«لغت نامه دهخدا»
[بِ رَ / رِ دَ] (مص مرکب)(1) بموضعی واصل شدن. رسیدن به جایی. || مقامی یافتن. موقعیتی به دست آوردن : رسیدی بجائی که بشناختی سرآمد کز او آرزو یافتی.فردوسی. رسد آدمی به جائی که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت.سعدی. - بجائی رسیدن کار؛ منتهی شدن آن. بحد برتر واصل شدن : ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجائی رسیده ست کار.فردوسی. و رجوع به بجا و بجای رسیدن شود. (1) - از: ب + جا + ی + رسیدن.