«لغت نامه دهخدا»
[اَ] (ع اِ) جِ خُمس. پنج یک ها. - اخماس غنائم؛ خمسها که از غنائم دهند. - اخماس معادن؛ خمسی که بصدقه از حاصل معادن دهند. || هما فی بُرْدَهٍ اخماس؛ نزدیک یکدیگر و مجتمع و با هم دوستند، یا فعل هر دو یک است که از آن با هم متشابه میشوند گویا در یک جامه اند. || یضرب اخماساً لاسداس؛ میکوشد در مکر و فریب، در حق کسی گویند که مقصودش غیراظهار وی بود، لانّ الرجل اذا اراد سفراً بعیداً عود اِبِله اَن تشرب خِمساً سِدساً و ضرب بمعنی بین؛ ای یظهر اخماساً لاجل اسداس؛ أی رَقی اِبلهُ من الخمس الی السدس. || (اِخ) اخماس بصره پنج است: اول عالیه، دوم بکربن وائل، سوم بنی تمیم، چهارم عبدالقیس، پنجم ازد و کنده. - رُؤس اخماس؛ رؤسای قبایل مذکوره. (مفاتیح).