افسانه گوی

«لغت نامه دهخدا»

[اَ نَ] (نف مرکب) کنایه است از نقال و قصه گوی. (انجمن آرای ناصری). افسانه گو :
زر افتاد در دست افسانه گوی
بدررفت از آنجا چو زر تازه روی.
سعدی (بوستان).
مطرب و شطرنج باز و افسانه گوی راه ندهند. (از مجالس سعدی). رجوع به افسانه و افسانه پرداز و ترکیبات آن شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر