هم ترازو

«لغت نامه دهخدا»

[هَ تَ] (ص مرکب) هم وزن و برابر و مقابل و هم قوت. (از آنندراج) :
ندارد فعل من آن زور بازو
که با عدل تو باشد هم ترازو.نظامی.
سیه کولهء گردبازو منم
گران کوه را هم ترازو منم.نظامی.
|| قرین. جفت :
کاو را به زر و به زور بازو
گردانم با تو هم ترازو.نظامی.
بدین فرخی گوهری تابناک
نه فرخ بود همترازوی خاک.نظامی.
|| حریف. هم زور. هم آورد :
قوی کرد بر جنگ بازوی خویش
بکوشید با هم ترازوی خویش.نظامی.
که یارب چه زور و چه بازوست این
گهر با قَدَر همترازوست این.کلیم کاشانی.
- بی هم ترازو؛ بی رقیب. بی هم آورد :
به داد و دهش چیره بازو بود
جهانبخش بی هم ترازو بود.نظامی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر