«لغت نامه دهخدا»
[بَ] (اِ) مرغابی و معرب آن بط است. (هفت قلزم) (انجمن آرای ناصری) (برهان قاطع) (آنندراج). جوالیقی در ذیل بط آرد: بط پرندهء معروف به قول ابن جنی بمناسبت صدایش بدین نام خوانده شده و صاحب کتاب الالفاظ الفارسیه آنرا معرب بت پنداشته است : یکی رود کز سیم گفتی مگر ببسته است گردون زمین را کمر ز هر سو بی اندازه در وی بجوش بتان پرندین پر دله پوش.اسدی. - خربت؛ بت بزرگ را گویند که غاز باشد و آنرا خربته نیز گفته اند. (انجمن آرای ناصری) : تاک را دیدم آبستن چون داهان شکمش خاسته همچو دم روباهان باز رز را گفت ای دختر بی عصمت(1) این شکم چیست چو پشت و شکم خربت. منوچهری. و رجوع به خربت شود. (1) - ن ل: تاک رز را گفت ای دختر بی دولت.