«لغت نامه دهخدا»
[اَ گَ] (اِ)(1) کسی را گویند که صحبت او مکروه طبیعت باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم). کسی که صبحت او مکروه طبیعت باشد و او در اختلاط و مصاحبت ابرام و اصرار نماید. (آنندراج) (از انجمن آرا). مرد ناشناس گستاخ. (ناظم الاطباء). سرخر. موی دماغ. طفیلی. سربار. (یادداشت مؤلف) : دل بغم گفتا که انگل وا شود غم دلم را دوستداری می کند. ملا محیی (از انجمن آرا) (از آنندراج). - انگل کسی شدن؛ بار بی فائده او گشتن. (یادداشت مؤلف). || حلقه ای که گوی گریبان را در آن اندازند. (از برهان قاطع) (از فرهنگ سروری). حلقه ای که گوی گریبان و تکمهء کلاه در آن کنند. (از انجمن آرا) (از آنندراج) : ای کریمی که کند چرخ ز خورشید هلال جامهء جاه ترا هر سر مه گوی انگل. کمال اسماعیل (از آنندراج). || تکمه و گوی گریبان. (برهان قاطع). و رجوع به انگله، انگول، انگوله، انگیل و انگیله شود. || گیاه یا حیوانی که تمام یا مدتی از عمرش از موجود زندهء دیگری (میزبان) غذا دریافت می کند(2). بسیاری از باکتریهای بیماری زا، آغازیان، کرمها، قارچها و حشرات جزو انگلها هستند. (از دایره المعارف فارسی). (1) - انگل = انگله. در کردی hinghil، پستان ماده سگ. (از فرهنگ فارسی معین). (2) - Parasite.