«لغت نامه دهخدا»
[بَ وَ] (ص مرکب) (از: بخت + ور) بختیار. دولتمند. بختاور. (آنندراج)(1) . صاحب بخت. (برهان قاطع). مقبل. (ناظم الاطباء). مُطعم. (منتهی الارب). خوش بخت. سعید. بخت مند. دولتی. حظی. مرزوق : آنکه ترازوی سخن سخته کرد بختوران را به سخن پخته کرد.نظامی. تخت بر آن سر که برو پای تست بختور آن دل که درو جای تست. نظامی. بختور از طالع جوزا برآی جوز شکن آنگه و بخت آزمای.نظامی. گر بختوری مراد خود خواهی یافت ور بخت بدی سزای خود خواهی دید. سعدی (صاحبیه). جوانان شایستهء بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر.سعدی. هو یکسب المعدوم؛ یعنی او بختور است که میرسد چیزی را که دیگران محرومند از آن. (منتهی الارب). (1) - صاحب آنندراج گوید که بدین معنی بر وزن فغفور نیز آمده است.