«لغت نامه دهخدا»
(نف مرکب، ق مرکب) در حال پاکوفتن. رقص کنان. در حال رقص کردن : چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم. حافظ. پاکوب کردن. [کَ دَ] (مص مرکب) بپای کوفتن: قصل البرّ، پاکوب کردن خرمن را. (منتهی الارب).