«لغت نامه دهخدا»
[ اَ / اَرر ] (اِ) مخفّف ارّه (درودگری).(برهان): نه من بیش دارم ز جمشید فرّ که ببرید بیور میانش به ارّ.فردوسی. به یزدان که او داد دیهیم و فرّ اگر نه میانش ببرم به ارّ(1).فردوسی. چو خستو بیاید ببندد کمر(2) ببرم میانش ببرنده ار.فردوسی. کلک مانی طبعش آن استاد چابک صورت است کآزر اندر دستگاه صنعتش ارّ میکشد. اثیر اخسیکتی. || ثُفل دانه که روغن از آن کشیده باشد و آنرا هروهل و کنجاره نیز خوانند. (جهانگیری). کنجاره را گویند که ثفل دانهء روغن گرفته باشد. (برهان قاطع). (1) - ن ل: که برّم میانش ببرّنده ارّ. (2) - ن ل: نه بیند دگر. نه بندد کمر.