«لغت نامه دهخدا»
(اِ) باژ که باج و باز و واج و واژ هم گفته میشود، از ریشهء اوستائی وچ(1) است که در سانسکریت واچ(2) و در پهلوی واج(3) یا واجک(4) آمده است. همین ریشه در لاتینی وکس(5) و در فرانسه ووا(6) و در انگلیسی وُیس(7) شده. باژ به معنی کلمه و سخن و گفتار میباشد. از همین ریشه است کلمات آواز، آوازه(8)، آوا(9)، گواژ، گواژه(10) و واژه که امروز بمعنی لغت و کلمه استعمال میشود. (از مزدیسنا بقلم معین ص 253) (برهان قاطع چ معین). خاموشی باشد که مغان و آتش پرستان در وقت بدن شستن و چیز خوردن و پرستش و عبادتی که معمول ایشانست بجا آورند. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) : پرستندهء آذر زردهشت همی رفت با باژ و بَرْسَم بمشت. فردوسی. چو آمد وقت خوان دارای عالم ز موبد خواست رسم باج و بَرْسَم بهر خوردی که فرّ و دستگه داشت حدیث باج و بَرْسَم را نگه داشت حساب باج و بَرْسَم آنچنانست که او بر چاشنی گیری نشانست اجازت باشد از فرمان موبد خورش ها را که این نیک است و آن بد. نظامی. (1) - vaci. (2) - vaci. (3) - vaj. (4) - vajak. (5) - Vox. (6) - Voix. (7) - Voice. (8) - مغنی دف و چنگ را ساز ده بیاران خوش نغمه آواز ده. حافظ. (9) - ای بلبل خوش آوا آوا ده ای ساقی آن قدح [را] با ما ده. رودکی. (10) - بضم اول بمعنی نکوهش و سرزنش: گواژه همی زد چنین بر فسوس همی خواند مهراج را نوعروس. اسدی (از حاشیهء مزدیسنا بقلم معین ص 253).