اندرافتادن

«لغت نامه دهخدا»

[اَ دَ اُ دَ] (مص مرکب)حادث شدن. اتفاق افتادن : حرب اندرافتاد میان فریقین. (تاریخ سیستان). || خود را در میان چیزی انداختن :
میزری چبود اگر او گویدم
دررو اندر عین آتش بی ندم
اندرافتم از کمال اعتقید
نیستم زاکرام ایشان ناامید.مولوی.
اندرافتد گاو [ درمیان علف ] با جوع البقر
تا بشب آنرا چرد او سربسر.مولوی.
و رجوع به افتادن شود.
- اندرافتادن به کسی یا چیزی؛ درافتادن با او : این چند تن فصحا جمع شدند و گفتند ما نقیضهء قرآن همی تصنیف کنیم و مدتهاء مدید بدان اندرافتادند و فصیح تر ایشان ابن المقفع. (مجمل التواریخ). و رجوع به درافتادن شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر