هوش داشتن

«لغت نامه دهخدا»

[تَ] (مص مرکب)باهوش بودن. هشیار بودن :
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر ذوق داری و هوش.سعدی.
یکی گفت: هیچ این پسر عقل و هوش
ندارد بمالش به تعلیم گوش.سعدی.
|| هوش خود را متوجه چیزی کردن :
گفتگویی ظاهر آمد چون غبار
مدتی خاموش کن، هین هوش دار.مولوی.
سوی قصه گفتنش می داد گوش
سوی نبض و جستنش می داشت هوش.
سعدی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر