«لغت نامه دهخدا»
[اِ تِ کَ دَ] (مص مرکب)توجه داشتن. متوجه بودن. پروا داشتن. نگریستن : و هرگاه که بر ناقدان حکیم و استادان مبرز گذرد بزیور مزور او التفات ننمایند. (کلیله و دمنه). کآمد و التفات کرد بمن ز آن مرا جاه و آب دیدستند.خاقانی. درویشی مجرد بگوشهء صحرائی نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آنجا که فراغت ملک قناعت است التفات نکرد. (گلستان). دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمائی.سعدی. اینکه سرش در کمند جان بدهانش رسید می نکند التفات آنکه بدستش کمند.سعدی. و رجوع به التفات داشتن شود.