«لغت نامه دهخدا»
[هَ لَ] (اِ) آبلهء دست و پا. || هلاکت. (آنندراج). || مویز که انگور خشک باشد. (آنندراج) (فرهنگ اسدی) : چو روشن شد انگور همچون چراغ بکردند انگور هولک به باغ. صیدلانی (از حاشیهء فرهنگ اسدی). || نقطه. (حاشیهء فرهنگ اسدی). لک : چو هولک بر دو چشم دلبر افتاد درون آمد(1) ز پا آن سرو آزاد. ؟ (از حاشیهء فرهنگ اسدی). (1) - کذا، و صحیح «از پا درآمدن» است.