«لغت نامه دهخدا»
[هَ پَ] (ص مرکب) شریک و همتا و حریف و انباز. (آنندراج). || همخوابه. (آنندراج). || (حرف اضافهء مرکب) کنار. جوار : نهادند هم پهلوی هر دو تخت دو خدمتگرِ هر دو بدکام وبخت.فرخی. به سامره بمرد... به عهد معتمد اندر و هم پهلوی پدرش دفن کردند. (مجمل التواریخ و القصص). به گور کردندش هم پهلوی معتز. (مجمل التواریخ و القصص). || به قیاس. برابر. نسبت به : سرو بالادار هم پهلوی مورْد چون درازی در کنار کوتهی.منوچهری.