«لغت نامه دهخدا»
[اَ] (ص مرکب)اندیشه ناک. متفکر. (یادداشت مؤلف). فکرمند. فکرناک. (آنندراج). || هراسان. ترسان. (یادداشت مؤلف). بیمناک. ترسناک : ز هندو نباشید اندیشناک هزبر دمان را ز روبه چه باک. (گرشاسب نامه ص 81). باکالیجار از این معنی نیک اندیشناک شد و دانست کی سخن او هزل نباشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 119). خواند بجان ریزهء اندیشناک ابجد نه مکتب از این لوح خاک.نظامی. من خود اندیشناک پیوسته زین زبان شکسته و بسته.نظامی. رهی کو بود دور از اندیشه پاک به از راه نزدیک اندیشناک.نظامی. ز دوری در آن ره شد اندیشناک که دارد ره دور و درد و هلاک.نظامی. خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. (گلستان). پیرمردی جهاندیده در آن کاروان بود گفت ای یاران من از این مرد که بدرقهء شماست اندیشناکم. (گلستان). اگر از آنکس که فرماندهء تست اندیشناکی بر آن کس که فرمانبر تست لطف کن. (مجالس سعدی).