بارآور

«لغت نامه دهخدا»

[وَ] (نف مرکب) برور. میوه آور و میوه دار و مثمر. (ناظم الاطباء). باثمر: درختی بارآور. الحُبْله؛ درختان بارآور :
بره(1) هست چندان که آید بکار
درختان بارآور سایه دار.فردوسی.
سپهبدنژادی و گندآوری
رَزی دید در راه بارآوری.فردوسی.
دوصد میل ره بیشه باشد فزون
درختان بارآور گونه گون.
اسدی (گرشاسب نامه).
ز ناگه بر مرغزاری رسید
درختان بارآور و سبز دید.
اسدی (گرشاسب نامه).
هوای خوش و بیشه های فراخ
درختان بارآور سبزشاخ.نظامی.
و درخت آن بقوت تر و بانشاط تر و بارآورتر. (فلاحت نامه). || صفت سرمایه ای است که سود میدهد: سرمایهء من در بانک بارآور است و پنج درصد سود میدهد. || حامله. باردار :
گهرت بد بد با سوی گهر گشتی
همچنان مادر خود بارآور گشتی.منوچهری.
(1) - ن ل: برو (بر او).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر