«لغت نامه دهخدا»
[اِ فَ بَ / بُ] (اِخ) فرخان بزرگ، ملقب به ذوالمناقب و سپهبد، فرزند دابویه. از ملوک طبرستان بود. خواندمیر بنقل از تاریخ مرعشی آرد: بجای پدر نشست و ابواب عدل بر روی خلایق گشاده درهای جور و ظلم بربست و او را برادری بود سارویه نام و سارویه بموجب فرمودهء فرخان شهر ساری را بنا نهاد و لشکر کشیدن مصقله بن هبیره الشیبانی بطرف طبرستان در ایام جهانبانی فرخان بوقوع پیوست و او هفده سال به اقبال گذرانیده متوجه ملک باقی گردید. (از حبیب السیر چ خیام ج2 ص403). و ابن اسفندیار آرد: فی الجمله بعد باو چون اهل طبرستان گروه گروه شدند دابویه را وفات رسید، ازو پسری ماند ملقب به ذوالمناقب فرخان بزرگ که لشکر بطبرستان آورد و تا حد نیشابور بگرفت، جمله سر بر خط عبودیت او نهادند و شهرها بنیاد نهاد چنانکه پیش از این بذکر ساری رفت(1) و طبرستان چنان معمور کرد که به ایام گذشته نشان ندادند و چند نوبت بعهد او ترکان خواستند به طبرستان آیند، نگذاشت که از بیابان نظر بر ولایت افگنند، تا ترکان را طمع منقطع شد و اول پادشاهی که عمارت شهر اصفهبدان فرمود و آنجا قصر ساخت او بود. چون از حروب فارغ شد دیلمان بسبب غنایم درو عصیان کردند و ازو برگردیده روی درو نهادند که بکشند، از ایشان گریخته به آمل آمد، و قصبه ای بود به دوفرسنگی آمل «فیروزه خسره» گفتند، این ساعت فیروزآباد میگویند، مختصر دیهی است، در آنجا و حصاری حصین داشت، دیلمان آن حصار را منجنیق نهادند، هیچ ثلمه ای نتوانستند کرد الا یکی کوچک از ناحیت مغرب، چهار ماه روزگار بردند به امید آنکه ذخیره بپایان رسد، اصفهبد فرخان بفرمود تا نانها کنند برسم طبرستان هر یک ده من از گچ و به آفتاب خشک گردانند و به باروی حصار درآویزند، دیلمان چون آن بدیدند صورت کردند برای آنکه بزیان نیاید و نم نرسد نان را خشک میکنند، از آنجا برخاستند و پراکنده با دیلمان شدند، او بیرون آمد و از آمل تا دیلمان چنان بکرد بخندقها و جوی که جز پیاده بر سرلت نتوانست رفت. سپس ابن اسفندیار دربارهء لشکر آوردن مصقله بن هبیره الشیبانی در روزگار اصفهبد فرخان سخن میگوید و مینویسد: لشکر گرفت و مدت دو سال با فرخان کوشید، عاقبت بطریق کجو براه کندسان او را بکشتند و گور او هنوز بر سر راه است، عوام الناس بتقلید و جهل زیارت میکنند که صحابهء رسول (ع) است. چنانکه ابن اسفندیار می نویسد، وی مصمغان ولاش مرزبان طیزنه رود یا میاندورود را بسبب جنایتی که از وی دید گردن زد و همهء ولایت او را تصرف کرد و بجز اولاد باو که ایشان را حرمت میداشت همهء طرفداران یا مرزداران را مقهور خویش ساخت. در روزگار حجاج بن یوسف قطری بن الفجاءه المازنی که رئیس شُراه(2) و از فصحا و گردنکشان عرب بود و همچنین عمر فنّاق و صالح مخراق با جملهء سروران خوارج به وی پناه بردند. ابن اسفندیار آرد: اصفهبد همهء زمستان ایشان را منزل و علف و هدایا و تحف فرستاد، چون اسبان فربه و ایشان تن آبادان شدند پیام دادند که تا بدین ما بگرود و اگرنه ولایت از تو بازگیریم و با تو حرب کنیم.(3) هنگامی که قطری به اصفهبد پناه آورده بود حجاج یوسف سفیان بن ابی الابرد کلبی را با لشکری از شام و عراقین بطلب خوارج به طبرستان فرستاد و فرمان داد که قطری یا سر او را نزد وی آورند و چون سفیان به ری رسید اصفهبد فرخان بدنباوند لشکر برده و منتظر نشسته بود، رسولی نزد سفیان فرستاد که اگر من ترا در نبرد با قطری یاری کنم چه معونت بمن خواهی کرد؟ سفیان نوشت هرچه مراد تو باشد، گفت مراد من آنست که بولایت من تعرض نکنی. بر این اتفاق عهد رفت و چون قطری آگاه شد، از حدود دنباوند بسمنان رفت، اصفهبد وی را تا سمنان دنبال کرد، پس از مصاف آنان اصفهبد اسب برو تاخت و سرش برگرفت و عمر فناق و صالح مخراق نیز همگی کشته شدند. و دسته ای را هم به مازندران فرستاد و چنانکه اسفندیار آرد: ضعفا و اسیران در اصفهبد گریخته امان خواستند، اجابت فرمود، و هنوز به آمل موضع ایشان پدید است، قطری کلاده میگویند و اصفهبد سرهای کشتگان با بعضی از غنیمت پیش سفیان فرستاد و او همچنان با فتحنامه نزدیک حجاج فرمود برد، بدین خبر شاد شد و رسولی گسیل کرد نزدیک سفیان با یک خروار زر و یک خروار خاک، فرمود که اگر این فتح بر دست او میسر شده باشد زر نثار کند بدو و اگرنه به سعی اصفهبد بود این یک خروار خاک بچهارراه بازار بر سر او ریزد. چون رسول بیامد و حقیقت معلوم گشت چنانکه حکم حجاج بود خاک بر تارک سفیان ریخت. و در روزگار خلافت سلیمان بن عبدالملک یزیدبن مهلب بااینکه با اصفهبد سابقهء دوستی داشت هنگامی که به امارت خراسان رسید بر اثر سرزنشی که سلیمان وی را کرده بود لشکر عرب و خراسان و ماوراءالنهر را برداشت و به گرگان آمد، و چون اصفهبد خبر یافت همهء اهل ولایت و حرم و اموال و چهارپای به کوهستان فرستاد و به هامون و صحرا هیچ نگذاشت تا یزید به تمیشه رسید و آنجا را بقهر گرفت و از آن پس اصفهبد دیرزمانی بجنگ و گریز مشغول شد و به قلل کوهها پناه میبرد و سرانجام با سنگ و تیر لشکریان عرب را منهزم کرد و پانزده هزار تن را کشت، آنگاه قاصد مسرعی نزد نهابدهء صولیه به گرگان فرستاد که ما اصحاب یزید مهلب را کشتیم و لشکر او شکسته است باید که ضریس را با گروهی که در گرگان اند هلاک کنند و مال و چهارپای ایشان شما را بخشیدیم. نهابده بشبیخون بر سر آن گروه تاختند و همهء آنان را بکشتند و از آن گروه پنجاه تن از بنی اعمام یزید بودند، سپس اصفهبد دستور داد از ساری به تمیشه دار انجمن کنند چنانکه سوار نتواند گذشت و شارع نیست گردانند و بر یز��د چیرگی یافت. یزید سخت هراسان شد و حیان نبطی را نزد اصفهبد فرستاد با سیصدهزار درهم که به وی راه دهد، اصفهبد درهم ها را پذیرفت و یزید را راه داد، یزید اسیران را بازگرفت و به گرگان رفت و سوگند خورد که آسیا بخون آن جماعت بگرداند، مرزبانان و اتباع ایشان را میگرفت و گرد می آورد و فرمان میداد آنان را گردن زنند اما خون جاری نمیشد، سرانجام نهبد صول گفت اگر من ترا از کفارت این سوگند خلاصی دهم مرا و قوم مرا امان میدهی؟ یزید پذیرفت، نهبد آب در جوی نهاده خون با آن به آسیا برد و آرد کرد و یزید از آن نان بخورد و از گرگان روی بشام نهاد و بخدمت سلیمان رسید. آنگاه سلیمان درگذشت و عمر بن عبدالعزیز خلافت یافت. یزیدبن مهلب از طبرستان به سلیمان نوشته بود که چندان غنائم برداشتم که قطار شتر تا شام برسد، آن نوشته را به عمر عبدالعزیز دادند فرمود تا نوشته را بر او عرض کنند، گفت: اول چنین بود و چندین غنایم یافته بودیم اما بیرون نتوانستیم آورد، ازو قبول نکردند و او را محبوس فرمود. و اصفهبد فرخان دیگرباره ولایت را عمارت فرمود. وی مدت هفده سال فرمانروایی کرد. (از تاریخ طبرستان به اختصار ج1 صص 156 - 165). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج2 ص403 و 406 شود. (1) - در ص59 ذیل بنای عمارت شهرهای طبرستان آرد: فرخان بزرگ... پادشاه طبرستان بود، باو را که از مشهوران درگاه بود فرمود تا آنجا که دیه اَوَهِر است شهری بنیاد نهد برای بلندی آن موضع و بسیاری چشمه های آب و نزهت جایگاه (سایر نسخ: جایگاها). مردم اوهر (سایر نسخ: شهر) باو را رشوت دادند تا ترک آن بقعه کرد و اینجا که امروز ساری است بنیان نهاد. (2) - شُراه لقب دیگر خوارج بود از اینرو که میگفتند: ما نفسهای خویش بخدای عز اسمه فروختیم. گروهی از سپاهیان علی (ع) را که در صفین انکار حکم حکمین کردند بچهار لقب میخوانند: حروریه، مارقه، شراه و خوارج. رجوع به کامل مبرّد چ قاهره ج3 ص91 شود. (3) - تاریخ طبرستان ص158. در اینجا ابن اسفندیار قصهء خوارج و برخی از اشعار آنان را می آورد.