«لغت نامه دهخدا»
[بَ] (اِ) جِ بستان. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (المنجد). جِ بستان بمعنی باغ. (دِمزن). جِ لفظ بستان. باغها و بوستانها. لفظ مذکور جمع عربی است از لفظ بستان که معرب بوستان است. (فرهنگ نظام) : تا چون ز در باغ درآید مه نیسان از دیدن آن تازه شود روی بساتین.فرخی. شاید اگر ز جسم بزندانم کز علم درشکفته بساتینم.ناصرخسرو. ابر نایافته از کف جوادش تعلیم لؤلؤافشانی بر باغ و بساتین نکند.سوزنی. و منازل وباغات و بساتین ایشانرا بسوزانید. (تاریخ قم ص163). و در مساحت صیمری در باغات و بساتین مشجرهء معینه. (تاریخ قم ص106).