«لغت نامه دهخدا»
[اَ لُلْ لُفْ فا] (ع اِ مرکب)اصل اللفاح البری. یبروح الصنم است. (تحفه) (فهرست مخزن الادویه). یبروح(1) است و آن تاتوره (کذا) باشد. (بحر الجواهر). یبروح است، بپارسی شاه تیرک خوانند و گفته شود در باب یا در صفت یبروح الصنم و انواع آن و خواص آن. (اختیارات بدیعی). یبروح، بفارسی سانبیرک(2) و بهندی لکهمنا لکهمتی، مخدر است. (از الفاظ الادویه). (1) - در متن یبروج است. (2) - ن ل: تبرک. در برهان سابیزک آمده است.