الفنجیدن

«لغت نامه دهخدا»

[اَ فَ دَ] (مص) کسب. (فرهنگ اوبهی). اندوختن و ذخیره کردن. گرد آوردن. بهم رسانیدن. جمع آوردن. کسب کردن. حاصل کردن. اکتساب. در شرفنامهء منیری بمعنی حاضر کردن و حاضر کنانیدن آمده است که ظاهراً حاصل کردن و حاصل کنانیدن است. رجوع به الفاختن و الفنج و الفنج کردن شود :
میلفنج(1) دشمن که دشمن یکی
فراوان(2) و دوست ار هزار اندکی.
ابوشکور (از اسدی و اوبهی).
بیلفنج و ز الفغدهء خویش خور
گلو را ز رسی بسر برمبر(3).
ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رس).
درستی عمل گر خواهی ای یار
ز الفنجیدن علم است ناچار.
ابوشکور (از رشیدی و انجمن آرا و معیار جمالی).
بیلفغد باید کنون چاره نیست
بیلفنجم و چارهء من یکیست.ابوشکور.
نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح
که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست.
ناصرخسرو.
هر کس که نیلفنجد او بصیرت
فرداش بمحشر بصر نباشد.ناصرخسرو.
گر بدنیا در نبینی راه دین
در ره دانش نیلفنجی کمال.ناصرخسرو.
با قناعت کش ار کشی غم و رنج
ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج.
سنائی (از جهانگیری و رشیدی).
مگر عقل تو خود با تو نگفته است
قبا، گیرم بیلفنجی بقا کو.سنائی.
(1) - ن ل: مألفنج.
(2) - ن ل: فزون است.
(3) - ن ل: بسر می مبر.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر