«لغت نامه دهخدا»
[لُ / لِ] (ص مرکب) (از: بی + لگام) بی لجام. آنکه لگام ندارد. || کنایه از بداخلاق. || کنایه از بی اعتدال. || کنایه از آنکه از هیچ چیز پرهیز نکند. (ناظم الاطباء). || کنایه از بی بند و بار. لاابالی. مهارگسسته. هرزه. هرزه کار. - آب بی لگام خورده بودن؛ سرخود بار آمده بودن. بی مربی بار آمدن. مجازات بدیها ندیده بودن. (یادداشت مؤلف).