«لغت نامه دهخدا»
[پُ] (حامص مرکب)آهنگری : بدو گفت طوس ای یل شوربخت چگوئی سخنهای بی مغز و سخت نه خسرونژادی نه والاسری پدرت از سپاهان بد آهنگری چو بر ما کمربست سالار گشت پس از پتکداری سپهدار گشت.فردوسی. پتک زن. [پُ زَ] (نف مرکب) آهنگر. پتکدار : سر عدو بتن اندر فروبرد بدبوس چنانکه پتک زن اندر زمین برد سندان. فرخی. پتکوب. [پَ] (اِ) آچاری که از گردو و ماست و امثال آن کنند. و رجوع به بتکوب شود.