اشپیختن

«لغت نامه دهخدا»

[اِ تَ] (مص) شپیختن. اشپوختن. اشبوختن. پاشیدن اعم از آب و جز آن. گل نم زدن. ترشح کردن :
چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته
بانگ کنان تا سحر آب دهان ریخته(1)
ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته
در سم اسبش براه لؤلؤ اشپیخته(2)
در دهن لاله باد ریخته و بیخته
بیخته مشک سیاه، ریخته دُرّ ثمین.
منوچهری.
درویش خاککی است بیخته و آبکی بر آن اشپیخته نه پشت پا را از آن گردی و نه کف پا را از آن دردی. (خواجه عبدالله انصاری).
(1) - بر طبق نسخهء اسدی نخجوانی مکتوب بسال 766 ه . ق.
(2) - بتصحیح قیاسی مؤلف.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر