هستو

«لغت نامه دهخدا»

[هَ] (اِ) دانه و استخوان میوه ها را گویند، مانند دانهء زردآلو و شفتالو و غیره. (برهان). هسته. خستو. خسته. (حاشیهء برهان چ معین). || حق و درستی و حقایق اشیاء. (برهان) (جهانگیری). || (ص) خستو. (حاشیهء برهان چ معین). شخصی را نیز گویند که اقرار و اعتراف به چیزی کند. (برهان). مقر. معترف. خستو. (یادداشت به خط مؤلف) :
بر فضل او گوا گذراند دل
گرچه گوا نخواهند از هستو(1).
فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 454).
به هستیش هستو(2) شوی از نخست
یکییش را زآن بدانی درست.اسدی.
رجوع به خستو شود.
(1) - در دیوان فرخی: خستو.
(2) - در گرشاسبنامه: خستو.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر