پناغ

«لغت نامه دهخدا»

[پِ] (اِ) منشی و دبیر و نویسنده را گویند. (برهان قاطع):
ضمیر من بود آن بلبلی که گاه بیان
به پیش او بود ابکم زبان تیز پناغ.
منصور شیرازی.
|| تار ابریشم. (برهان قاطع):
تو سیمین فغی من چو زرّین پناغ
تو تابان مهی من چو سوزان چراغ.؟
|| بیضه مانندی باشد از ریسمان خام که در دوک پیچیده شود. (برهان قاطع). ریسمان خام که بر دوک ریسند مانند بیضه. (فرهنگ سروری). || ماسوره. (برهان قاطع). و نیز رجوع به بناغ شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر