«لغت نامه دهخدا»
[اَ لَ] (ع مص) اصلی شدن. (زوزنی). با اصل و بیخ و ریشه گردیدن درخت و ثابت و راسخ شدن بیخ آن. || بااصل شدن مرد. (ناظم الاطباء). نژاده شدن. اصلی شدن. (زوزنی). || خلیفهء ثابت رأی گردیدن. (ناظم الاطباء). || محکم رأی شدن. (تاج المصادر بیهقی). نیکو شدن رأی کسی. (ناظم الاطباء). - اصاله الرأی؛ نیکویی آن. و رجوع به اصالت شود.