«لغت نامه دهخدا»
[اَ دَ فَ] (اِ)(1) علتی است که در پوست بدن آدمی بهم میرسد و آنرا داد گویند و بعربی قوبا خوانند. (برهان قاطع). نام علتی است که سبب آن دو چیز بود یکی خلط بد اندر تن، دوم قوهء طبیعت. و خلط بد نیز دو گونه است یکی خلطی بود تیز و رقیق یا خلطی بود غلیظ و سودائی که با خون آمیخته و قوت طبیعت اخلاط بد را از اندامهای شریف بازمیدارد و بظاهر پوست دفع می کند و آنرا بریون و اگریون نیز نامند و به تازی قوبا و بهندی داد گویند. (جهانگیری). قوباء. (ذخیرهء خوارزمشاهی) (منتهی الارب). زرده. زرده زخم(2). حزازه. بریون. (ذخیرهء خوارزمشاهی). اگریون. داد. (برهان). سودا. گوارون. وِلین. اندوب. اندوج. جرب رطب. سودای رطب: قَلَه؛ چرکی اندام و چرکین و زرد شدن آن و داغ داغ شدن پوست از بسیاری ادرفن. فُوّه؛ داروئی است روشن کنندهء پوست از هر گونه داغ مانند پیسی ابیض و ادرفن. قَرَهَ قَرهاً؛ داغ داغ شدن پوست از بسیاری ادرفن. طُلی؛ زخمی است مانند ادرفن. (منتهی الارب). (1) - Impetigo. (2) - کلمهء ادرفن چنانکه در متن دیده شد گاهی بمعنی جرب یا سوداء رطب و گاه بمعنی زرده و زرد زخم آمده است.