هم پهلو

«لغت نامه دهخدا»

[هَ پَ] (ص مرکب) شریک و همتا و حریف و انباز. (آنندراج). || همخوابه. (آنندراج). || (حرف اضافهء مرکب) کنار. جوار :
نهادند هم پهلوی هر دو تخت
دو خدمتگرِ هر دو بدکام وبخت.فرخی.
به سامره بمرد... به عهد معتمد اندر و هم پهلوی پدرش دفن کردند. (مجمل التواریخ و القصص). به گور کردندش هم پهلوی معتز. (مجمل التواریخ و القصص). || به قیاس. برابر. نسبت به :
سرو بالادار هم پهلوی مورْد
چون درازی در کنار کوتهی.منوچهری.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر