«لغت نامه دهخدا»
[اَ رَ] (اِخ) بیرونی. محمد بن احمد خوارزمی بیرونی. از اجلهء مهندسین و بزرگان علوم ریاضی. او یکی از نوادر دُهاهِ اعصار و نمونهء کامل ذکاء و فطنت و شدت عمل ایرانی است. مولد او در بیرون خوارزم بوده و چنانکه یاقوت در معجم الادبا آرد بیرون کلمهء فارسی است به معنی خارج و برّ و گوید از بعض فضلا پرسیدم او گمان برد که چون توقف او در مولد خود خوارزم مدتی قلیل بوده و غربت او از موطن خویش دیر کشیده او را از این جهت غریب و بیرونی گفته اند و من گمان میکنم که او از اهل رستاق خوارزم باشد و از این رو به بیرونی یعنی بیرون خوارزم خوانده شده است و باز گوید محمد بن محمود نیشابوری ذکر او آورده و گوید: له فی الریاضیات السبق الذی لم یشق المحضرون غباره و لم یلحق المضمرون المجیدون مضماره و قد جعل الله الاقسام الاربعه له ارضاً خاشعه سمت له لواقح مزنها و اهتزت به یوانع نبتها فکم مجموع له علی روض النجوم ظله و یرفرف علی کبد السماء طَلهُ. شهرزوری گوید آنگاه که بیرونی قانون مسعودی را تصنیف کرد سلطان او را پیلواری سیم جائزه فرستاد و وی آن مال بخزانه بازگردانید و گفت من از آن بی نیازم چه عمری در قناعت گذرانده ام و دیگر بار مرا ترک خوی و عادت سزاوار نیست و باز گوید دست و چشم و فکر او هیچگاه از عمل بازنماند و دائم در کار بود مگر به روز نوروز و مهرگان یا برای تهیهء احتیاجات معاش. او گندم گون و بطین بود و محاسنی انبوه داشت و مصنفات او بار اشتری است. و ابن ابی اصیبعه او را از اهل بیرون سند گفته و این اشتباهی است چه آنکه در سند است نیرون با نون است نه بیرون با باء و آن را نیرون کوت و حیدرآباد سند گویند. و فقیه ابوالحسن علی بن عیسی الولوالجی گوید آنگاه که نفس در سینهء او بشماره افتاده بود بر بالین وی حاضر آمدم در آن حال از من پرسید حساب جدات فاسده(1) را که وقتی مرا گفتی بازگوی که چگونه بود. گفتم اکنون چه جای این سؤال است. گفت ای مرد کدام یک از این دو امر بهتر؟ این مسئله بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل درگذرم؟ و من آن مسئله بازگفتم و فراگرفت و از نزد وی بازگشتم و هنوز قسمتی از راه نپیموده بودم که شیون از خانهء او برخاست. نباهت قدر و جلالت خطر وی نزد ملوک بدان حد بود که شمس المعالی قابوس بن وشمگیر خواست تا تمامت امور مملکت بوی محول کند و فرمان او در هر کار مطاع باشد و وی سر باززد. و او روزگاری دراز بدربار مأمون خوارزمشاه پیوست و هفت سال مقیم بود و نزد خوارزمشاه او را جلال و مکانتی عظیم بود چنانکه خود ابوریحان حکایت کند که خوارزمشاه روزی بر پشت مرکب جامی چند پیموده بود و بفرمود تا مرا از حجره بخواندند من دیرترک رسیدم پس عنان بجانب من گردانید و قصد فرود آمدن کرد و من از حجره بیرون شدم و او را سوگندان گران دادم تا بزیر نیاید و خوارزمشاه بدین بیت تمثل کرد: العلم من اشرف الولایات یأتیه کل الوری ولایاتی(2). و گفت اگر رسوم و آداب دنیوی نبود هیچگاه ترا نمی خواندم بلکه خود نزد تو می آمدم فالعلم یعلو و لایعلی علیه. گویند وقتی مردی از اقصی بلاد ترک محمودبن سبکتکین را حکایت میکرد که بدان سوی دریاها بجانب قطب، قرص آفتاب مدتی همواره پیدا باشد چنانکه در آن اوقات شبی در میان نیست محمود چنانکه عادت او در تعصب بود برآشفت و گفت این سخن ملحدین و قرمطیان است ابونصر مشکان گفت این مرد اظهار رأی نمیکند مشاهدات خویش می گوید و این آیت برخواند: وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً(3). محمود رو به ابوریحان کرد و گفت تو چه گوئی؟ ابوریحان بنحو ایجاز و بحد اقناع در این مبحث بیان کرد. و مسعودبن محمود را بعلم نجوم اقبالی بود روزی در این مسئله و سبب اختلاف مقادیر شب و روز در زمین از ابوریحان بپرسید و خواست تا با برهانی این معنی بر وی روشن کند ابوریحان گفت تو امروز پادشاه خافقین و در حقیقت مستحق نام ملک ارضی و سزاوار است از مجاری این مسائل و تصاریف احوال شب و روز و طول آن در عامر و غامر آگاه باشی و در جواب این مسائل به نام مسعود کتابی کرد روشن و ساده خالی از اصطلاحات و مواضعات منجمین و چون سلطان شهید در عربیت ماهر بود آن کتاب نیک فهم کرد و صلتی جزیل بوریحان را داد و نیز کتاب خود را در لوازم الحرکتین به امر مسعود نوشت و این کتابی است که در تحقیق مزیدی بر آن تصور نتوان کرد و بیشتر کلمات این کتاب مقتبس از آیات قرآنی است و کتاب موسوم به قانون مسعودی او همهء کتب مصنفهء تنجیم و حساب را نسخ کرد. و کتاب دیگر او موسوم بدستور که شهاب الدوله ابوالفتح مودودبن مسعود نوشته است جامع جمیع محسنات صناعت است و یاقوت گوید اینکه ترجمهء حال ابوریحان را در معجم الادبا آوردم از اینروست که این مرد علاوه بر مقام شامخ وی در علوم ریاضی، عالمی لغوی و ادیبی اریب است و در ادب او را تألیفاتی است از جمله کتب ذیل که خود رؤیت کردم: کتاب شرح شعر ابی تمام و این کتاب را بخط خود او دیدم و ناتمام بود. و نیز کتاب التعلیل باجاله الوهم فی معانی النظم. و کتاب تاریخ ایام السلطان محمود و اخبار ابیه. کتاب المسامره فی اخبار خوارزم(4). کتاب مختار الاشعار و الاَثار. و اما سایر کتب او در نجوم و هیئت و منطق و حکمت فوق حصر و شمار است و من فهرست آن کتب در شصت ورقه بخطی مکتنز در وقف جامع مرو دیدم و بعض اهل فضل مرا گفتند که سبب رفتن وی بغزنه آن بود که سلطان محمود آنگاه که بر خوارزم مستولی شد وی را با استادش عبدالصمد اول بن عبدالصمد الحکیم بتهمت قرمطه و کفر بگرفت و عبدالصمد اول را بکشت و قصد کشتن ابوریحان نیز داشت لکن محمود را گفتند که او در علم نجوم امام وقت خویش است و پادشاهان را از داشتن چون وی کس گزیر نباشد و محمود او را در سفر هند با خود ببرد و وی در هند دیری بماند و لغت هندیان بیاموخت و از علوم آنان اقتباس کرد سپس بغزنه بازگشت و توطن کرد تا هم بدانجا در کِبَرِ سن درگذشت. او را حسن محاضره و معاشرتی به کمال بود لکن با عفاف در افعال در الفاظ خلاعتی داشت و زمانه مانند او کسی در علم و فهم نیاورد. ابوریحان شعر نیز می گفت و هر چند در شمار بزرگان صناعت شعر نیست لکن آنچه گفته از عالمی مانند او مطبوع و مستحسن است. و از جمله اشعار اوست قطعهء ذیل که مشتمل صحبت وی با ملوک و مدح ابوالفتح بستی است: مضی اکثر الایام فی ظل نعمه علی رتب فیها علوت کراسیا فآل عراق قد غذونی بدرهم و منصور منهم قد تولی غراسیا و شمس المعالی کان یرتاد خدمتی علی نفره منی و قد کان قاسیا و اولاد مأمون و منهم عَلیهُمُ تبدّی بصنع صار للحال آسیا و آخرهم مأمون رفّه حالتی و نوه باسمی ثم رأّس راسیا و لم ینقبض محمود عنی بنعمه فاغنی و اقنی مغضیاً عن نکاسیا عفی عن جهالاتی و ابدی تکرماً و طَرّی بجاهٍ رونقی و لباسیا عفاء علی دنیای بعد فراقهم و واحزنی ان لم ازر قبل آسیا(5) و لما مضوا و اعتضت منهم عصابه دعوا بالتناسی فاغتنمت التناسیا و خلّفت فی غزنین لحماً کمضغه علی وضم للطیر، للعم ناسیا فأبدلت اقواماً و لیسوا کمثلهم معاذ الهی ان یکونوا سواسیا بجهد شأوت الجالبین ائمه فمااقتبسوا فی العلم مثل اقتباسیا فمابرکوا للبحث عند معالم و لااحتبسوا فی عقده کاحتباسیا فسائل بمقداری هنوداً بمشرق و بالغرب من قدقاس مثل عماسیا(6) فلم یُثْنهم عن شکر جهدی نفاسه بل اعترفوا طراً و عافوا انتکاسیا ابوالفتح فی دنیای مالک ربقتی فهات بذکراه الحمیده کاسیا فلازال للدنیا و للدین عامراً و لازال فیها للغواه [کذا] مواسیا. وقتی شاعری وی را مدیحه گفت و او را در آن شعر نسبی طویل درست کرده و صلت خواست لیکن چنانکه میدانیم ایرانیان هیچگاه مانند عرب سلسلهء انساب نگاه نمی دارند و ابوریحان در جواب او گفت: ... و ذاکراً فی قوافی شعره حسَبی و لست والله حقاً عارفاً نسَبی اذ لست اعرف جدی حق معرفه و کیف اعرف جدی اذ جهلت ابی انی ابولهب شیخ بلا ادب نعم و والدتی حماله الحطب المدح و الذم عندی یا اباحسن سیان مثل استواء الجد و اللعب. در نامهء دانشوران آمده است که: چنانکه از کتب مشهوره مانند نفایس الفنون و حبیب السیر و زینه المجالس و نگارستان مستفاد میشود شیخ الرئیس را در حضرت سلطان محمود به فساد عقیدت و سوء طریقت نسبت داده و در آن باب چندان سخن راندند که حقد و کینهء آن حکیم در سینهء سلطان جای گرفت و از فرط عصبیت در غضب شد و ابوالفضل حسن بن میکال را نزد خوارزم شاه روانه داشت و پیغام داد که شنوده ام جمعی از افاضل و اماثل را در صحبت خویش داشته و از اجتماع ایشان فرخنده مجلسی فراهم آورده ای، ما را هوای لقای ایشان در سر افتاده می باید ایشان را بپایهء سریر اعلی فرستی تا از شرف حضور ما سعادت اندوز شوند، گویند از آن پیشتر که ابوالفضل دررسد خوارزمشاه به فِراست دریافت که آن عنایت را نکایتی در پی است و آن احضار را آزاری در قفاست ایشان را بخواند و گفت سلطان محمود کس بطلب شما فرستاده است بر ذمت مردمی و بزرگی متحتم دانم که شما را قبل از ورود رسول آگهی دهم چه هرگاه فرستادهء سلطان درآید و شما را نزد من بیند یا در این شهر یابد بناگزیر شما را جانب او روانه خواهم داشت اکنون حالات خویش بنگرید هرگاه بسمت غزنین سر مسافرت ندارید سر خود گیرید و بهر سو که خواهید رخت بربندید و چون رسول او بیاید شما رفته باشید عذرم پذیرفته باشد ابوریحان و ابن الخمار و ابونصر بماندند و دیگران از خوارزم بیرون شدند دیرگاهی نگذشت که ابوالفضل وارد گشت و حق رسالت ادا کرد صاحب تاریخ نگارستان گوید آن سه حکیم بیمانند در غزنین فرود آمدند و چون در پیشگاه حضور بار یافتند سلطان محمود خواست که نقد دانش ایشان را بر محک امتحان بیازماید چنانچه صاحب نفایس الفنون گوید ارکان دولت سلطان محمود را گفتند که ابوریحان در علوم نجوم چنان است که هیچ چیز بر او پوشیده نیست سلطان گفت وجودی که بر او هیچ چیز پوشیده نیست آفریدگار است ابوریحان گفت عند الامتحان یکرم الرجل او یهان اگر سلطان بر تصدیق دعوی ایشان ازین بنده برهان طلبد تا فضل پوشیده عیان گردد هیچ زیان ندارد سلطان از سر غضب گفت ضمیری کرده ام بیان کن تا چیست و ضمیر کرده بود که خود از آن قصر از کدام در بیرون رود و آن کاخ را دوازده درگاه بود پس ابوریحان اصطرلاب برداشت و علاقه برگرفت طالع مسئله معلوم کرد زایجه بنهاد جواب اخذ نمود و در ورقی ثبت کرد و ضبط نمود گفت معلوم کردم سلطان بفرمود تا در برابر او دیوار قصر بشکافتند و از آنجا بیرون رفت و چون مسطورات ابوریحان از لحاظ نظر سلطان بگذشت واضح گردید که آن فاضل دانا بحکم صریح از آن معنی که صورت پذیرفته بود خبر داده است پس غضب سلطان زیادت گشت و بفرمود تا او را از بام قصر بزیر اندازند خواجه حسن دانست که سلطان در غضب است و شفاعت درنگنجد بفرمود تا او را بر بام قصر بردند و در زیر او دامی چند مهیا نمودند تا مگر بواسطهء آنها ضرر کمتر رسد چون او را بینداختند زیادت المی بدو نرسید مگر انگشت خنصر او قدری مجروح شد خواجه حسن بفرمود تا او را بخانه بردند و تعهد مینمودند بعد از چند روز سلطان بر هلاک وی ندامت و افسوس اظهار کرد حسن جبهه بر زمین سود و گفت اگر امان باشد بحضور سلطان درآید سلطان گفت مگر او را از قصر نینداختند؟ حسن گفت چون بسیاست او اشارت رفت و آثار غضب ظاهر شد ترسیدم شفاعت درنگنجد و قدرت آنکه فرمان دگرگون شود نداشتم و نخواستم هنرمندی چنین بافسوس تلف شود چاره را چنان دیدم که زیر او دامی چند بسته و در آنجا پنبه انباشتند تا مگر بواسطهء آن سالم ماند، سلطان را آن معنی پسندیده آمد او را طلب داشت و گفت اگر دعوی تو چنان است که هیچ چیز بر تو پوشیده نیست چرا از این حال واقف نبودی؟ ابوریحان طالع تحویل خود بیرون آورد در آنجا از آن ماجری بی کمابیش خبر داده بود سلطان باز در غضب رفت و بفرمود تا او را بزندان بردند و تا شش ماه مهجور و محبوس بماند و در طول آن مدت کسی حدیث ابوریحان نیارست گفت و از غلامان یک غلام نامزد بود که او را خدمت میکرد و بحوائج او بیرون همی شد و درون همی آمد روزی این غلام در مرغزار غزنین میگذشت فال گوئی او را بخواند و گفت در طالع تو چند گفتنی همی بینم هدیه ای بده تا بگویم غلام دو درم بدو داد فال گو گفت عزیزی از تو در رنجی است تا سه روز دیگر از آن رنج خلاص گردد خلعت و تشریف پوشد و باز عزیز و مکرم گردد غلام بر سبیل بشارت این داستان با خواجه بگفت ابوریحان را خنده آمد و گفت ای ابله ندانی که در چنان جایها نباید ایستاد؟ دو درم بباد دادی. گویند احمد میمندی شش ماه فرصت میطلبید تا حدیث ابوریحان بگوید آخر بشکارگاه سلطان را خوش طبع یافت بتقریبی علم نجوم در میان آورد و گفت بیچاره ابوریحان دو حکم نیکو نمود در عوض بزندان رفت محمود گفت هر دو حکمش خلاف رأی من بود و پادشاهان را سخن بر وفق رأی ایشان باید گفت تا از ایشان بهره بردارند آن روز اگر یکی از این دو حکم خطا شدی او را خوب بودی فردا بگوی تا او را بیرون آرند و اسب و ساخته و هزار دینار و غلامی و کنیزی بدو دهند همان روز که آن فال گو گفته بود ابوریحان را بیرون آوردند و تشریف بدو رسید و سلطان ازو عذرها خواست و با ابوریحان گفت اگر خواهی از من برخوردار باشی سخن بر مراد من گوی نه بر علم خویش ابوریحان از آن پس سیرت بگردانید و این یکی از شرایط خدمت پادشاه است چون ابوریحان بخانه رفت افاضل به تهنیت آمدند حدیث فال گو بایشان بگفت عجب داشتند کس فرستادند و او را بخواندند سخت لایعلم بود و هیچ چیز نمیدانست ابوریحان گفت طالع مولود داری؟ گفت دارم طالعش بنگریست دید سهم الغیب بدرجهء طالع بود تا هرچه میگفت اگرچه بر عمیا بود بصواب نزدیک همی آمد و اصحاب بینش آنگونه روایات و حکایات را از خرافات شمارند همانا پس از رهائی بخوارزم معاودت کرد و بظل عاطفت خوارزمشاه پناهیده با جاه وجیه و قدر رفیع بسر برد چون مأمون شاه مقتول شد و دولت آن خاندان انقراض یافت مصلحت وقت در آن دید که با گنج عزّت در کنج عزل�� بنشر علوم و تألیف کتب بپردازد چنانکه برخی گویند تا شصت سال در آن مشاغل شریفه همی اوقات بگذرانید تا روزگار بساط عمر سلطان محمود سبکتکین را درنوردید، چون ابوسعید سلطان مسعودبن یمین الدوله و امین المله بجای پدر بر اورنگ سلطنت بنشست ابوریحان بعواطف بی نهایت مسعودی اقامت غزنین اختیار کرده از فر انعام سلطان مسعود حظی وافر یافت شکر انعام و پاس مراحم خسروی را در آن دید که در تألیف کتابی پرداخته آنرا به القاب همایونی بیاراید و نام نیک او را بر صفحهء روزگار با ابد پیوند دهد پس قانون مسعودی را به نام وی تألیف نمود چنانکه خود در دیباچهء آن کتاب عباراتی آورده که مفادش بر این شرح است: اگرچه آن خسرو با ذل لذت هیچ نعمت بذلت هیچ منت آلوده نکند ستوده منعمی است که منّ و اذی ندارد و اجر و جزا نخواهد ولی عقل سلیم تضییع نعمت را بحکم صریح حرام شمارد سحاب مکرمت آن خدیو هنردوست علاوه بر لطف عام چندان فضل خاص بر من ریزش نمود که شکری از پی شکری متحتم گشت قطره ای از بحر احسانش آنکه در این آخر عمر از وفور اسباب و حصول آمال مرا بر بسط و بساط علم نیروی خدمت بخشید و در سلک باریافتگان حضور مکانت تقرّبم ارزانی داشت و مرتبه ام بلند کرد بدان پایه که آوازهء فضل و صیت علمم را باقطار و امصار بردند بالجمله آن مکرمت بی پایان که خواجگان دربارهء بندگان خود مرعی میدارند در حق من مبذول داشت با آنکه من بنده غریق آن همه نعمتم چگونه شکرگزاری توانم کرد همان بهتر که خود بعجز و قصور اعتراف نمایم و چون نفایس علوم را در آن حضرت عالی قربی تمام است این رساله را که در صنعت تنجیم است حدیث نعمت دانسته وسیلهء تقرب قرار دهم. پس از اتمام کتاب قانون سلطان مسعود محض جایزه و انعام مقرر نمود تا بر فیلی یک بار نقرهء خالص حمل کرده نزد وی بردند چون پایهء قدر خود را از آن والاتر می شمرد که اوقات فرخنده را بضبط آنها مصروف دارد لاجرم قبول نکرد گفت همانا این بار مرا از کار بازدارد خردمندان دانند که نقره میرود و علم می ماند و من بفتوی خرد هرگز معارف باقی را بزخارف فانی نفروشم. و نمونه ای از فضایل آن استاد کامل مناظرات و مباحثاتی است که در هیجده مسئلهء طبیعیه با شیخ الرئیس ابوعلی سینا در میان داشته است و مبنای آن مسائل بر سکون ارض است و بر میل جمیع اجسام باین مرکز و امتناع خلا و ابطال جزء لایتجزی و تناهی ابعاد و امثال آنها. هر کس با نظر تدقیق در آن رساله که مطمح انظار متقدمین و مطرح افکار متأخرین است تأمل کند از مایهء فضل و پایهء علم آن دو حکیم یگانه آگاه شود - انتهی. و باز در نامهء دانشوران شرح ذیل مسطور است: از نتایج افکار و بدایع آثار آن فاضل یگانه بعضی مسائل طریفه و مطالب عالیه است که با فقدان اسباب و نقصان آلات بحسن قریحت و فکر دوربین برای آنها ایجاد قانون و تأسیس اسامی کرده است که هر کس با نظر انصاف در آنها تأمل کند بر رتبت علم و مقدار فضلش اطلاع یابد من جمله اصول و ضوابطی است که در تسطیح کرهء زمین و ترسیم نقشهای جغرافیائی در مطاوی مؤلَّفات خود آورده است اگرچه حکمای فرنگ آن قواعد را از وفور اسباب و تکمیل ادوات به اعلی مدارج کمال رسانیده اند ولی هر زمان این عبارات بشنوند و آن اشارات ببینند باقتضای الفضل للمتقدم او را بزرگ شمارند و شایستهء هر قسم تحسین دانند. اینک محض ایضاح آن رموز آنچه در آثارالباقیه در باب ترسیم نقشهای جغرافی ذکر کرده است حاصل مراد او را بیان کنیم، ابوریحان گوید: به قانونی که در تسطیح منازل قمر و صور کواکب در سطوح مستویه مینمایند میتوانند چیزهائی که بر کرهء ارض است تسطیح کنند و من خود در این باب شرحی ندیده ام و آنچه گویم از نتایج افکار و لوائح خاطر خویش گفته باشم پس مرا معذور دارند و اگر خطائی دریابند محض کرم بر من ببخشایند، ملخص مقصود آنکه ترسیم و تسطیحی که از کرهء ارض منظور است از این دو بیرون نیست اولاً تسطیح دوایر عظیمه و صغیره است که بر کرهء ارض واقع یا مفروض باشد، ثانیاً تسطیح نقاطی است که بر این کره واقع یا مفروض باشد اما تسطیح نخستین پس باید دانست که دوایر مفروضه در نصف شمالی است یا در نصف جنوبی مثلاً در تسطیح دوایر شمالیه سطحی مستوی فرض کنند که با قطب شمالی به یک نقطه مماس شود و هم موازات و محاذات داشته باشد با سطح دایرهء معدل النهار پس مخروطاتی توهم نمایند که رأس آنها در قطب جنوبی باشد و سطح آنها گذر کند بر دوایری که تسطیح آنها مقصود است و از آنها نیز گذشته بسطح مستوی مفروض متصل شود پس فصل مشترکی که میانهء سطح مستوی مفروض و سطح مخروطات است تسطیح آن دوایر است که بر آن سطح شده و اما تسطیح دویمین آن نیز مانند نخستین است جز آنکه در جای مخروطات خطوط متوهم شود پس سطحی مستوی فرض کنند که با احدالقطبین به یک نقطه [ ظ: تماس ] کند مثلاً در تسطیح نقاط شمالیه از قطب جنوبی خطوطی اخراج کنند که آنها بدان نقاط مرور کنند و از آنها گذشته بسطح مستوی مفروض متصل شوند پس فصل مشترکی که میان سطح مفروض و طرف خطها واقع گردد تسطیح آن نقاط است که بر آن سطح شده و صنعانی رأس مخروطات را در قطبین قرار ندهد بلکه آنها را بر استقامت محور داخل کره یا خارج آن فرض نماید پس در سطح مستوی مفروض خطوط مستقیمه و دوایر و قطع تصویر و تشکیل یابد ابوریحان گوید اگرچه ابوحامد در این باب سخنی آورده است ولی بر من سبقت نداشته است و بعد از بیانات من بر آن مطلب متفطن شده و از قواعد تسطیح نوعی دیگر است که من استوانی نام نهاده ام و در کتب متقدمین خود ندیده ام و آن بر این وجه است که آنچه از دوایر و ن��ط بر صفحهء کره واقع است بر آنها خطوط و سطوحی بموازات محور گذرانیم تا بر سطح نصف النهار خطوط مستقیمه و دوایر و خطوط تصویر و تشکیل شود ولی در اعمال این قاعده اجزای صفحهء زمین بر یک نسبت تسطیح نمیشوند پس مناسبتر این است که دائره بر صفحهء کاغذ رسم کنیم و هر چند بزرگتر باشد بهتر است و آنرا بدو قطر که از تقاطع آنها زاویهء قائمه حادث شود بر چهار قسمت نمائیم و یکی از آن انصاف اقطار را بر نود جزء متساوی قسمت کنیم و از مرکز دایره ببعد هر کدام از آن اقسام نودگانه دایره ای رسم نمائیم پس نود عدد دایرهء متوازیهء متساویه البعد ترتیب داده میشود و دایرهء محیطه را بر سیصد و شصت جزء متساوی قسمت میکنیم و از مرکز دایره خطوطی مستقیمه بر نقاط تقسیم که در دایرهء محیطه است وصل مینمائیم تا شکل تمام شود پس دایرهء محیطه قائم مقام دایرهء استواء است و مرکزش یکی از دو قطب است و بر محیط استواء نقطه ای نظیر مبدء طول فرض میکنیم و از روی جدول طول و عرض بُلدان طول هر بلدی را که خواسته باشیم از بُلدانی که بر این نصف کره واقع میباشند برداشته و ابتدا از نقطهء مبدء کره بسمت یسار باندازهء درجات آن طول میشماریم تا نقطه ای که منتهای درجهء طول آن بلد باشد و آن وقت به استقامت خط که بمرکز منتهی است بقدر درجات عرض آن بلد از دوایر نودگانه میشماریم بهر جا که رسیدیم موضع آن بلد است و آنجا را نقطه نشان میکنیم و این عمل را در جمیع بلادی که در این عرض واقع میباشند جاری مینمائیم، مثل همین عمل را در دایرهء دیگر تکرار میکنیم تا جمیع بلاد بر صفحهء دو دایره تسطیح میشوند و بعد حدود ممالک را به الوان مختلفه بدان دو صفحه طرح میکنیم بهمان قسم که بر صفحهء زمین واقع شده اند تا مشهود شود. اگرچه مسائل مذکوره نسبت بمبتدعات و مخترعات سایر مهندسین در نهایت اتقان است ولی از سلامت ذوق و رزانت عقل به تسطیح دیگر رغبت کرده گوید در وجوه مذکورهء تسطیح بعضی معایب دیده شده که معایب آنها بوجه ذیل مرتفع میشود مناسبتر آن است که در ترسیم و تسطیح آن وجه را بکار برند پس دایره ای رسم میکنیم و دو قطر آن را بر یکدیگر عمود ساخته جهات اربعه را بر چهار طرف آن نشان میکنیم و هر دو قطر را در چهار جهه بی اندازه امتداد میدهیم و هر یک از چهار نصف قطر را بر نود جزو متساوی قسمت میکنیم و محیط را هم بر سیصد و شصت جزو منقسم میسازیم بر خط مشرق و مغرب مراکز دوایری طلب میکنیم که هر کدام مرور نمایند بر جزوی از اجزاء قطر و بر دو نقطهء شمال و جنوب و چون مراکز بدست آمد از آن دوایر آن قدر قوسها رسم میکنیم که در داخل دایرهء تسطیح افتد پس یکصد و هشتاد قوس رسم شود و قطر را بر اجزای متساویه قسمت نمایند و جمیعاً از طرفین منتهی شوند به دو نقطهء شمال و جنوب و اینها دوایر طول باشند پس رجوع میکنیم بخطی که از نقطهء شمال بر استقامت قطر ممتد گشته و بر آن خط مرکز دایره ای را طلب کنیم که مرور نماید بر سه نقطه یعنی دو نقطه ای که بر طرفین مشرق و مغرب اند از محیط و یک نقطه که نزدیک مرکز است از قطر و بعد بر سه نقطهء دویم تقسیم محیط و قطر و هکذا تا نود عدد دایره رسم شوند پس در نصف جنوبی مثل همین عمل را جاری مینمائیم بر خطی که از نقطهء جنوب بر استقامت قطر خارج شده تا تمام دوایر عرض بعدد یکصد و هشتاد رسم شوند و هر یک از دوایر طول را بر یکصد و هشتاد قسمت نمایند و نقطهء مغرب را مبدء طول فرض کنیم و خط مشرق و مغرب را دایرهء استواء و از نقطهء مغرب بقدر درجات طول بلد بر خط مشرق و مغرب میشماریم تا منتهادرجه معلوم شود و از آن روی بقدر عرض بلد چه شمالی باشد و چه جنوبی میشماریم بهرجا رسیدیم موضع بلد مطلوب است و مانند این عمل را در سایر بلاد جاری می نمائیم - انتهی. و هم از آثار لطف قریحت وی تفطنی است که او را در مسئلهء حرکت ارض حاصل شده است چنانچه در کتاب استیعاب در عمل اُسطرلاب زورقی عباراتی آورده است که هر کس در آنها تأمل کند داند که اختیار آن مذهب و سلوک آن طریقه را رغبتی تمام داشته است قال: وَ قَد رَأَیت لابی السّعید السجزی اُسطرلاباً مِنْ نوعٍ واحِدٍ بَسیطٍ غیرمرکبٍ مِن شِمالی وَ جنوبی سَماه الزّورَقی فَاستحسنتهُ جدّاً لاِختراعِه اِیّاهُ عَلی اَصلٍ قائمٍ بذاتِه مُستخرجٌ ممّا یَعتقده بَعضُالناس مِنْ اَن الحرکه المرئیه مِن الارض دون الفلک وَ لعمری هو شبههٌ عسره التحلیل صعبه المحق لَیس لِلمعوّلین عَلی الخطوط المساحیه مِن نقضها شَی ء اَعنی بهمُ المهندسین وَ عُلماء الهیئه عَلی اَنَّ الْحرَکهَ سَواءٌ کانت لِلاَرض اَوْ کانت لِلسّماء فَانّها فی کلتا الحالَتین غَیرقادحهٍ فی صناعتهم بَل اِنْ اَمکن نقض هذا الاعتقاد وَ تحلیل الشبهه فَذلِکَ موکول الی الطبیعیین مِن الفلاسِفه؛ گوید از ابوسعید سجزی اسطرلابی بسیط دیدم که از شمالی و جنوبی مرکب نبود و آنرا زورقی نامیدی که آن عمل زیاده مرا پسند افتاد وی را بسیار تحسین کردم چه آنرا بر اصلی قرار داده بود قائم بذات، بنیان آن عمل و مدار آن صنعت بر عقیدت مردمی بوده است که ارض را متحرّک دانسته و حرکت شبانه روزی را بفلک منسوب ندانسته اند قسم با جان خود که آن عقیدت شبهه ای است که تحلیلش در نهایت دشواری است و قولی است که رفع و ابطالش در کمال صعوبت است، مهندسین و علماء هیئت که اعتماد و استناد ایشان بر خطوط ماحیه است در نقض آن شبهت و ردّ آن عقیدت بسی ناچیز و تهی دست باشند و هرگز دفع آن شبهه را اقامت برهان و تقریر دلیلی نتوانند نمود و این معنی مایهء طعن ایشان نشود زیرا که حرکت مرئیه را چه از ارض دانند و چه از سما ش��اسند در هر حال به صناعت ایشان زیانی نرساند و اگر دفع آن شبهت در حیّز امکان آید و در آن باب یارای دم زدن باشد به افکار و انظار طبیعیین فلاسفه منوط است هم مگر ایشان به اشراق نفوس شریفه ردّ آن مقال را افادات و افاضاتی بیاورند. اگرچه ابوریحان در آن مقصد عالی طریق گروهی را که قبل از بطلمیوس بوده اند پیموده است ولی در چنان مرحله که اقلام متقدمین در تزلزل بوده و اقدام متأخرین در لغزش افتاده است با حکیمی مانند بطلمیوس و جماعتی که بعد از وی بوده اند طریق خلاف پیش گرفتن و حرکت ارض اعتقاد کردن در آن وقت کار سهل و آسانی نبوده است هر دانا میداند که ازین گونه مسائل قول دادن از فرط اعتمادی است که قائل را بجودت ذهن و ازدیاد عقل خود بوده و حق را بعیان دیده است بطوری که یارای اغماض نداشته اگرچه آن فاضل یگانه بدان عقیدت برجای نماند ولی سلوک آن منهاج قویم بحدّت ذهن و ذکاء ذاتی بوده و رجوع از آن عقیدت بواسطهء امر عرضی واقع شده مانند فقدان اسباب یا نقصان آلات و امثال آنها. و هم از طرایف آثار و مسائل نفیسه که خود در آنها ابتکار جسته است استخراج جیب درجهء واحده است که در قانون مسعودی بیان کرده و بعد از تألیف آن کتاب نفیس اگر کسی بمطالعتش فایز شده و از آن مسئله سخنی رانده است غواص آن بحر و کامیاب آن معدن است. سلطان شهید الغ بیک در زیج خود رایت مفاخرت افراشته استخراج جیب درجهء واحده را بطریق برهانی بخود مخصوص و منسوب داشته است چنانکه در باب دوم از مقالهء دوم در معرفت اوقات و طالع هر وقت و آنچه تعلق بدان دارد گوید جیب یک درجه [ را ] که بناء عمل جدول جیب و ظل بر آن است الی یومنا هذا هیچکس بطریق برهانی استخراج نکرده و همهء حکما تصریح کرده اند به آنکه طریق عمل به استخراج آن نیافته اند و حیلت کرده اند تا بتقریب به دست آورند و ما بعنایت الله و منّه به طریق برهانی ملهم شدیم و در بیان آن علیحده کتابی پرداختیم و هم سلطان شهید در تعدیل سیم قمر گوید اما در قمر مرکز تعدیل اول برگیریم و بر خاصه افزائیم تا خاصهء معدله حاصل شود پس بخاصهء معدله تعدیل دویم و اختلاف برگیریم و نگاه داریم پس اگر خاصهء معدله کمتر از شش برج باشد بمرکز دقایق الحصص از جدولی برگیریم که بعد از جدول موضوع است آنچه باشد در اختلاف ضرب کنیم و حاصل را با تعدیل دوم بر وسط افزائیم تقویم قمر حاصل شود. و ملا عبدالعلی بیرجندی در شرح زیج گوید قدما جیب یکدرجه را بتقریب بیرون آورده اند و بناء جدول جیب بر آن نهاده اند و افضل المهندسین مولانا غیاث الدین جمشید کاشانی که اصل رصد سمرقند از آثار طبع لطیف اوست ملهم شده به استخراج جیب یکدرجه و در آن باب رساله ای انشا نمود. و مصنف تغمده الله بغفرانه طریقی دیگر در باب جیب درجهء واحده بیان فرموده �� در آن رساله ای نوشته است... - انتهی. اصحاب مروت و انصاف میدانند که مصنف و شارح حق ابوریحان را کتمان کرده اند چه کتاب قانون مسعودی در خزاین کتب سلطان شهید بوده است و در اکثر اوقات بمطالعت آن فایز می شده چنانکه از مکتوب غیاث الدین جمشید که ازبرای پدرش نوشته است و ما خود شمه ای از آن مکتوب را خواهیم نگاشت آن دعاوی قرین صحت و ثبوت خواهد شد با وجود این معنی کاش سلطان شهید در مسئلهء جیب درجهء واحده از استفادت و استعانت خود عبارتی میگفت یا در اعانت و افادت ابوریحان اشارتی میکرد و هم در تعدیل سیم قمر که محض تسهیل عمل حیلتی بکار برده است کاش از طریق فتوت و انصاف درآمده میفرمود که ما در این مسئله یا در این حیلت متابعت ابوریحان و به آثار او اقتدا کردیم و بر اثر او رفتیم و نیز ملا عبدالعلی بیرجندی کاش از جادهء اعتساف خارج نشده چنانچه از غیاث الدین جمشید سخنی آورده در مسئلهء جیب و هم در تعدیل قمر کلامی از ابوریحان میگفت یا نامی از او ذکر می کرد بالجمله محض اثبات مدعا و انجاز وعده اینک شطری از مکتوب غیاث الدین را بعینه در رشتهء تحریر آوردیم و هو هذا: روزی در بندگی حضرت سلطنت خلد الله ملکه و سلطانه بمطالعه مشغول بود و قاضی زاده ای رومی در آن مجلس حاضر بود حوالت برهانی به قانون مسعودی کرده بودند در آن مجلس قانون را حاضر فرمودند آن برهان را طلبیده چون در مجلس محقق نمیشد قاضی زاده قانون را به وثاق برده که تحقیق کند بعد از دو روز آورد گفتند همانا در این محل ترکی هست که مسئله بتمام از آن بیرون نمی آید نسخه ای دیگر باید طلبید و با آن مقابله کرد و این بنده را در آن دو روز حمی یومیه عارض شد بدان عارضه از خانه بیرون نرفت با آن حال هر قسم بود بحضور شتافته در زمانی که قاضی زاده در مجلس بود همین که نظر بندگی حضرت سلطنت پناهی بر این بنده افتاد فرمود که مولانا این مسئله را بیرون آور و قانون مسعودی به دست این بنده داد همین که این بنده پنج و شش سطر از آن مسئله فروخواند تمامی مسئله بیان کرد و هیچ ترک در آن مسئله نبوده است - انتهی. و هم در کتاب آثارالباقیه بعضی مطالب مندرج است که در کتب حکمای اروپا براهین آنها اقامه شده است من جمله در باب جستن آبها از بعضی چشمها شرحی گفته که بعینه حکیم طبیعی دان مسیو زله در باب «پوئی آرت زین» ذکر کرده است و ما بعد از طی مسائل و مطالب ابوریحان آن مسئله و سایر مسائل و قواعد نقشه کشی را که حکمای اروپا معمول میدارند خواهیم نگاشت تا واضح شود که در آن مسائل ابوریحان را باجل حکمای ایشان توارد خاطر بوده است و یا ایشان به مؤلَّفات وی ظفر یافته آن قواعد را ازو اقتباس کرده اند. در آثارالباقیه گوید آبهائی که در تک چاه مجتمع میشود بر دو قسم است گاهی از اطراف چاه ترشح کرد�� جمع میشود چه سطح آن ماده با سطح آب مجتمع هم کف و هم ترازوست و این قسم را ممکن نیست که بهیچ تدبیر بجستن آورند چه فتور و ضعفی که دارد با آن منظور موافق نیاید و گاهی میشود که آب در تک چاه به قوت جوش میکند زیرا که ماده و منبع آنرا ارتفاعی است که از آنجا بشدت سرازیر شده و از منافذ خارج میشود این قسم را ممکن است که به آلات معموله مانند فواره های بلند و لوله های دراز بجَستن بیاورند بقدری که منتهای آب فواره با سطح اصلی ماده مساوی و موازی شود و ارتفاع گیرد و گاه بحد قلعه و مناره بلند گردد و نیز ابوریحان در ذیل آن مطلب گوید که در یمن چون حفر چاهی کنند بسا اتفاق افتد که بسنگی منتهی می شود و مردم آن سرزمین برحسب فِراستی که در آن امر دارند از صدای آن سنگ معلوم کنند که چه مقدار آب در آن خاک موجود است پس بدان آلتی که در دست دارند رخنه ای تنگ در آن سنگ پدید آرند اگر آب بسلامت [ ظ: بسلاست ] جوشش کند آن مجری را وسعتی دهند و اگر آثار طغیان مشاهدت شود آن رخنه را با خاک و آهک انباشته کنند که مبادا سیلی مهیب در آن مکان پدید آید و در بالای کوهی که در میان ابرشهر و طوس واقع است دریاچه ای است به نام بزرود که گرداگرد آن یکصد فرسنگ(7)میباشد و در آنجا آب مانند جزر و مدّی که در آب دریاهای دیگر پدید میشود مشهود نیست زیرا که سطح مبدء و خزانه با سطح آن موازی و برابر است یا آنکه سطح ماده مرتفع است ولیکن مقداری از آب که تابش خورشید تجفیف می کند موازن آن مقداری است که از مبدء وارد می شود از آنروی زیاده و کمی در آن نیست و هم ابوریحان گوید دریاچه ای است که آن را سبزرود(8)نامند و آن چشمهء شیرینی است که در سرزمین کیماک در کوهی واقع است که منکور می نامند و مظهر آن چشمه بقدر یک سپر بزرگی بیش نیست سطح آن با لب چشمه برابر است گاه می شود که سپاهی از آن آب می نوشند و اص کم و زیاد نمی شود و در نزد آن چشمه نقش دو پا و دو دست با همهء انگشتان و هم نقش دو زانوی انسانی پیداست گویا در آنجا سجده نموده و هم اثر پای طفلی و سم درازگوشی در سنگ نقش گرفته است. ترکان غز هر وقت آن موضع را ببینند برای تعظیم آن مکان سجده می کنند از همه عجیب تر صُفّه ای است که در فیلوان نزدیک مهرجان واقع شده از سقف آن صفّه که در کوه کنده شده آب ترشح می کند چون سرد می شود مانند آب ناودانها در فصل زمستان بطور استطاله یخ می بندد شنیدم که اهل مهرجان می گویند بسیار شده که کلنگی بدان سقف زده اند و جای آن خشک شده و از تراوش بازایستاده است با آنکه مقتضای قواعد طبیعی آن است که اگر آب از کوبیدن کلنگ زیاد نشود لامحاله بر حالت نخست باقی بماند و شگفت تر از این صفه تراوش آبی است که از دو ستون مسجد جامع قیروان حکایت می کنند. اکنون مسائل و مطالب حکمای اروپا را بشرح می گذر��نیم: مخفی نماند طریقهء اولی از قواعد نقشه کشی که ابوریحان ذکر کرده است به زبان فرانسه استرئوگرافیک(9) گویند و مخترع آن ابرخس است و تقریباً یکصد سال قبل از میلاد مسیح آن قاعده را اختراع و استبداع کرده است و طریقهء ثانیه را که اسطوانی نام نهاده است به زبان فرانسوی دیگرافیک (؟)(10)گویند و به اعتقاد مهندسین اروپا واضع آن قاعده ایلونیوس بوده و قریب دویست سال قبل از میلاد آن را وضع کرده است و در این ازمنه در اکثر نقشها برای تسطیح کرهء زمین معمول میدارند و طریقهء ثالثه در یکی از نقشهای فرانسوی که در سال 1255 ه . ق. طبع شده است ملاحظه شد طریقهء رابعه موافق است به آنچه مسیو بایّار در سال 1225 ه . ق. بعد از آنکه انواع بسیار از ترسیم نقشها را ملاحظه نموده بود اختراع کرده است حکیم مسیو زله در کتاب خود که در علم طبیعی نوشته است در خصوص چاه گرنل(11) که در پاریس واقع است فصل مشبعی آورده و در بیان سبب و علل طبیعیهء آن شرحی گفته است که با تحقیقات ابوریحان بسی موافقت دارد بالجمله آن چاه در پاریس واقع شده و به عمق 548 متر است و بواسطهء لوله که 38 متر ارتفاع دارد از زمین بلند میشود و در باب بحر خزر حکمای اروپا را تحیری بود که آن همه رودخانه ها در آن داخل می شود و اصلاً ممر و مخرجی ندارد تا از آن خارج گردد و لهذا تا دویست سال قبل عقیدت ایشان آن بود که بحر مذکور را دو مجرای تحتانی است یکی از زیر گرجستان و قفقاز و دیگری به طرف ممالک ایران و موافق آنچه از رودخانه ها آب در آن می ریزد از مجرای اول به دریای سیاه و از مجرای دویم به خلیج فارس پیوسته می شود اگر چنان نباشد بایستی از اجتماع رودخانه های عظیم طغیان آن آب سواحل ایران و حاج طرخان بلکه خوارزم و تمامیت آسیا را فروگیرد ولی از تاریخ فوق الی الاَن که علوم شیمی و طبیعی را تکمیل کرده اند در باب آن بحر بدان سخن که از استاد ابوریحان نقل کردیم قائل شده اند و معلوم داشته اند هر قدر آب در آن دریا وارد می شود به همان قدر آفتاب تجفیف می کند مخصوصاً جمعی از مهندسین روس تحقیق این مسئله را غوررسی کرده اند و آنچه ایشان بعد از تتبع بسیار استنباط نموده اند مطابق است با آنچه ابوریحان در آثارالباقیه ذکر کرده است - انتهی. آقای قزوینی در تعلیقاتی که بر چهارمقالهء عروضی سمرقندی نوشته اند شرح ذیل را آورده اند: بهترین ترجمهء حالی که تا کنون از ابوریحان بیرونی نوشته شده همانا آن است که علامهء مستشرق ادوارد ساخائو از معلمین دارالفنون همایونی برلین در مقدمهء کتاب «الاَثارالباقیه عن القرون الخالیه» تألیف ابوریحان که در سنهء 1878 م. در لیپسیک از بلاد آلمان بطبع رسانیده نوشته است و جمیع مآخذ و مصادری که از آن ادنی اطلاعی در این باب میتوان به دست آورد مطالعه نموده و چون ترجمهء حیات این فیلسوف بزرگ و ریاضی دان کبیر که از بزرگترین مفاخر ایران و ایرانیان است در مشرق درست نیست مناسب دیدیم که خلاصهء مسطورات پروفسور ساخائو را در اینجا ایراد نمائیم و هی هذه: ابوریحان محمد بن احمد البیرونی فیلسوف و ریاضی مشهور در 3 ذی الحجهء سنهء 362 ه . ق. در خوارزم متولد گردید و در 2 رجب سنهء 440 ه . ق. در سن هفتادوهفت سالگی در غزنه وفات نمود. بیرونی منسوب است به بیرون خوارزم یعنی خارج آن، چه ابوریحان از حوالی شهر خوارزم بوده یا آنکه از ولایت خوارزم و در هر صورت از اهل خود شهر خوارزم نبوده است لهذا او را بیرونی می گفته اند. و چون یاء بیرون یاء مجهول است و این کلمه در زمان ابوریحان به همان نحو که اقتضای یاء مجهول است (یعنی کسرهء مشبعه) تلفظ میشده و آن در تلفظ عربی اشبه اشیاء است به یاء ساکنهء ماقبلْ مفتوح لهذا مصنفین عرب این کلمه را بیرونی به فتح باء ضبط کرده اند، سمعانی در کتاب الانساب که تقریباً صد سال بعد از وفات ابوریحان تألیف شده گوید «البیرونی بفتح الباء الموحده و سکون الیاء آخر الحروف و ضم الراء بعدها الواو و فی آخرها نون هذه النسبه الی خارج خوارزم فان بها من یکون من خارج البلد و لایکون من نفسها یقال له فلان بیرونی است و یقال بلغتهم انبیژک است(12) و المشهور بهذه النسبه ابوریحان المنجم البیرونی» - انتهی. ابوریحان ظاهراً اوایل عمر خود را در کنف حمایت مأمونیان ولاه خوارزم معروف به خوارزمشاهیه گذرانیده است، خانوادهء مأمونیان ابتدا باجگذار ملوک سامانیه بودند و در فترت بین انقراض سامانیه و استقرار غزنویه یعنی مابین سنهء 384-390 ه . ق. بکلی مستقل گشتند ولی استقلال ایشان چندان طولی نکشید، چه در سنهء 407 سلطان محمود غزنوی بلاد خوارزم را فتح کرد و آنرا به مملکت فسیح الارجاء خود منضم ساخت. ملوک مأمونیان همه علم دوست و هنرپرور بودند و دربار ایشان مجتمع افاضل و میعادگاه علما و حکما بود، ابوریحان چندین سال نیز در جرجان در دربار شمس المعالی قابوس بن وشمگیر که در دو کرّت مختلف از سنهء 366-371 و از سنهء 388-403 حکمرانی جرجان و مضافات آن را نمود بسر برد و کتاب آثارالباقیه را در حدود سنهء 390 به نام آن پادشاه فاضل تألیف نمود، مابین سنهء 400-407 ابوریحان مجدداً بوطن اصلی خود خوارزم معاودت نمود و در دربار ابوالعباس مأمون بن مأمون خوارزمشاه مدتی بزیست، شورش اهالی خوارزم و قتل خوارزمشاه و لشکرکشی سلطان محمود به خوارزم به بهانهء خونخواهی خوارزمشاه و فتح خوارزم تمام را ابوریحان بنفسه مشاهده کرده و در جمیع این وقایع خود حاضر و ناظر بوده است، در فهرست مؤلَّفات عدیدهء ابوریحان ازجمله نام کتابی دیده میشود موسوم به «تاریخ خوارزم» و گویا ابوریحان برحسب عادت خود جمیع اخبار و آ��ار و قصص و حکایات متعلقهء بوطن خود و مخصوصاً وقایع تاریخی عصر خود را که در اغلب آنها خود شاهد عینی بوده در آن کتاب جمع کرده بوده است و این کتاب ظاهراً از میان رفته ولی چند فصل آنرا ابوالفضل بیهقی معروف در آخر تاریخ مسعودی ایراد نموده است(13). باری سلطان محمود در مراجعت بغزنه ابوریحان و سایر افاضل را که در دربار خوارزمشاه بودند در بهار سنهء 408 در مصاحبت خود بغزنه برد. پس از آنکه ابوریحان در غزنه مستقر گردید چندین کرّت بوطن خود خوارزم سفر نمود و در غالب غزوات پادشاه جهانگیر سلطان محمود غزنوی بهندوستان ابوریحان نیز در ملازمت وی همراه بود و در هندوستان با علما و حکمای هندو مخالطت نمود و زبان سانسکریت را بیاموخت و دایرهء معلومات خود را از تاریخ و هیئت و ریاضی و جغرافی و علوم طبیعیه بواسطهء معاشرت با حکمای هند وسعت داد، و درین سفر است که ابوریحان مواد لازمه برای تألیف کتاب معروف خود موسوم به «تحقیق ماللهند من مقوله مقبوله فی العقل او مرذوله» در باب علوم و مذاهب و عواید هند جمع آوری کرده است، و این کتاب در سنهء 1887 م. باهتمام پروفسور ساخائو و بنفقهء حکومت هندوستان در لندن به طبع رسیده است(14). مصنفات ابوریحان به دو زبان است عربی و پارسی و از مطالعهء کتب او واضح میشود که ابوریحان زبان سانسکریت و اندکی از زبان عبری و سریانی می دانسته است ولی از زبان یونانی گویا بهره نداشته و آنچه از کتب یونانیین از قبیل بطلمیوس و جالینوس و اوسیس و غیرهم نقل کرده بتوسط کتب مترجمه به عربی یا سریانی بوده است، ابوریحان معلومات خود را بعلاوهء اخذ از کتب نفیسه ای که اکنون اکثر آنها از میان رفته است غالباً از افواه رجال تلقی میکرده و همواره با رؤسای مذاهب و ادیان مختلفه و علما و حکمای امم سایره مخالطت و معاشرت داشته و در تحصیل اطلاعات و کسب معارف از ایشان از بذل جهد هیچ فروگذار نمی کرده است، و مخصوصاً غالب معلومات بدیعه که در باب تاریخ و تقویم زردشتیان ایران و اهل خوارزم و صغد سمرقند به دست میدهد مسموعات از افواه رجال است نه منقولات از بطون دفاتر و اگر بواسطهء شدت حرص ابوریحان بر تخلید آثار متقدمین نبود قطعاً اکنون اثری از آنها باقی نمانده بود، در عصر ابوریحان غالب هموطنان او هنوز «اهورامزدا» را پرستش می کردند و در اغلب مدن و قصبات آتشکده ها برپا و علمای کیش زردشت را هنوز شیرازهء قدرت و نفوذ بکلی نگسیخته بود این است که ابوریحان را وسایل تحصیل اطلاعات در خصوص اخبار و آثار و تقالید و تعالیم زردشتیان نیک فراهم بوده است، از تضاعیف مصنفات ابوریحان روی هم رفته میتوان مشرب و عقیدهء وی را به دست آورد، ابوریحان دوست «حقیقت» من حیث هی هی بوده است و هیچ چیز را در دنیا بر آن ترجیح نمیداد و ح��یقت را برای هیچ غرض و مقصدی پنهان نمی کرده و در ابطال موهومات و قطع ریشهء خرافات خودداری نداشته و دقیقه ای کوتاهی نمی کرده است، مذهبش مسلمان و مایل بتشیع ولی مسلمانی خشک و خشن و متعصب نبوده است، نسبت به نژاد عرب خراب کنندهء مجد ساسانیان بغض و نفرت شدیدی داشته و در محبت بلکه عشق بهر چیز و هر کس که بنژاد پارسی و ایرانی تعلق داشته بی اختیار بوده است، قوت اسلام در آن ازمنه هنوز بدان پایه نرسیده بوده است که کسی نتواند آشکارا تحصیل مذاهب و ادیان سایره و تقبیح یا تحسین یکی از آنها را بنماید، دقیقی شاعر آل سامان که چندان مقدم بر عصر ابوریحان نبوده در کمال آزادی اینگونه شعر می سرائیده است: دقیقی چار خصلت برگزیده ست بگیتی از همه خوبیّ و زشتی لب یاقوت رنگ و نالهء چنگ می چون زنگ و کیش زرتهشتی. و اندکی بعد از آن یعنی در عصر سلطان محمود غزنوی مث اینگونه شعر البته حیات شاعر را در معرض خطر می انداخته است - انتهی. بیرونی به سال 427 به خواهش بعضی شرح حالی از محمد بن زکریای رازی و فهرستی بر کتب او نوشته و در این وقت از عمر بیرونی 65 قمری و یا 63 شمسی میگذشته و در ذیل این ترجمه باز بتقاضای آن شخص فهرست کتب خود را تا آن سال صورت کرده است و گوید کما افتتحت کلامی بکتب ابی بکر فانی اختمه بما شاهدتک وقتاً تطلب منی من اسماء الکتب التی اتفق لی عملها الی تمام سنه سبع و عشرین و اربعمائه (427 ه . ق.) و قد تم من عمری خمس و ستون سنه قمریه و ثلث و ستون شمسیه... الف - قد عملت لزیج الخوارزمی علله و وسمت المسائل المفیده والجوابات السدیده فی 250 ورقه. ب - و عمل ابوطلحه الطبیب فی ذلک شیئاً یوجب مناقضته فعملت ابطال البهتان بایراد البرهان علی اعمال الخوارزمی فی زیجه 360 ورقه. ج - و عثرت لابی الحسن الاهوازی علی کتاب فی هذا الباب ظلم فیه الخوارزمی فاضطررت الی عمل کتاب الوساطه بینهما فی 600 ورقه. د - و عملت کتاباً و سمیته بتکمیل زیج حبش بالعلل و تهذیب اعماله من الزّلل جاء ثلثه فی 250 ورقه. ه - و کذلک عملت فی السند هند کتاباً و سمیته بجوامع الموجود لخواطر الهنود فی حساب التنجیم جاء ما تمّ منه فی 550 ورقه. و - و هذبت زیج الارکند و جعلته بالفاظی اذ کانت الترجمه الموجوده منه غیر مفهومه و الفاظ الهند فیها لحالها متروکه. ز - و کتاب مقالید علم الهیئه ما یحدث فی بسیط الکره. 155 ورقه للاصفهبد جیلجیلان ابوالعباس مرزبان بن رستم بن شروین. ح - و عملت کتاباً فی المدارین المتحدین والمتساویین و سمیته بخیال الکسوفین عند الهند و هو معنی مشتهر فیما بینهم لایخلو منه زیج من ازیاجهم و لیس بمعلوم عند اصحابنا. ط - و عملت کتاباً و سمیته فی امر الممتحن و تبصیر ابن کیسوم المفتتن اذ کان تعدّی طوره و جهل نفسه فی هذالباب فجاء الکتاب فی 100 ورقه. ی - و عملت بسؤال احد المتبحرین فی التحاویل مقاله و سمیتها باختلاف الاقاویل لاستخراج التحاویل فی 30 ورقه. یا - و بسؤال احد من شکّ فی جداول تعدیل الشمس و لم یهتد لطریق تحلیل حبش لها، مقاله فی التحلیل و التقطیع للتعدیل فی 70 ورقه. یب - فی تهذیب الطریق المحتاج الیها فی استخراج هیئه الفلک عند الموالید و تحاویل السنین و غیرها من الاوقات. مقاله فی 60 ورقه. یج - و للقاضی ابی القاسم العامری مفتاح علم الهیئه فی 30 ورقه تضمن المبادی مجرّده عن الاشکال. ید - و عملت علی هیئه فصول الفرغانی لابی الحسن مسافر (؟) کتاباً سمیته تهذیب فصول الفرغانی فی 200 ورقه. یه - و له کتاباً فی افراد المقال فی امر الاضلال استغرق هذا الفن فی 200 ورقه.(15)یو - و له عند ما بحث عن تسویه البیوت کتاباً فی استعمال دوائر السموت لاستخراج مراکز البیوت فی اکثر من 100 ورقه. یز - و لبعض منجمی جرجان مقاله فی طالع قبه الارض و حالات الثوابت ذوات العرض فی 30 ورقه. یح - و مقاله صغیره فی اعتبار مقدار اللیل و النهار فی جمیع الارض لتعریف کون السنه یوماً تحت القطب بغیر تشکیل. ثم عملت فیما اتصل باطوال البلاد و عروضها و سموت بعضها من بعض: ا - کتاب تحدید نهایات الاماکن لتصحیح مسافات المساکن فی 100ورقه. ب - و کتاب تهذیب الاقوال فی تصحیح العروض و الاطوال فی 200 ورقه. ج - و کتاب تصحیف المنقول من العرض والطول فی 40 ورقه. د - و مقاله فی تصحیح الطول و العرض لمساکن المعمور من الارض. ه - و اخری فی تعیین البلد من العرض والطول کلاهما فی 20 ورقه. و - و مقاله فی استخراج قدرالارض برصد انحطاط الافق عن قلل الجبال فی 60 ورقه. ز - فی غروب الشمس عند مناره اسکندریه فی 40 ورقه. ح - فی الاختلاف الواقع فی تقاسیم الاقالیم فی 20 ورقه. ط - فی اختلاف ذوی الفضل فی استخراج العرض و المیل. ی - و کتاب الاجوبه والاسئله لتصحیح سمت القبله فی 35 ورقه. یا - و ایضاح الادله علی کیفیه سمت القبله فی 25 ورقه. یب - و تهذیب شروط العمل لتصحیح سموت القبل فی 40 ورقه. یج - و فی تقویم القبله بست(16)بتصحیح طولها و عرضها فی 15 ورقه. ید - فی الانبعاث لتصحیح القبله کان فی 45 ورقه. یه - و تلافی عوارض الزّله فی کتاب دلائل القبله. عملت فیما اتصل بالحساب: ا - تذکره فی الحساب و العد بارقام السند والهند فی 30 ورقه. ب - کلاماً یتبعها فی استخراج الکعاب و اضلاع ماوراءه من مراتب الحساب فی 100 ورقه. ج - و کیفیه رسوم الهند فی تعلم الحساب. د - فی انّ رأی العرب فی مراتب العدد اصوب من رأی الهند فیها. فی 15 ورقه. ه - و فی راشیکات الهند فی 15 ورقه. و - و فی سنکلت الاعداد جاء نصفه فی 40 ورقه. ز - ترجمه ما فی براهم سدهاند من طرق الحساب فی 40 ورقه. ح - منصوبات الضرب. و عملت فی الشعاعات و الممر: ا - کتاباً سمیته بتجرید الشعاعات و الانوار(17)��ن الفضایح المدوّنه فی الاسفار. فی 55 ورقه. ب - و مقاله فی تحصیل الشعاعات بأبعد الطرق عن الساعات فی 10 ورقه. ج - فی مطرح الشعاع ثابتاً علی تغیرالبقاع 15 ورقه. د - و تمهید المستقر لتحقیق معنی الممر فی 60 ورقه. و عملت فیها اتصل بالاَلات و العمل بها: ا - کتاباً فی استیعاب الوجوه الممکنه فی صنعه الاصطرلاب فی 80 ورقه. این کتاب ظاهراً پیش از 390 تألیف شده است. ب - و فی تسهیل التصحیح الاصطرلابی و العمل بمرکباته من الشمالی و الجنوبی فی 10 ورقه. ج - و فی تسطیح الصور و تبطیح الکور فی 10 ورقه. د - و فیما اُخرج ما فی قوه الاصطرلاب الی الفعل فی 30 ورقه. ه - و فی استعمال الاصطرلاب الکرّی 10 اوراق. و عملت فیما اتصل بالازمنه و الاوقات: ا - مقاله فی تعبیر المیزان لتقدیر الازمان فی 15 ورقه. ب - فی تحصیل الاَن من الزمان عندالهند فی 100 ورقه. ج - و تذکره فی الارشاد الی صوم النصاری و الاعیاد. فی 20 ورقه. د - فی الاعتذار عما سبق لی فی تاریخ الاسکندر فی 10 اوراق. ه - و فی تکمیل حکایات عبدالملک الطبیب البستی فی مبدأ العالم و انتهائه فی قریب من 100 ورقه. و عملت فی المذنبات و [ ذوات ] الذوائب: ا - مقاله فی دلاله الاَثار العلویه علی الاحداث السفلیه فی 30 ورقه. ب - فی ابطال ظنون فاسده خطرت علی قلوب بعض الاطباء فی امر الکواکب الحادثه فی الجوّ. فی 70 ورقه. ج - و مقاله فی الکلام علی الکواکب ذوات الاذناب و الذوائب. فی 65 ورقه. د - و مقاله فی مضیآت الجوّ الحادثه فی العلو. ه - و مقاله فی تصفح کلام ابی سهل القوهی فی الکواکب المنقضه فی 15 ورقه. و عملت: ا - کتاباً فی تحقیق منازل القمر. فی 180 ورقه. ب - فی الفحص عن نوادر ابی حفص عمر بن الفرخان فی 240 ورقه. ج - و مقاله فی النسب التی بین الفلزّات و الجواهر فی الحجم. فی 30 ورقه. د - و مقاله فی استخراج الاوتار فی الدائره عواص (؟) الخط المنحنی فیها. فی 80 ورقه. ه - و تذکره فی المساحه للمسافر المقوی فی 10 اوراق. و - و مقاله فی نقل خواص الشکل القطاع الی ما یغنی عنه. فی 20 ورقه. ز - و مقاله فی ان لوازم تجزی المقادیر لا الی نهایه قریبه من امر الخطین اللذین یقربان و لایلتقیان فی الاستبعاد. فی 10 اوراق. ح - و مقاله فی صفه اسباب السخونه الموجوده فی العالم و اختلاف فصول السنه فی 45 ورقه. ط - و مقاله فی البحث عن الطریقه المتعرفه المذکوره فی کتاب الاَثار العلویه فی 40 ورقه. ی - المسائل البلخیه فی المعنی المتعلقه بانکسار الصناعه (؟) فی 70 ورقه. یا - الجوابات عن المسائل الوارده من منجمی الهند فی 120 ورقه. یب - والجوابات عن المسائل العشر الکشمیریه. و عملت فیما اتصل باحکام النجوم: ا - کتاب التفهیم لاوائل صناعه التنجیم (و آن بفارسی است و به سال 421 ه . ق. برای ابوالحسن علی بن ابی الفضل الخاصی کرده است. کشف الظنون)(18). ب - و مقاله فی تقسیط القوی و الدلالات بین اجزاء البیوت الاثنَیْعشر فی 15 ورقه. ج - و مقاله فی حکایه طریق الهند فی استخراج العمر. د - و مقاله فی سیر سهمی السعاده و الغیب. ه - فی الارشاد الی تصحیح المبادی اشتمل علی النموذارات. فی 50 ورقه. و - و مقاله فی تبیین رأی بطلمیوس فی السالخداه. فی 7 اوراق. ز - و ترجمه کتاب الموالیدالصغیر لراهممر [ کذا ] . و اما ما یجری مجری الاحماض من الهزل و السخف: ا - فقد ترجمت قصه وامق و عذرا. ب - و حدیث قسیم السرور و عین الحیاه. ج - و حدیث اورمزدیار و مهریار. د - و حدیث صنمی البامیان. ه - و حدیث داذمه و گرامیدخت حهلی الوادی [ کذا ] . و - و حدیث نیلوفر فی قصه دبیستی و بربهاگر. ز - و قافیه الالف من الاتمام فی شعر ابی تمام. ح - و مقاله فی الاستنجار(19) فی قد الاشجار [ کذا ] . ط - و تحصیل الراحه بتصحیح المساحه. ی - و التحذیر من قبل الترک. یا - و القرعه المصرحه بالعواقب. یب - و القرعه المثمنه لاستنباط الضمائر المخمنه. شرح مزامیر القرعه المثمنه. یج - و ترجمه کلب یاره و هو مقاله للهند فی الامراض التی تجری مجری العفونه. و اما فیما اتصل بالعقائد: ا - فعملت کتاباً فی تحقیق ما للهند من مقاله مقبوله فی العقل او مرذوله فی 700 ورقه. این کتاب را به نام عبدالمنعم بن علی بن نوع تفلیسی کرده است و به سال 423 ه . ق. در غزنه بانجام رسانیده است. ب - و مقاله فی عله علامات البروج فی الزیجات من حروف الجمّل فی 15 ورقه. ج - و کلام فی المستقر و المستودع فی 10 اوراق. د - و مقاله فی ناسد یوالهند عند مجیئه الادنی. ه - و ترجمه کتاب شامل فی الموجودات المحسوسه و المعقوله. و - و ترجمه کتاب مامنجل [ ظ: پاتنجل ] فی الخلاص من الارتباک. فاما ما عملته و ذهبت عنی نسخته او سواده فکثیر. مثل: ا - التنبیه علی صناعه التمویه و هی احکام النجوم. ب - و تنویر المناهج(20) الی تحلیل الازیاج. ج - و التطبیق الی تحقیق حرکه الشمس. د - و البرهان المنیر فی اعمال التسییر. ه - و کتاب تنقیح التواریخ و امثال ذلک. و کتب ناقص یا مسودات که هنوز پاک نویس نشده است: ا - القانون المسعودی (لکن آنرا در 421 ه . ق. به نام مسعودبن محمودبن سبکتکین باتمام رسانیده است و آن کتاب در علوم هیئت و نجوم و جغرافیاست). ب - الاَثار الباقیه عن القرون الخالیه(21). ج - الارشاد الی مایدرک و لاینال من الابعاد. د - الکتابه فی المکاییل و الموازین و شرایط الطیار(22) و الشواهین. ه - جمع الطرق السائره فی معرفه اوتار الدائره. و - تصور امر الفجر و الشفق فی جهتی الشرق و الغرب من الافق. ز - تکمیل صناعه التسطیح. ح - جلاء الاذهان فی زیج البتانی. ط - تحدید المعموره و تصحیحها فی الصوره. ی - علل زیج جعفر مکنی بأبی معشر. ابوریحان بیرونی برخلاف بعض دُهات و نوابغ که در عصر خویش خامل ذکر زیسته اند او در حیات خود شهرت و معروفیت بکمال داشته و چنانکه سابقاً دیدیم پادشاهان معاصر او قدر و منزلت او شناخته و هم حکما و دانشمندان عصر علو مقام او را در علم دانسته اند از جمله بدان سان که خود در ضمن فهرست کتب محمد زکریای رازی و کتب خویش گوید حکیمی چون ابونصر منصوربن علی بن عراق مولی امیرالمؤمنین دوازده کتاب خویش به نام او کرده و ابوسهل عیسی بن یحیی المسیحی نیز دوازده کتاب و رساله به اسم او نوشته است. کتب ابونصر منصور عراق برین جمله است: 1 - کتاب فی السموت. 2 - کتاب فی عله تنصیف التعدیل عند اصحاب السند هند. 3 - کتاب فی تصحیح کتاب ابراهیم بن سنان فی تصحیح اختلاف الکواکب العلویه. 4 - رساله فی براهین اعمال حبش بجدول التقویم. 5 - رساله فی تصحیح ما وقع لابی جعفر الخازن من السهو فی زیج الصفائح. 6 - رساله فی مجازات دوائر السموت فی الاصطرلاب. 7 - رساله فی جدول الدقائق. 8 - رساله فی براهین علی عمل محمد بن الصباح فی امتحان الشمس. 9 - رساله فی الدوائر التی تحد الساعات الزمانیه. 10 - رساله فی البرهان علی عمل حبش فی مطالع السمت فی زیجه. 11 - رساله فی معرفه القسی الفلکیه بطریق غیر طریق النسبه المؤلفه. 12 - رساله فی حل شبهه عرضت فی الثالثه عشر من کتاب الاصول. و کتابها و رسائل ابوسهل عیسی بن یحیی این است: 1 - کتاب فی مبادی الهندسه. 2 - کتاب فی رسوم الحرکات فی الاشیاء ذوات الوضع. 3 - کتاب فی سکون الارض او حرکتها. 4 - کتاب فی التوسط بین ارسطوطالیس و جالینوس فی المحرک الاول. 5 - رساله فی دلاله اللفظ علی المعنی. 6 - رساله فی سبب برد ایام العجوز. 7 - رساله فی عله التربته (کذا) التی تستعمل فی احکام النجوم. 8 - رساله فی آداب صحبه الملوک. 9 - رساله فی قوانین الصناعه. 10 - رساله فی دستور الخط. 11 - رساله فی غزلیات الشمسیه. 12 - رساله النرجسیه. و ابوعلی حسن بن علی الجیلی نیز رساله ای موسومهء به من و عن را به نام او کرده است. در این جا بی تناسب نیست مسائلی را که میان ابوریحان و شیخ الرئیس ابوعلی بن سینا طرح شده نقل کنیم(23): سؤال اول که ابوریحان از شیخ الرئیس کرده: گوید که چون فلک از مرکز حرکتی ندارد و هم بسوی مرکز حرکتی ندارد بدان دلیل ارسطاطالیس خفّت و ثقل را در فلک اعتقاد نکرده است ولی آن دلیل برای ارسطاطالیس وفا بمقصود ندارد چه متصور است من حیث التوهّم والامکان فلک را ثقلی باشد ولی ثقل آن موجب حرکت و میل بجانب مرکز نباشد زیرا که هر جزء از اجزاء فلک با یکدیگر متشابه هستند بعد از فرض ثقالت در آنها هرگاه بالطبع بجانب مرکز متحرک شوند هیئت اتصالیهء آنها ممانعت خواهد شد و هم بواسطهء آن هیئات در حول مرکز واقف خواهند بود و نیز متصور است که فلک را خفّتی باشد ولی خفّت آن موجب حرکت و میل آن از مرکز نباشد زیرا که این حرکت وقتی متصور است که اجزای فلک از یکدیگر جدا و متفرق شوند و هم در خارج فلک خلائی موجود باشد تا آن اجزاء در آن خلا متحرک شوند یا متمکن آیند و چون در نزد ما مبرهن و محقق شده است که تفرق اجزای فلک ممتنع و هم وجود خلا محال است لاجرم فلک مانند جرم ناریست که خود محصور و مجتمع در مکانی باشد که خروج آن از آن مکان غیرممکن است، حاصل آنکه خفّت و ثقل فلک مستلزم آن محالات که پنداشته است نخواهد بود (پس از مطاوی این عبارت ظاهر گشت که ابوریحان را از اعتقاد خفّت و ثقل فلک انکار و امتناعی نیست و از لوازم آن عقیدت آن است که برحسب اقتضای خفّت و ثقل فلک مبدأ میل مستقیم تواند بود و با آنکه حرکت مستدیره از آن مشاهدت میشود لازم آید که فلک مبدأ میل مستقیم و میل مستدیر باشد و جسم واحد مبدأ دو حرکت مختلفه بالذات بشود فلهذا ابوریحان از آن ایراد وارد تفصی جسته گوید) و اما حرکته المستدیره فقد یمکن اه، یعنی ممکن است که فلک بالذات و بالطبع مبدأ حرکت مستقیمه بود و بالقسر و العرض مبدأ حرکت مستدیره باشد چنانکه در کواکب این معنی موجود است چه بالذات از مشرق بمغرب روند و بالقسر از مغرب بمشرق آیند(24) و اگر کسی گوید که کواکب را حرکت عرضیه اص نباشد زیرا که آنها جز حرکت مستدیره حرکت ندارند و در حرکات مستدیره تضادی نیست تا آنکه بگوئیم یکی بالذات و دیگری بالقسر است، پس در جواب گوئیم تمویه و تدلیس در قول چنین معترض واضح و روشن است چه هر دانا میداند که از برای جسم واحد دو حرکت طبیعیه ممکن نیست که یکی بجانب مشرق و دیگری بجانب مغرب باشد پس در این صورت منظور معترض تشاجر در لفظ بوده است با اتفاق در معنی زیرا که معترض موافقت دارد با ما در جمع نبودن دو حرکت مستدیرهء مختلفه در جسم واحد من حیث الذات و الطبیعه که این عین معنی ضدیت است ولی انکار و امتناع دارد در چنین مقام از استعمال لفظ ضد و این نزاعی است در اصطلاح پس باید بمعانی رجوع نمائیم. جواب شیخ الرئیس: مقصود و مطلوب ما آن است که معلوم کنیم که فلک نه خفیف است و نه ثقیل خدایت یاری کند که در آن باب با ما یاری کردی و معاونت آوردی چه خود مقدماتی بیان کردی و در طی آنها مسلم داشتی که فوق فلک موضعی نیست تا بجانب آن حرکت نماید و هم ممکن نیست بسوی تحت متحرک شود از جهه اتصال اجزاء آن. من خود مزیداً علیهذا میگویم که فلک نمیتواند بجانب تحت متحرک شود و هم در تحت فلک موضع طبیعی نیست که بتواند در آنجا متمکن گردد امتناع و استحالهء آن امر بمثابهء این است که هرگاه اتفاق و افتراق آنرا که از محالات است روا دانیم معهذا ممکن نیست که آن حرکت بوجود آید زیرا که آن حرکت بواسطهء مدافعت و مزاحمت مؤدی میشود بانتقال و خروج جمیع عناصر از مواضع طبیعیهء خود و این را معالم الهیه جائز نمیدارد و دلایل طبیعیه ممکن ��میشمارد و با وجود آنها مؤدی میشود بر اثبات خلا و این در مذهب طبیعیین محالست پس از برای فلک نه در تحت و نه در فوق موضعی طبیعی نیست که فلک بجانب او حرکت نماید نه بالفعل و الوجود و نه بالامکان و الوهم، زیرا که جواز این حرکت مؤدی میشود بر محالات شنیعه و قبیحه که بیان کردیم یعنی حرکت عناصر مجموعاً از مواضع طبیعیهء خود و هم مؤدی میشود بر وجود خلا و باطلتر از شی ء که امکان وجود آن بالفعل و بالوهم و بالامکان متصور نیست چه خواهد بود پس خود تسلیم داشتی که از برای فلک در فوق و تحت موضع طبیعی نیست و چون این معنی ترا مسلم گشت از ترتیب مقدماتی گزیر نباشد پس صغرائی قرار داده گوئیم که فلک جسم است و بنابر قول حکما هر جسم را موضعی طبیعی است پس بحکم نوع اول از شکل اول چنین نتیجه حاصل میشود که فلک را موضع طبیعی است سپس قیاس وضعی منفصلی ممهد و مرتب داشته گوئیم موضع طبیعی فلک یا فوق است یا تحت است یا در موضعی است که خود بالفعل در آنجاست بعد از آن بقانون قیاس استثنائی فوق و تحت را خارج میکنیم پس نتیجه میدهد که موضع طبیعی فلک موضعی است که بالفعل در آنجاست و هر چیزی که در موضع طبیعی خود است نه خفیف است بالفعل و نه ثقیل و فلک در موضع طبیعی خود است پس فلک نه خفیف است و نه ثقیل و ما خود برای اثبات این مدعا که هرچه در موضع طبیعی خود است خفّت و ثقل ندارد برهان آوریم اما در باب خفیف گوئیم که خفیف عبارت از چیزیست که حرکت نماید بسوی موضع طبیعی خود صعوداً و ممکن نیست چیزی که در موضع طبیعی خود است بسوی موضع طبیعی صعود نماید زیرا که با وجود آن ایرادات و محالات شنیعه شناعتی دیگر وارد میشود و آن این است چیزی که در موضع طبیعی خود است در موضع طبیعی خود نباشد و هذا خلف. و اما در باب ثقل گوئیم که ثقیل عبارت از چیزیست که بالطبع بجانب سفل حرکت نماید و اسفل خود موضع طبیعی ثقیل است زیرا که چیزی که حرکت طبیعی نماید بموضعی پس حرکت آن متحرک بموضع طبیعی خود خواهد بود و بیان اول را اعادت دهیم و گوئیم هر چیزی که در موضع طبیعی خود باشد ثقیل بالفعل نخواهد بود پس زمانی که این سخن را با آن نتیجتین مقدمتین منضم نمودیم حاصل میشود از مجموع مقدمتین اینکه هر چیزی که در موضع طبیعی خود باشد نه ثقیل است بالفعل و نه خفیف و ثابت شد که مقدمهء ثانیهء صغری که فلک در موضع طبیعی خود است حق است و چون نظم منتج است پس نتیجه صحیح است و آن نتیجه این است که فلک خفیف و ثقیل نیست بالفعل و نیز بالقوه و الامکان و برهان این مطلب که فلک بالقوه و الامکان نیز خفیف و ثقیل نیست آن است که هر خفیف و ثقیل بالقوه خفّت و ثقل که از برای او ثابت کردند یا در تمام و مجموع آن شی ء است یا در اجزاء آن شی ء است نه در مجموع و تمام آن و اما خفّت و ثقل که در تمام و مجموع پیدا شده مثل اجزاء عناصر که در مواضع طبیعیهء خود متمکن و مستقرند پس آنها اگرچه بالفعل خفیف و ثقیل نیستند ولی بالقوه دارای خفّت و ثقل خواهند بود چه ممکن است بحرکت قسریه از مواضع خود دور شوند و بعد از آن بمواضع طبیعیهء خود عود نمایند و اما خفّت و ثقل که در اجزاء آن شی ء است نه در تمام و مجموع آن مثل کلیات عناصر زیرا که آنها برحسب کلیت [ نه ] خفیف میباشند و نه ثقیل چه حرکت مستقیمه در کلیات عناصر غیرمتصور است (؟) فبالضروره بواسطهء کرویت هرگاه نصفی از کرات عناصر صاعداً متحرک باشد لاجرم نصف دیگر هابطاً متحرک خواهد بود و آنچه بر عدم خفّت و عدم ثقل کلیات عناصر اقامت کردم اندکی از بسیار و یسیری از کثیر است و هر وقت خفّت و ثقل در عناصر اطلاق شود منظور اجزاء آن است نه کلیات آنها پس گوئیم هرگاه در فلک خفّت بالقوه و ثقلی باشد ناچار یا در کلیهء آن خواهد بود یا در اجزاء آن اما در کلیهء آنها متصور نباشد چه حرکت بجانب سفل و فوق از کلیات فلک مسلوب و منتفی است و در این استدلال بیانات کافیهء آن دانشمند را محل اعتماد و تمسک دانسته بدان مشروحات اکتفا کردیم و اما در اجزاء آن نیز خفّت و ثقل موجود نداند زیرا که خفّت و ثقل وقتی متصور شود که اجزای فلک باقتضای حرکت طبیعیه بمواضع طبیعیهء خود متحرک شوند و آن اجزا که به مواضع طبیعیهء خود میگرایند بر دو گونه متصور شود نخست آنکه از موضع طبیعی خود مقسور [ و ] مهجور شده لاجرم بموضع طبیعی خود معاودت مینماید دوم آنکه در غیر موضع طبیعی تولد یافته بموضع طبیعی میل نموده تا در آن موضع متمکن گردد مانند جزء ناری که از دُهْن تولد یافته بجانب فوق متوجه و متحرک میگردد و هرگز ممکن و مقدور نیست که جزوی از فلک از مواضع طبیعی خود بالقسر خارج شده باشد سپس بموضع خود معاودت کند و این معنی بس محالست چه مستلزم آن است که محرک آن جزء را از موضع خود خارج نماید و از قوهء امکانیه بیرون است که جزوی از فلک بالقسر از جای خود حرکت کند چه لازم است که آن متحرک را محرکی خارج از ذات آن موجود باشد و آن محرک خارجی از این دو خارج نیست چه یا جسم است یا غیر جسم و اما محرک خارجی که خود غیر جسم است از این دو بیرون نیست چه یا طبیعت است و یا عقل فعال و یا علت اولی و هیچیک را تحریک قسری روا نباشد اما طبیعت با اندک تأمل این معنی روشن گردد که خود جزء فلک را محرک بالقسر نتواند بود و اما علت اولی [ و ] عقل فعال در نزد علماء علم الهی واضح و لایح است که آنها را اینگونه تحریک در عقدهء امتناع است و اما محرک جسمیه در صورت امکان بحکم وجوب بایستی اسطقسی از اسطقسات و یا مرکبی از آنها باشد چه جسمی جز این خمسهء بسیطه (چهار عنصر و فلک) یا مرکبی از چهار عنصر موجود نباشد. بالجمله این معنی پوشیده نیست هر جسم که خواهد محرک بالذات شود و فعلش بالعرض نباشد باید منفعل و متحرک را تماس نماید این مسئله در مقالهء اولی از کتاب کون و فساد محقق و مبرهن شده است. الغرض ممکن نیست که محرک خارجی جزوی از فلک را حرکت دهد جز در وقتی [ که ] با او بالقسر یا بالطبع تماس و اتصال یابد و اما تماس بالقسر وقتی دست دهد که قاسر دیگری آنرا محرک شده بفلک متصل کند و آن قاسر را نیز محرک دیگری باید که خود بالطبع اولین محرکات باشد و اما تماس بالطبع پس آن هم بر دو گونه است یا نار بسیطه است و یا مرکبی است که اجزاء ناریهء او غلبه دارد اما نار بسیطه پس ممکن نیست که بتواند جزوی از فلک را حرکت دهد چه جسم ناری در جمیع جوانب با جسم فلکی ملاقی و مماس است در این صورت تحریک جزء معین مخصوص ترجیح بلامرجح خواهد بود دفع ایراد را این سخن تواند نمود که قائل شویم در جزء متحرک ضعفی پدید آمده است که آن ضعف مایهء انفعال و قبول اثر شده است و این معنی واضح است که ضعف خودبخود پدید نیاید و از ذات فلک ناشی نباشد پس لاجرم آنرا مؤثر خارجی باید نقل کلام بمؤثر خارجی کنیم و گوئیم آن مؤثر یا بالقسر است یا بالطبع و اما مرکبی که غالب باشد در آن اجزاء ناریه چون بکرهء اثیر برسد بنار صرفه مستحیل گردد و ممکن نیست که بجرم فلک بپیوندد چنانچه مشاهدت میشود از شهب و اگر بطؤی در استحاله رود و دیرتر مستحیل شود باز وصول و تماس آن بجسم فلک غیرمقدور است زیرا که اجزاء ارضیهء ثقلیه که با اوست مانع است از صعودش بذروهء اعلی چه اجزاء ارضیه مادامی که محترق نشود و بنار صرفه مستحیل نگردد هرگز بفلک اتصال نتواند یافت و هر کس را ادنی تدرّبی است داند که از برای نار صرفه و غیر صرفه مجاورت احیاز سایر عناصر ممکن و متصور است ولی سایر عناصر را تمکن در حیّز نار و وصول فلک غیرجایز است و اما اسطقسات اخر پس کلیات آنها را تماس فلک جایز نیست زیرا که کلیات آنها چنانچه بیان کردم از مواضع طبیعیهء خود منتقل نمیگردند و اما مرکبات و اجزاء اسطقسات تا محترق نشوند و نار صرفه نگردند بفلک واصل نتوانند شد و نار را اگرچه بالفعل با فلک اتصال حاصل است ولی او را هم چنانچه یاد کردیم در فلک فعلی و تأثیری نیست و برهان اینکه نار، ملاقی خود را از لباس خود عاری ساخته و از صورت خود تغییر میدهد و تفتیح و تفریق می آرد این است که نار حار بالفعل است و حد حار این است که ممازج با جنس خود و مباین با غیر جنس است، تفریق می کند مختلفات را و جمع می کند متوافقات را پس زمانی که نار بر جسم منفعل قوی باشد تفریق میکند مرکبی را که از اجزاء مختلفه ترکیب یافته اند و خود محض ممازجت بطبیعت ممازج منقلب نمی گردد ولی او را بطبیعت خود منقلب می سازد و اما عنصر بارد قوت نار را ندارد و شکی نیست در اینکه حار اشد اشیاء است فعلاً و اقوای اشیاء است تأثیراً و چیزی که مستقر است در حیّز طبیعی خود اقوای جنس خویش است و کلی قویتر است از جزئی پس این معنی روشن گشت که عنصر ناری مادامی که در موضع طبیعی خود باشد هر جزئی که به آن ملاقی و مماس شود آنرا به طبیعت خود مستحیل سازد در این صورت واضح و لایح است که هرگاه مرکبی با آن ملاقی شود اجزاء آن را نیز بخود مستحیل مینماید پس ظاهر و واضح باشد از این مقدمات که ممکن نیست برای جزئی اسطقسات و مرکب آنها وصول بر جرم فلک و زمانی که واصل نشد مماس نخواهد بود و در صورتی که مماس نباشد تأثیری نخواهد کرد پس نیست شیئی از جزئیات و نه از مرکبات که مؤثر در فلک تواند شد و در صورتی که کلیات و جزئیات اجسام چه بسایط چه مرکبات که غیر افلاک باشند در فلک تأثیر نتوانند نمود و انفعال جسم فلک هم بخودی خود ممکن نباشد از آنروی استثناء ایجاب مقدم که غیر فلک را تأثیری در فلک نیست حق است پس نتیجه ای که ممکن نیست فلک را که منفعل شود و متحرک شود بالقسر صحیح است و حق است پس فلک نه خفیف است و نه ثقیل بالقوه نه در کلیه اش و نه در اجزائش و ثابت کردیم چنانچه خفیف و ثقیل نیست بالقوه هکذا ثقیل و خفیف بالفعل هم نیست پس فلک خفیف و ثقیل نیست علی الاطلاق و این چیزیست که اراده نموده بودیم بیان او را و چون برحسب براهین صحیحه مدلل و مبرهن داشتیم که فلک خود بالفعل خفیف و ثقیل نیست و هم بالقوّه خفّت و ثقل را نشاید اینک با آن دانشمند در این طریق مماشاه مسلوک داشته گوئیم اگر ترا هوای آن است که بر فلک نام خفیف دهی رخصت و اجازت خواهد بود چه هر جسم که بر جسم دیگر طافی شود و بر فراز آن جای گیرد از اطلاق نام خفیف بر آن باکی نباشد و از آنروی توانی گوئی که فلک اخفّ اجسام است بعد از آن گوئیم در طی سخنان خویش چنین آوردی که حرکت مستدیرهء فلکیه ممکن است مر آنرا طبیعیه نباشد بلکه عرضیه ای باشد مثل حرکت عرضیهء کواکب چنانچه کواکب برحسب حرکت طبیعیه از مغرب بمشرق روند و باقتضای حرکت عرضیه از مشرق بمغرب آیند و باین قول خود اعتراض آوردی که حرکت کواکب حرکت مستدیره است و چون حرکات مستدیره با هم متضاد نیستند باید همه طبیعی بوده عرضی نباشند و در جواب این اعتراض اثبات ضدیت مابین حرکات مستدیره نمودی اما اعتراض تو از اول بیجا بوده است زیرا که کسی که حرکات مستدیره را طبیعی میداند دلایل دیگر بر این مطلب دارد نه از بابت عدم تضاد اثبات این مطلب میکند و اما اینکه در جواب آن اعتراض مابین حرکات مستدیره خود اثبات تضاد نمودی پس مخدوش و بیمعنی است زیرا که ضدیت مابین حرکاتیست که با هم در واقع بحسب جهه اختلاف داشته باشند و اختلاف جهه در فلک برحسب واقع نیست بلک بحسب فرض است چنانچه ما در جهات سته شمرده ایم که جهت فوق را با جهه تحت تقا��ل بدان سبب است که مرکز با محیط در واقع تغایر و تباین دارند اگر مرکز با محیط در واقع مختلف نمیشدند و تغایر واقعی نداشتند ما خود حرکت از مرکز را نیز ضد حرکت بسوی مرکز نمی شمردیم. سؤال دویم: ارسطاطالیس چرا اقوال قرون ماضیه و مقالات احقاب سالفه را در باب فلک حجت قویه شمرده و طوری که ایشان یافته و فهمیده اند معتمد و موثق دانسته و در دو موضع از کتاب خود در اثبات فلک و دوران آن به اقاویل ایشان تمسک جسته اگر کسی متعصب و مصرّ بر باطل نباشد نبایستی بر آن مقالات بدان مثابه اعتماد جوید چه اقاویل ایشان نامعلوم است و معلوم نمیشود از مقدار فلک مگر چیزی که خیلی کمتر از آن است که اهل کتاب گویند و چیزهائی که حکایت میشود از اهل هند و سایر امم در باب جبال بعد از تتبع و تحصیل ظاهرالبطلان است زیرا که ایشان مشهودات خود را ضبط نموده اند و چنان دانسته اند که آنچه دیده اند همواره بدان حالت بوده و خواهد بود با آنکه بالمعاینه مکشوف گردیده است که آن جبال از طرق حوادث بر یک حال نمانده اند و دفعهً واحده یا بمرور ایام در آنها اختلاف و اختلال پدید آمده است پس نمیتوان حالات و کیفیاتی که عندالمشاهده از برای ما مشهود بوده است [ مؤبد ] و مستدام شمرده شود پس شهادت اهل هند و سایر امم که دربارهء جبال بیان کرده اند بعینها شهادتیست که احقاب سالفه در باب افلاک بیان نموده اند(25). جواب شیخ الرئیس: باید دانست که ارسطو اقوال سلف را از بابت اقامهء برهان بیان نکرده است بلکه محض مناسبت در خلال کلمات خویش از ایشان عباراتی آورده است علاوه بر این امر افلاک مثل امر جبال نیست زیرا که امم سالفه کلیات جبال را در حالتی که مصون و محفوظ از حوادث [ بوده ] مشاهده نموده اند ولی جزئیات آنها را اختلافات بهم رسیده و بعضی بر بعضی متراکم گردیده و اشکال آنها منهدم گشته و بالاتر از استشهاد ارسطو بر اقوال سلف استشهادیست که فلاطون در کتب خود در باب سیاسات و غیرها آورده است و بالجمله چنین پندارم که تو خود آن اعتراض را از یحیی نحوی فراگرفته باشی زیرا که او محض دوستی نصاری با ارسطو دشمنی میکرد و محض موافقت آنها با او مخالفت میورزید ولی هرگاه کسی در آخر کتاب کون و فساد که از مؤلَّفات یحیی است با نظر دقت تأمل کند روشن و واضح میگردد که او را در آن مسئله که با ارسطو آغاز خلاف کرده است نهایت وفاق و اتفاق است و یا آنکه آن اعتراض را از محمد بن زکریای رازی فراگرفته باشی که او زبان درازی و یاوه سرائی ورزیده است و از پیشهء خود که دیدن ابوال و برازات است دست کشیده و در بیان الهیات که بیش از اندازهء اوست قدم نهاده است بدیهی است هرکس از شأن و رتبهء خویش تجاوز کند خود را رسوا و جهل خود را آشکار نموده است (و) نیل مقصود برای او غیرمقدور باشد و باید دانست اگرچه ارسطاطالیس فرموده که عالم را بدوی نیست ولی مرادش نه این است که عالم را فاعل و موجدی نیست بلکه مرادش آن است که فاعل و موجد عالم منزه از تعطیل و تسویف است و این محل جای ذکر اینگونه مطالب نیست و اما اینکه گفتی اگر کسی متعصب نباشد اصرار (بر) باطل ندارد این خشم و خشونت از مانند تو دانشمندی قبیح و نارواست زیرا که مطلب خالی از دو وجه نیست یا آنکه بر معنی اقوال ارسطو احاطت و اطلاع یافته و یا آنکه آگاه نگردیده ای اگر واقف و مطلع نگشته ای پس تحمیق و استخفاف تو بهیچوجه محل و موقع نخواهد داشت و اگر اِشعار و آگاهی یافته باشی بایستی عقل شریف ترا از اینگونه سخنان منع نموده باشد و گفتار و کرداری که عقل نموده باشد و گفتار و کرداری که عقل از آنها نهی دارد ناسزا و نارواست و از مانند تو دانشمند شایسته و سزاوار نباشد - انتهی. سؤال سیم ابوریحان: ارسطوطالیس فرموده است که جهات جز شش نباشند و سالک آن منهاج از راه صواب زیاده دور افتاده چه ما بطلان آن عقیدت را از شکل مکعب واضح و روشن مینمائیم چه مکعبی در میان آوریم و بر هر سطحی از سطوح ششگانهء او مکعبی نهیم پس شش مکعب از شش جهه با شش سطح آن تماس کنند ولی چنان نیست که جمیع اجزاء آن یک مکعب پوشیده مانده باشد بلکه ممکن است بیست مکعب دیگر در میان آوریم و با مکعب اولین از جهت اضلاع و زوایا متماس گردند چه مابین هر دو سطح فصل مشترک خط است و مابین هر دو خط فصل مشترک نقطه است و این معنی واضح و روشن است که آن شش مکعب جز بر سطوح ششگانه تماس نکردند و خطوط و نقاطی از اولین مکعب بلاتماس مانده است پس ممکن است که بیست مکعب از بیست جهت دیگر با اضلاع غیرمتماسهء آن تماس نمایند لاجرم مجموع آن مکعبات بیست و هفت میشود پس چرا ارسطوطالیس جهات را در شش انحصار داده است. و هم بر ارسطاطالیس ایراد دیگر وارد آید چه از برای هر جسم جهات سته قائل شده است با آنکه در کره جز سطح واحد نباشد و جهات در سطح واحد متصور نگردد. جواب شیخ الرئیس: جهات ذاتیهء جسم من حیث هو جسم مایحاذی سطوح وی نیست و مایحاذی آن جهات فرضیه باشند زیرا که جهات سته که مقصود فلاسفه است عبارت است از جهاتی که محاذی باشد با نهایات طول و عرض و عمق زیرا که به برهان تناهی، اجسام متناهی است چنانکه در مقالهء ثالثه از کتاب سماع طبیعی در ذکر لانهایه محقق گشته پس این معنی از جملهء ضروریات است که طول و عرض و عمق جسم متناهی است پس بالضروره ازبرای هر یک از خط طول و عرض و عمق [ دو ]نهایت پدید آید و جملهء آنها شش جهت بوده و محاذی آنها زیاده از شش نخواهد بود و چون ثابت گردید که خط طول را دو نهایت است پس نهایتی که محاذی مرکز عالم است سفل گویند و مقابلش را علو نامند و ازبرای جهات اربعهء باقیه در هر جسم اسمی نیست بلکه اسم بجسم حی اختصاص دارد پس آن جهت که حرکت قویه از او ظاهر شود یمین گویند و مقابل آن جهه را یسار نامند و جهتی را که محاذی نهایهء عمق جسم است از جانبی که انتقال و رؤیت بصری از آن جهه است امام و مقابلش را وراء و خلف میگویند و در هر جسمی این جهات سِتّ بالضروره موجود است ولی آن اسامی مخصوصه بجسم ذیروح اختصاص دارد اما اینکه گفتی کره را با آنکه جسم است جهاتی نیست بسی ناصواب است زیرا که اگر کره جسم باشد ازبرای او طول و عرض و عمق خواهد بود و بالضروره متناهی است و ازبرای هر سه از اینها دو نهایت باشد که جملهء آنها شش جهه است و جهاتی که محاذی شش نهایت باشند بالضروره شش خواهند بود پس از تقریر و بیان ما این شکل بوجود آید: ان الکره جسم و کل جسم له طول و عرض و عمق و کل واحد من هذه الثلث له نهایتان فللکره نهایات سِتّ فلها جهات سِتّ و چون مقدم حق است پس توالی مجموعاً حق و نتیجه هم حق خواهد بود و چگونه ممکن است که جهه ذاتیهء جسم مایحاذی سطح او باشد و معلوم است که ازبرای کره جهاتی است از جوانب او که بالمشاهده مختلف است چنانچه جهه قطب شمالی آن غیر از جهه جنوبی و مشرق و مغرب خواهد بود و هکذا هر جهه آن غیر از جهات دیگر است پس در کره جهه واحده نیست نه بالذات نه بالعرض و اما اینکه بالذات نباشد چه روشن داشتیم که کره جسم است و هر جسم را جهات سته است و اما اینکه بالعرض نباشد چه واضح کردیم که جهت جنوب آن غیر از سایر جهات آن است و اما بعضی اشکال که آنها را زوایا و اضلاع است مانند مخروط و اسطوانه اگرچه آنها را بالفعل جهات سته نباشد ولی میتوانیم آنها را بتسطیح درآوریم و بعد از تسطیح صاحب جهات شوند پس آن اشکال اگرچه بالفعل صاحب جهات نیستند ولی بالقوه و العرض دارای آنها خواهند بود. بالجمله غرض از جهات سته همان است که فلاسفه گفته اند و آن در هر جسم موجود است چه آن جهاتیست که محاذی باشد با نهایات ابعاد ثلاثه و مقصود فلاسفه هم از جهات اینست. سؤال چهارم ابوریحان: چرا تشنیع کرده است ارسطاطالیس بر قول متکلمین که اجسام را از اجزاء لایتجزی مرکب دانند و از چه راه پسندیده است قول حکما را که اجسام را الی غیرالنهایه قبل انقسام میشمارند با آنکه شنایع اقوال حکما زیاده از فضایح عقاید متکلمین است چه بنابر قول حکما که جسم را متصل واحد و منقسم الی غیرالنهایه میدانند لازم می آید که متحرک سریع لاحق متحرک بطی ء سابق را ادراک نکند چه ادراک لاحق مر سابق را بر این معنی موقوف و موکول است که لاحق مسافت مابین را قطع کند تا خود با سابق بپیوندد و قطع آن مسافت مستلزم قطع اجزاء مسافت است و با آنکه آن مسافت اجزاء غیرمتناهیه است چگونه متصور میشود که قطع گردد پس لازم آید که هیچ لاحق بسابق نرسد. اینک در این مورد چون لازمست، اثبات آن را مثالی آوریم هرگاه مابین شمس و قمر بعدی مفروض و معین شود و هر دو در آن بعد متحرک باشند نبایستی قمر شمس را ادراک نماید باآنکه سیر قمر از سیر شمس بسی اسرع است و حال آنکه نه چنین است بلکه بالمعاینه مشهود است که قمر شمس را ادراک نموده از وی میگذرد اگرچه بر قائلین جزء لایتجزی نیز شنایع و قبایحی وارد می آید چنانچه در نزد مهندسین معروف و مضبوط است ولی آنچه بر حکما وارد آید شنیع تر است از آنچه بر متکلمین وارد میشود پس چگونه از واردات این دو فرقه خلاصی توان یافت؟ جواب شیخ الرئیس: ارسطاطالیس در مقالهء سادسه از کتاب سمع الکیان فرموده است که اشیاء متصله مانند جسم و سطح و طول و حرکت و زمان و امثال آنها از اجزاء لایتجزی مرکب نباشد و بر اثبات آن مدعا براهین قطعیهء منطقیه بنحوی که مزیدی بر آنها نتواند بود اق