بندی شدن

«لغت نامه دهخدا»

[بَ شُ دَ] (مص مرکب)اسیر شدن. گرفتار شدن. || زندانی شدن. (فرهنگ فارسی معین) :
چون به امر اهبطوا بندی شدند
حبس خشم و حرص و خرسندی شدند.
مولوی.
- بندی شدن تب؛ مزمن شدن تب به حیثی که اص مفارقت نکند. (آنندراج) (از فرهنگ فارسی معین) :
گرچه در قید تو باشد ایمن از دشمن مباش
می شود جانکاهتر هر گه تبی بندی شود.
محسن تأثیر (از آنندراج).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر