تخت زدن

«لغت نامه دهخدا»

[تَ زَ دَ] (مص مرکب) تخت گستردن. (آنندراج). نصب کردن تخت. تخت را برپا داشتن نشستن را :
فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند. نظامی.
مرا اقبال داد این مژدهء بخت
زدم اندیشه را بر آسمان تخت.
امیرخسرو (از آنندراج).
عشق جایی که تخت قدر زند
عقل را پایهء تعقل نیست.ظهوری (ایضاً).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر