«لغت نامه دهخدا»
[وَ] (اِخ) نام پهلوانی تورانی که رستم او را بیفکند. (شاهنامه): چو خاراشکافی کند آهنش چه پولادوند و چه روئین تنش. امیرخسرو. رجوع به پولاد شود. ط پولاده. [دَ / دِ] (اِ) جنس فولاد. جوهر پولاد: پولادهء تیغ مغزپالای سرهای سران فکنده در پای. نظامی. ط پولاد هندی. [دِ هِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از شمشیر است. (برهان): زده بر میان گوهرآگین کمر درآورده پولاد هندی بسر. نظامی. ط پولادی. (ص نسبی) فولادی. فولادین. منسوب به پولاد. از پولاد: مجرمان را تن پولادی فرسوده شدی گر تو اندر خور هر جرم دهی بادافراه. فرخی. ط پولادین. (ص نسبی) برنگ پولاد. فولادی. پولادی: چون سنجق شاهیش بجنبد پولادین صخره را بسنبد. نظامی. ط پولانی. (اِ) نوعی از آش آرد. (برهان). طعامی است. (شرفنامه).