هزیمتی

«لغت نامه دهخدا»

[هَ مَ] (ص نسبی)شکست خورده. هزیمت شده. (یادداشت به خط مؤلف) :
راست گفتی هزیمتیّ شهند
خسته و جسته و فکنده سپر.فرخی.
بدین ره اندر چندانکه مرد سیر شود
نه زاد یابد مرد هزیمتیّ و نه نان.فرخی.
همی شدند به بیچارگی هزیمتیان
شکسته پشت و گرفته گریز را هنجار.
عنصری.
هزیمتیان چون به دیه رسیدند آن را حصار گرفتند. (تاریخ بیهقی).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر