برافژولیدن

«لغت نامه دهخدا»

[بَ اَ دَ] (مص مرکب)بحرکت آوردن. (از ناظم الاطباء). تحریک. بعث. (تاج المصادر). برانگیختن بجنگ. (آنندراج). برآغالیدن. ورغلانیدن. حث. (تفلیسی). تحریض. احتثاث. (تاج المصادر). تحضیض. احثاث. استحثاث. (یادداشت مؤلف). تحریش؛ برافژولیدن قوم و سگ بر یکدیگر. (منتهی الارب). || بر سر کار آوردن. (آنندراج). || استخراج کردن. (ناظم الاطباء). || تقاضا نمودن. || پریشان ساختن. || دور کردن هرچیز خصوصاً گردی که بر جامه نشیند. (آنندراج). دور افکندن. || کندن. (ناظم الاطباء).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر