«لغت نامه دهخدا»
[اِ تِ] (ع مص) آبله کردن دست و آماسیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). آبله زدن دست، عمر گفت: «ایاکم و التخلل بالقصب فان الفم ینتبر منه». (از اقرب الموارد). || بر منبر شدن خطیب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بر بالای منبر رفتن خطیب و واعظ. || تورم زخم و بلند شدن جای آن. (از اقرب الموارد)(1). || بازماندن از کار: انتبر عن الامر؛ بازماند از آن. (منتهی الارب، ذیل «ت ب ر» از باب انفعال). (1) - این معانی از «ن ب ر» و از باب افتعال است.