«لغت نامه دهخدا»
[اَ خوی / خی تَ] (ص مرکب، ق مرکب) بیخود. بیهوش. مغمی علیه : بفرمود تا داروی هوش بر [ منیژه ] پرستنده آمیخت با نوش بر بدادند و چون خورد شد مرد [ بیژن ] مست ابی خویشتن سرش بنهاد پست.فردوسی.