«لغت نامه دهخدا»
[اِ] (ع مص) پر کردن شهر را به اسبان. (منتهی الارب) (آنندراج). پر کردن شهر را به خیل(1). (از اقرب الموارد). || آمادهء گریستن شدن کودک. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). لب برچیدن. مهیا شدن کودک برای گریستن. || در نیام کردن شمشیر را. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || برهنه کردن شمشیر را. از اضداد است. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || آماده شدن تا سر کردن تیر را برای کسی. (منتهی الارب). اشحن له بسهم؛ استعد له لیرمیه. (اقرب الموارد). (1) - و ظاهراً خیل در اینجا بمعنی سواران است نه اسبان، برحسب ترجمهء صاحب منتهی الارب.