همدمی

«لغت نامه دهخدا»

[هَ دَ] (حامص مرکب) هم دمی. همدم شدن. یار بودن. دوستی. مهربانی. هم نفسی. همنشینی. مصاحبت :
ای صبا طرف در گلستان کن
همدمی با هزاردستان کن.
سیدحسن غزنوی.
بگذار مرا در این خرابی
کز من دم همدمی نیابی.نظامی.
از سر همدمی و همسالی
نشدی یک زمان از او خالی.نظامی.
گفتم از همدمی و هم کیشی
نامها را بود به هم خویشی.نظامی.
- همدمی کردن؛ موافقت. همکاری کردن :
چرا مر اهل عصیان را به عصیان همدمی کردی
نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان.
ناصرخسرو.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر