پاش

«لغت نامه دهخدا»

(فعل امر) امر از پاشیدن یعنی پریشان کن و از هم جداساز و برافشان. (برهان). || (نف مرخم) در کلمات مرکبهء مانند گهرپاش، نمک پاش، عطرپاش، آب پاش، گلاب پاش، زرپاش، مخفف پاشنده است :
وز حسد لفظ گهرپاش من
در خوی خونین شده دریا و کان.خاقانی.
|| (اِمص) پاشیدن و برافشاندن :
خاک را تخمکی دهی گه پاش
او یکی صد دهد همی پاداش.
سنائی (کارنامهء بلخ).
پریشان و افشان. (برهان). و برای کلمات مرکبهء با پاش مانند آب پاش و گلاب پاش و سم پاش و ریخت و پاش و نظایر آن بردیف خود این کلمات رجوع شود.
- پاش دادن؛ افشاندن بود حبوب را در طبقی و مانند آن تا خاک و خاشاک از دانه جدا شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر