«لغت نامه دهخدا»
[یَ فَ تَ] (مص) الفختن. (یادداشت مؤلف). الفغدن. الفنجیدن. فراهم آوردن. جمع کردن. اندوختن. گرد کردن. (ناظم الاطباء) : با خردومند بی وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت بخور و بده که پر(1) پشیمان نبود هر که بخورد و بداد از آنک بیلفخت. رودکی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن). رجوع به الفختن شود. (1) - ن ل: کجا؟