«لغت نامه دهخدا»
[رَ] (اِ مرکب) زری باشد که به شاعران و مطربان و امثال ایشان دهند تا در جشن و میزبانی حاضر شوند و زری را نیز گویند که به اجرت قاصدان دهند. (برهان). پایمزد. حق القدم : مغنّی را که پارنجی بدادی بهر دستان کم از گنجی ندادی.نظامی. پارنجن. [رَ جَ] (اِ مرکب) پاآورنجن. خلخال. پاورنجن. پابرنجن. پااورنجن. پابند. حلقهء زرین و جز آن که زنان بر مچ پای کردندی. از میان کتف او مهر نبوت باشد مانند سر پارنجن. (تفسیر ابوالفتوح رازی) : کرده ز پی نجیب سرمست پارنجن پا و یارهء دست.خاقانی. پارنل. [نِ] (اِخ)(1) شارل استوارت. سائس ایرلاندی، پیشوای نهضتی بر ضد مالکین انگلستان و یکی از مدافعین سیاست هُم رول. ولادت او بسال 1846م./ 1262 ه . ق. و وفات در سنهء 1891م./ 1308 هه . ق. (1) - Parnell (Charles Stewart).