«لغت نامه دهخدا»
(اِ)(1) فنید. فانید. فانیذ. پانیذ. بنید. شکرقلم. شکربرگ. قند مکرّر. قند سفید. (برهان). نوعی از حلوا مانند شکر لیکن از آن غلیظ تر. کعب الغزال. و بعضی آنرا شکر گفته اند. (رشیدی) : مغون، ولاشگرد، کومین، بهروکان، منوکان، شهرک هائیند [ از کرمان ] ... و ازین شهرک ها نیل و زیره و نی شکر خیزد و اینجا پانیذ کنند. (حدود العالم). و از وی [ از کرمان ] زیره و خرما و نیل و نی شکر و پانیذ خیزد. (حدود العالم). چو دیدش سپهدار هاماوران پیاده شدش پیش با مهتران از ایوان سالار تا پیش در همه در و یاقوت و پانیذ(2) و زر بزرین طبقها فروریختند بسر مشک و عنبر فروبیختند.فردوسی. و رجوع به پانیذ شود. پانیدی. (اِخ) رجوع به علی بانیذی شود. (1) - Sucre raffine. Alphenic. Alphoen. (2) - ن ل: بارید. بارند.