردد:
حجه الحق ابوعلی سینا
در شجع آمد از عدم بوجود
در شصا کسب کرد کل علوم
در تکز کرد این جهان بدرود.
ولی عقیدت صاحب حبیب السیر آن است که عمر وی شصت و سه سال و هفت ماه شمسی بوده و صحت این قول را مؤیدات بسیار است، منجمله استعلاج امیر نوح است چه بنابر اقوال سابقه در آن زمان سن شریف آن فیلسوف بزرگ سیزده سال بوده است و دانشمندان میدانند در لیاقت و استحقاق علاج واعتماد و اعتقاد مریض کبرسن را زیاده مدخلیت است. و دیگر آنکه آن تألیفات و تصنیفات که یاد کردیم باصغر سن اگر محال نباشد لااقل امتناع عادی خواهد داشت. منجمله آنکه فضلاء مورخین به جای کلمه شجع لفظ شجس ثبت کرده اند و ما از جملهء مؤیدات به اندکی اقتصار مابقی را به کیاست و درایت فرزانگان و دانایان حوالت کردیم. نقل است بعد از وفات شیخ الرئیس رسالهء جواب ابوریحان دررسید ابوعبدالله معصومی که اجلّ شاگردان آن فیلسوف فرزانه بود به پاس نعت تعلیم یک یک جواب ابوریحان را رد کرده در رساله ای مدون داشت. گویند تمام آن سؤالات و جوابات مجلدی شده است و در اصفهان موجود است و در باب عقاید دینیهء او چندان سخن رانده اند که بطون کتب و متون صحف از آنها مشحون است. و این دو رباعی که بالقطع والیقین(3) از نتایج طبع آن حکیم است برصحت عقیدت و حسن طریقت او دلالتی تام دارد:
رباعی
تا باده عشق در قدح ریخته اند
و اندر پی عشق عاشق انگیخته اند
با جان و روان بوعلی مهر علی
چو شیر و شکر بهم برآمیخته اند.
وله ایضاً:
بر صفحهء چهرها خط لم یزلی
معکوس نوشته است نام دو علی
یک لام دوعین با دو یای معکوس
از حاجب و عین وانف با خط جلی.
قاضی نورالله آورده است بیشتر از آنمردم که شیخ را نسبت به کفر داده اند فقهای سنت و جماعت بوده اند. و شیخ الرئیس این رباعی را در آن باب فرموده است:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یکی چون من و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود.
ابن خلکان از کمال الدین یونس روایت کرده است که او را علاءالدوله مغلول کرده به زندان فرستاد و هم در آنجا میبود تا جان سپرد. و این اشعار بر این معنی اشعار دارد:
رایت ابن سینا یعادی الرجال
و فی الحبس مات اخس الممات
فلم یشف مانابه بالشفاء
و لم ینج من موته بالنجات.
یعنی دیدم ابن سینا را که همواره با بزرگان و رجال معادات مینمود و کسی را با وی از هیچ راه یارای همسری نبود. عاقبت الامر در حبس با سوءحال و ردائت احوال درگذشت. کتاب شفا مرض او را بشفا تبدیل نکرد و کتاب نجاه از مرگش نجات نداد. مورخ خزرجی و قطب الدین لاهیجی و دیگران این معنی باور ندارند و کلمهء حبس را به احتباس طبیعت تاویل کرده اند و روایت کمال الدین یونس را به فرض و عناد مستند داشته اند. اشعار فصیحه و منظومات ملیحهء آن یگانه حکیم علیم از تازی و پارسی بسیار است و درین مورد غرض جز ترجمهء احوال آن دانشمند بی مانند نیست. چند شعر از اشعار او که مشعر بر سلامت طبع و جزالت بیان اوست مینگاریم تا بر بینندگان این دفتر مبارک روشن گردد که این هنر را نیز در نهایت کمال جامع بوده است. و درین قصیده بتجرّد نفس ناطقه و نزول او از عالم عقول نوریه اشاره کرده و در آخر آن استفسار میکند که آن جوهر مجرّد با آنکه در عالم طبیعت طیّ کمالات نکرده است از چه روی از بدن مفارقت و بعالم عقول معاودت می کند:
هبطت الیک من المحلّ الارفع
و رقآءُ ذات تعزّز و تمنّع
محجوبه عن کلّ مقله عارف
و هی الّتی سفرت و لم تتبرقع
وصلت علی کره الیک و ربّما
کرهت فراقک فهی ذات تفجّع
انفت و ما انست فلمّا واصلت
الفت مجاوره الخراب البلقع
واظنّها نسیت عهوداً بالحمی
و منازلا بفراقها لم یقنع
حتی اذا اتّ
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر