بار ساختن

«لغت نامه دهخدا»

[تَ] (مص مرکب) بار آماده کردن برای حرکت. عدل؛ بستهء بار را مهیا ساختن. || به مجاز آماده شدن :
خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت.
سعدی (گلستان).
|| پشتاره ساختن. (ناظم الاطباء: بار).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر