پاکباز

«لغت نامه دهخدا»

(نف مرکب) مقامری که هرچه دارد بازد. آنکه هرچه دارد بازد :
ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز
نصفئی پرکن بدان پیر دوالک باز ده.سنائی.
|| آنکه در بازی دَغل نکند. مراقب حریف :
نقش فلک چو می نگری پاکباز شو
زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا.
سراج الدین قمری.
|| زاهد. مجرد. تارک دنیا :
تمنی کند عارف پاکباز
بدریوزه از خویشتن ترک آز.سعدی.
|| عاشقی که بنظر پاک به معشوق نگرد. عاشق پاک نظر. که عشق او مشوب به شهوت نیست :
گروهی نشینند با خوش پسر
که ما پاکبازیم و صاحب نظر.
سعدی (بوستان).
جوانی پاکباز و پاک رو بود
که با پاکیزه روئی در گرو بود.
سعدی (گلستان).
این سخن پایان ندارد هین بتاز
سوی آن دو یار پاک و پاکباز.مولوی.
از یمن عشق و دولت رندان پاکباز
پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم.حافظ.
پاکبازی.
(حامص مرکب) عمل آنکس که هرچه دارد در قمار و عشق و یا در هواهای دیگر دهد و از ناداشت نیندیشد :
پاکبازی دوست داری در سخا با دوستان
بر دل صافی زنی چون پیر صافی با مرید.
سوزنی.
عشق و مستوری بهم دورند و راه پاکبازی
آن کسی آسان رود کاین شیشه در بارش نباشد.
اوحدی (کلیات چ سعید نفیسی ص 164).
|| عشق پاک؛ عشقی که به شائبهء هوای نفس مشوب نباشد.
- پاکبازی کردن؛ پاک باختن :
جان شیرین بر بساط عاشقی بی تلخئی
در هوای مهر جانان پاکبازی کن بباز.
سنائی.
پاک بوم.
(اِ مرکب) کشور پاک. خطهء پاک. || (ص مرکب) پاک نهاد :
گزین کرد از آن فیلسوفان روم
سخنگوی و بادانش و پاک بوم.فردوسی.
پاک بین.
(نف مرکب) آنکه نظری پاک دارد. آنکه عمل کسان را حمل به صحّت کند :
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفای همت پاکان و پاک بینان بین.حافظ.
پاک بینی.
(حامص مرکب) پاک نظری.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر