«لغت نامه دهخدا»
[اَ دَ] (نف مرکب)(1)ضروری و حاجت و محتاج الیه و دربایست. (برهان قاطع). ضروری و حاجت و محتاج الیه و وابستهء چیزی و آنرا دربایست نیز گفته اند و اندروای بدل آن است. (انجمن آرا) (آنندراج). ضرور. دربایست. محتاج الیه. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) : مهرگان رسم(2) عجم داشت بپای جشن او بود چو چشم اندربای.فرخی. زهی تن هنر و چشم نیکنامی را(3) چو روح درخور و همچون دو دیده اندربای. فرخی. (1) - از اندر + بای (از بایستن). (2) - ن ل: جشن. (3) - ن ل: ایا جمال جهان را و عز دولت را.