«لغت نامه دهخدا»
[اُ ذُ] (ع اِ) گوش: گر شنیدی اذن کی ماندی اذن یا کجا کردی دگر ضبط سخن.مولوی. - اُذُن بَسْطاء؛ گوش کلان و پهن. - اذن خرباء؛ گوشی شکافته. (مهذب الاسماء). - اذن خرقاء؛ گوشی سوراخ کرده. (مهذب الاسماء). - اذن واعیه؛ گوش شنوا. || گوشی که نیکی شنود. || قبضهء شمشیر و کمان. دسته و گوشهء هرچیز که بدان در دست گیرند. || جاء ناشراً اُذُنیه؛ آمد طامع و امیدوار. || لبس اُذُن؛ تغافل. اعراض. روی گردانیدن. ج، آذان. || (ص) مرد سخن شنو. خوشباور. آنکه گفتار همه درست و راست گیرد و عمل کند. شنوا. آنکه سخن هر کس شنود. خوش شنوا. خوش شنوائی که هرچه بگویند بشنود. قوله تعالی: و یقولون هو اذن (قرآن 9/61)؛ ای یقبل کل مایقال له کالاذن السامعه. (مهذب الاسماء). و به این معنی واحد و جمع یکسانست. (منتهی الارب).