«لغت نامه دهخدا»
[هَ مَ / مِ / هَ] (ضمیر مبهم، ق)همگی. همه. (از آنندراج) : دل سپاه و رعیت بدو گرفت قرار بدو فتاد امید جهانیان همگین.فرخی. زرّ تو و سیم تو همه خلق جهان راست وین حال بدانند همه گیتی همگین.فرخی. بی گمان گردی اگر نیک بیندیشی که بدل خفته ست این خلق همی همگین. ناصرخسرو. شاخها ازبرای خدمت را کوژ کردند پشتها همگین.مسعودسعد. در هم شدند لشکر، بر هم زدند همگین آن تاجهای زرین وآن تختهای سیمین. امیرمعزی.