«لغت نامه دهخدا»
[هَ قِ] (ص مرکب) قرین. همنشین : رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب(1) قرین آتش هجران و همقران فراق.حافظ. || هم ارزش : با ارزن است بیضهء کافور همنشین با فرج استر است زر پاک هم قران.خاقانی. || نظیر. همانند. مانند : ز ژاژخایی هر ابلهی نرنجم از آنک هنوز در عدم است آنکه هم قران من است. خاقانی. رجوع به هم قرین شود. (1) - ن ل: هم رکیب شکیب.