پتکداری

«لغت نامه دهخدا»

[پُ] (حامص مرکب)آهنگری :
بدو گفت طوس ای یل شوربخت
چگوئی سخنهای بی مغز و سخت
نه خسرونژادی نه والاسری
پدرت از سپاهان بد آهنگری
چو بر ما کمربست سالار گشت
پس از پتکداری سپهدار گشت.فردوسی.
پتک زن.
[پُ زَ] (نف مرکب) آهنگر. پتکدار :
سر عدو بتن اندر فروبرد بدبوس
چنانکه پتک زن اندر زمین برد سندان.
فرخی.
پتکوب.
[پَ] (اِ) آچاری که از گردو و ماست و امثال آن کنند. و رجوع به بتکوب شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر